این نوشتار در حال تکمیل شدن است
اقای غیاث ابادی دریکی از اخرین مقالات رنج های بشری ادعایی عجیب و سخن غریب دیگری نوشته است :
رنجهای بشری ۱۴۵: کورش بزرگ و نابودی همیشگی کادوسیانرضا مرادی غیاث آبادیدوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۱یکی دیگر از کشورها و تمدنهایی که به دست کورش بزرگ و با تهاجم سپاه پارسی او برای همیشه نابود شد، تمدن درخشان گیلان باستان یعنی کادوسی/ کادوسیان بود که در جنوبغربی دریای کاسپی/ دریای مازندران جای داشت. کادوسیان دستکم یکبار کوشیدند تا استقلال و هویت خود را باز یابند اما با سرکوب هخامنشیان مواجه شدند و برای همیشه از تاریخ محو گردیدند. آثار و اشیای باستانی و از جمله جامهای زرین مشهور مارلیک، کلورَز، عمارلو و املش متعلق به این تمدن بزرگ و نابود شده هستند که همگی قبل از زمان هخامنشیان ساخته شدهاند.برای آگاهی بیشتر از جمله بنگرید به: تاریخ پلوتارک، بخش اردشیر، بندهای ۲۸ و ۲۹؛ دیودور سیسیلی، ایران و شرق باستان در کتابخانه تاریخی، ترجمه حمید بیکس شورکایی و اسماعیل سنگاری، انتشارات جامی، تهران، ۱۳۸۴، صفحه ۱۴۹؛ مشیرالدوله پیرنیا، تاریخ ایران باستان، جلد یکم، ص ۱۱۲۸ تا ۱۱۳۱٫
همانگونه که می بینید جناب غیاث ابادی از روی اهداف و اغراضی که دنبال میکنند و بگمان خود با این سلسله نوشته ها - که گاه راست و گاه امیخته به دروغند- میخواهد به تبلیغات نژادگرایان آریایی ملی گرای کوروش پرست ، پایان دهد ! چه خیال خامی براستی ایا راه مقابله با گروهی افراطی (اگر براستی چنین باشد) یا اندیشه نزادپرستانه ، توهین و انتشار نوشته های تحریف شده و گاها کذب در تخریب شخصیتهای ملی و تاریخی است؟! ایا میتوان با این رویه و توهین به باورها و علقه ی جمعی مردمی به اهداف و اغراض شخصی رسید؟ ممکن است گفته شود که قصد او براستی نقد کردن است و این کاری رواست ! باید گفت البته این کاری شایسته و بایسته است اما انچه غیاث ابادی انجام میدهد تحریف گزاره های تاریخی با هدف تخریب کوروش بطور اخص و ایران باستان بطور اعم می باشد. با نگاهی به نوشته های او و پاسخ هایی که بعضا به پان ایرانیست هایی میدهد اوج دل آزردگی و کینه توزی اورا میبنیم و ازهمینجا درمیابیم که او برخلاف ادعایش در اینباره فردی بی طرف و راستگو نیست! اینکه میگوید کار محقق اینست که دروغ نگوید جز شعاری دهن پرکن چیزی نیست! همچنین اینکه میگوید دشمنان کوروش پرستش افرادی بی ادبند حداقل خود نیز نمونه ای از این استعداد را بروز داده است! (مثلا بنگرید به: احوالپرسی آریایی+دروغ را به اندازه دهنتان بگوییدو...)
بهرحال جناب غیاث ابادی با عنوانی درشت نوشته است که : رنجهای بشری ۱۴۵: کورش بزرگ و نابودی همیشگی کادوسیان! وقتی ادمی اینرا میخواند و منابع معرفی شده را میبنید به این فکر می افتد که براستی کوروش بزرگ همه ی کادوسیان اعم از گیلک ها و لرهای مرکزی را چنان کشته و و خانه هایشان را ویران کرده که دیگر نامی ازانها نیست . او با وقاحتی وصف ناپذیر در ادامه اورده است :
یکی دیگر از کشورها و تمدنهایی که به دست کورش بزرگ و با تهاجم سپاه پارسی او برای همیشه نابود شد، تمدن درخشان گیلان باستان یعنی کادوسی/ کادوسیان بود که در جنوبغربی دریای کاسپی/ دریای مازندران جای داشت. کادوسیان دستکم یکبار کوشیدند تا استقلال و هویت خود را باز یابند اما با سرکوب هخامنشیان مواجه شدند و برای همیشه از تاریخ محو گردیدند.
کادوسیان برای همیشه توسط کوروش نابود شدند! ولی این قوم نابود شده بگمان غیاث ابادی از ناکجاآباد سربراورده و دستکم یکبار دیگر هم شوریدند؟ چگونه پس ازانکه نابود شدند دوباره شوریدند؟
بهرحال بقول غیاث ابادی پس از شورشی اینبار با قتل عام هخامنشیان روبرو شده برای همیشه ی تاریخ محو گشتند؟! براستی چنین است ؛
دروغ و دغل از این بالاتر؛ اینرا از انرو با این صراحت گفته ام تا نشانی روشن از دروغ پراکنی کسی باشد که خود دروغ پردازان کوروش پرست را نکوهش میکند .
او نوشته است : که کوروش بدانجا رهسپارشده تمدن کادوسی را نابود کرد.
نخست اینکه در هیچ کدام از منابع معرفی شده خبری از نابودی تمدن کادوسی نیست و این از برساخته های جناب غیاث ابادی راستگو و بی طرف است.
دوم اینکه او میگوید کادوسیان پس از شورشی و در پی سرکوب سخت هخامنشیان برای همیشه ی تاریخ محو گشتند!
پیش از هرچیز باید بدانیم که ایا مقصود غیاث ابادی کدامین شورش گیلانی هاست؟ از انچه در منابع معرفی شده برمی اید اینست که این شورش در زمان اردشیردوم هخامنشی است همه ی منابع غیاث ابادی بدین امر تصریح دارند. اما شورشی دیگر نیز انچنانکه از کتیبه بیستون بر میاید روی داده بود که دران کادوسیان با پارتیان دست به شورش زده بودند :«بند16ستون2:پارت و گرگان برمن شوریده به طرف فرورتیش رفتند . ویشتاسپ پدر من ، در پارت بود مردم شوریدند و ویشتاسب با قشونی در محلی موسوم به ویش پااوزات در پارت با او جنگید. اهورمزد مرایاری کرد. به اراده ی او ویشتاسب شورشیان را شکست داد پس از ان مملکت مطیع من شد.»
دراینجا هم هیچ اثری از نابودی نیست چراکه اگر تمامی پارتیان نابود میشدند دیگر مطیع شدنشان معنی نداشت از رفتار داریوش در دیگر شهرهای شورش نیز این نکات برمی اید: 1- تنها سران شورشی کشته میشوند 2- هیچ شهری نابود نمیشد 3- قتل عام مردم عادی روی نمیداد.
اما برگردیم به شورش زمان اردشیر دوم که مد نظر اقای غیاث ابادی نیز هست ؛ چنانکه بر می آید مآخذ ایشان همگی مربوط به شورش زمان اردشیر است اما براستی آیا منابع غیاث ابادی میگویند که شورشیان آنچنان با خشم و کین و جنگ سپاهیان شاه سرکوب شدند که دیگر اثری از آنان درتاریخ باقی نماند؟!
پس سزد که از منابع مورد استناد حضرت استاد غیاث آبادی نقل کنیم . «کادوسیان در زمان اردشیر دوم ، مانند بسیاری از ایالات شوریدند ... اردشیر در راس سپاهی مرکب از سیصدهزار پیاده و ده هزار سوار برای فرونشاندن این شورشها حرکت کرد... سرزمین کاسیان کوهستانی صعب العبور و همیشه ابری است... شاه بدلیل قحطی در این سرزمین دچار کمبود اذوقه گشت تا انجا که سپاهیان مجبور بخوردن اسب و الاغ سپاه میشدند..... کادوسیان دو پادشاه داشتند که جدا از همدیگر اردو میزدند . تیری باز (=عامل اردشیر) نقشه ای پیش خود کشید و پس از آن که آنرا به اردشیر عرضه دارد ، خود او مخفیانه به یکی از دو پادشاه مزبور رفت و پسرش را نزد دیگری فرستاد . هرکدام به پادشاهی که نز او رفته بودند گفتند «پادشا دیگر کسانی نزد شاه فرستاده و داخل مذاکره شده و اگر میخواهید فریب نخورید پیش دستی کنید که قبل از دیگری با شاه داخل مذاکره شده باشید . من هم با تمام قوا به شما کمک میکنم» پادشاهان مزبور حرف تیریباز و پسر اورا باور کردند و همراه او و پسرش رسولانی نزد اردشیر فرستادند.....بالاخره تیریباز و پسرش با رسولان پادشاهان کادوسی امدند و به شریطی صلح منعقد شد » ن.ک. پلوتارک ، اردشیر بند28و29+ مشیر الدوله (پیرنیا) جلد2/818
همه ی انچیزی که منابع میگویند همانی است که فوقا گذشت . اما غیاث ابادی داستان شورش را نقل میکند و از استعداد داستانسرایی خود استفاده کرده می افزاید که آهان ، هخامنشیان برای همیشیه ی تاریخ ، ملت کادوسی را نابود کردند!
اینرا باید افزود که در نسخه پیرنیا ، گفتار مزبور در کتاب پلوتارک، اردشیر 28-30 ذکر شده است و غیاث ابادی نیز همین ادرس را ارائه کرده است. اما نسخه ی اینترنتی کتاب پلوتارک ، داستان فتح گرگان را در بند 24از بخش اردشیر ذکر شده است
برای روشنتر شدن موضوع بنگرید به متن اینترنتی کتاب پلوتارک ، بخش اردشیر بند 24 :
|
There being two kings amongst the Cadusians, and each of them encamping separately, Teribazus, after he had made his application to Artaxerxes and imparted his design to him, went to one of the princes, and sent away his son privately to the other. So each of them deceived his man, assuring him that the other prince had deputed an ambassador to Artaxerxes, suing for friendship and alliance for himself alone; and, therefore, if he were wise, he told him, he must apply himself to his master before he had decreed anything, and he, he said, would lend him his assistance in all things. Both of them gave credit to these words, and because they supposed they were each intrigued against by the other, they both sent their envoys, one along with Teribazus, and the other with his son. All this taking some time to transact, fresh surmises and suspicions of Teribazus were expressed to the king, who began to be out of heart, sorry that he had confided in him, and ready to give ear to his rivals who impeached him. But at last he came, and so did his son, bringing the Cadusian agents along with them, and so there was a cessation of arms and a peace signed with both the princes. بنگرید به بند 24: http://www.bostonleadershipbuilders.com/plutarch/artaxerxes.htm نیز:http://ebooks.adelaide.edu.au/p/plutarch/lives/chapter66.html |
همانگونه که میبنید در متن اینترنتی کتاب اردشیر اشاره به خاتمه یافتن شورش با صلح است بدون انکه حتی اشارتی کوتاه بر وقوع جنگ نماید.
براستی این وقاحت و پستی نیست که اینچنین دروغ گفته و دست به تحریف تاریخ زده و سپس مدعی شود که :
وظیفه محقق مستقل فقط دروغ نگفتن است و بس به عنوان پژوهشگری مستقل که برای کسی یا جایی کار نمیکند و مدیون کسی نیست، فقط وظیفه و تعهد اخلاقی و انسانی دارم که در نوشتههای خود دروغ نگویم و اگر اشتباه کرده باشم در رفع آن بکوشم. رعایت کردن احساسات کاذب و تعلقات تاریخی دیگران و بزرگداشت پهلوانپنبهها وظیفه من نیست. چون من مادر نازکش بچههای لوس (و بعضاً بیتربیت) نیستم دروغ را به اندازه دهانتان بگویید!چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱از دیروز که مطلبی با عنوان «جایزه» نوشتم و یک جعبه پشمک اعلای یزد معین کردم برای کسی که بتواند سندی در ادعاهای محیرالقول کورشپرستان و دیگر پیروان راه راستی بیاورد، واکنشهایی فرستاده شده پر از جلوههای ادب. خب عزیز جان! قربون آن هوش سرشارتان بروم، الهی جز جیگر بگیره هر کی چشم نداره نبوغ و تلقی شما را ببینه! «دروغ را قد دهانتان بگویید»، چرا اینقدر دروغ را شاخدار و دُمدار میگویید که نتوانید از عهده جوابش بر آیید و شروع کنید به جوش آوردن در فصل گرما؟
آیا مخاطبین غیاث ابادی از گوسفندان و احشامند؟
بگذارید از جنبه های دیگری نیز ادعای دروغین غیاث آبادی را بررسی کنیم ؛ اگربه ادعای غیاث ابادی کادوسیان برای همیشه ی تاریخ نابود و محو شده اند بایستی هیچ نشانی در تاریخ از خود بجای ننهاده باشند . درحالی که رد پای انان در جنگهای ایرانیان مکرر بجا مانده است توضیح انکه سواران و جنگجویان کادوسی از جمله جنگجویان دلیر و شجاعی بودند که شهرت آنها در دلیری و شجاعتشان در نبردها مورخان یونانی و رومی را مجبور به یاد کردن از آنها میکرد . ازاینرو سپاهیان کادوسیان رکنی از ارکان سپاه هخامنشی بشمار می آمدند. چنانکه هرودوت هالیکارناسی در زمره ی لشکرکشی خشیرشا به یونان نام مردم گرگان را در زمره ی سپاهیان آورده است :
«کیسی ها -کاسی ها- کم و بیش همان جامه پارسیان را داشتند اما به جای کلاه نمدی ، دستار برسر بسته بودند . فرمانده اینان آنافس پسر اوتانس بود. هیرکانیان (=گرگانیها؟) نیز لباس و سلاحی مانند پارسیان داشتند و فرمانده انها مگاپانوس بود که سپس ساتراب بابل شد»هرودوت ،کتاب 7بند62
«کاسپین ها - کاسی ها- (احتمالا کاسی های مرکزی-لرها؟)لباس چرمی بتن داشتند و دارای کمانی از نی به سبک بومی خود و شمشیرهای کوتاه بودند و فرماندهی آنان را آریومردوس برادر آرتوفیوس برعهده داشت» هرودوت کتاب7بند67
درجنگهای ایرانیان با اسکندر نیز مرتبا سپاه گرگانی را میبنیم که در زمره سپاه ایران در حال جنگیدن با سپاه مقدونی است . برای مثال در جنگ گرانیک سپاهیان گرگانی مشهور بودند
«بعد از او سپیردات والی ولایات ینیانی که ریاست سواره نظام گرگانی را داشت » پیرنیا 2/901 بنقل از دیودور
همچنین مورخان اسکندر در زمره ی تدارکات داریوش سوم برای جنگ ایسوس اورده است که
«(شمار) ارامنه ،40هزارپیاده و 7هزار سوار، گرگانی ها که شجاعتشان در آسیا معروف است ، 10 هزار سوار..... از سواحل بحر خزر هشت هزار پیاده و دویست سوار » پیرنیا 2/929 بنقل از کوینت کورس
همچنین ترکیب سپاه ایران در جنگ گوگمل :
«ساتی برزن، هراتی ها را و فراتافرن،سوارهای پارتی ، گرگانی ، تپوری را. مادی ها ، کادوسیان ، ساکه سینیان در تحت فرماندهی آثروبات بودند » پیرنا 2/988
و همچنین مورخین اسکندر درباب فتح شهر گرگان بدست او اورده اند :
« سکندر وقتی که به گرگان می رفت ، قشون خود را سه قسمت کرد ؛ ...پس از این اسکندر از معابر گذشته وارد گرگان شد به طرف زادراکرت رفت (استراباد کنونی تقریبا). در اینجا به (سرداردیگرش) کراتر رسید بی اینکه سپاهیان اجیر یونانی را که در خدمت داریوش بودند ، دیده باشد، ولی تمامی سرزمنیهایی را که از آن می بایست بگذرد به زور یا با مذاکره و قرارداد به اطاعت دراورده بود. » «پس از آن اسکندر وارد گرگان شد و تمام شهرهای آنرا تصرف کرد. وقتی که او از این مملکت عبور میکرد به شهرهایی رسید که موسوم به شهرهای خوشبخت اند. »پیرنیا 2/1171-1174
باری ، همه ی این نام ها و یادها از گرگان و جنگجویان آن و نیز شهرهای اباد ان، زمانی است که به ادعای غیاث ابادی تمامی مردم گرگان از روی زمین و یادکرد تاریخ محو شده اند. این ادعای دروغین غیاث ابادی درحالی است که منابع معرفی شده ی غیاث ابادی هرگز از نابودی این قوم سخن نگفته اند. افزون براین مگر نه اینست که شاهان اشکانی از همین ایالات پارت و گرگان سربراورده مدتی در اماکن صعب العبور این دیار علم استقلال برداشتند و نهضت ازادی ایران را از همین دیار اغاز کردند؟ یا مگر جز اینست که بارها در طول تاریخ از گرگانی ها یاد شده چه در دوره ی ساسانیان و چه در دوره ی عربها ؟ مگر غیر از اینست که خود غیاث ابادی از فردوسی نقل میکند که گرگانی ها در زمان انوشیروان شوریدند با این حال چگونه میتواند دروغی به این بزرگی ببافد و بسراید که مردم گرگان توسط هخامنشیان برای همیشه از تاریخ محو شدند! مگر نه اینست که مردم ان دیار در دوره ی عربها و جهل و جور اموی و عباسی بارها سربشورش نهاده یا تا مدتها مستقل از انها می زیستند . با اینهمه شاهد تاریخی ایا میتوان چنین ادعای گزافی مطرح کرد که اینان برای همیشه ی تاریخ توسط هخامنشیان محو و نابود شده اند ؟!
باری این داستانسرایی غیاث ابادی حقیر را بیاد این داستان می اندازد که : روزی یک شیاد مفلوک فرومایه بر بالای منبر جست و بانگ برآورد که های و هوار ! ای مردم روزگار! می دانید که امامزاده یعقوب را در مصر بر فراز مناره شیر درید؟! مردم ساده ی شیفته و شیدای این شیاد هم کف میزدند و هورا میکشیدند تاکه روزی فرد دانایی پیداشده گفت : ای شیاد ! نخست اینکه امامزاده نبوده و پیغمبرزاده بود و خود نیز پیغمبر بود! دودیگر یعقوب نبود و یوسف بود! سوم اینکه مصر نبود و کنعان بود! چهارم اینکه بالای منبر نبود و ته چاه بود! پنجم اینکه شیر نبود و گرگ بود! ششم اینکه اصل داستان هم دروغ بود!
باری خود استاد غیاث ابادی سالها پیش چنین مینوشت:
دلیل اینکه چرا جوانان جستجوگر هویت ملی که به دنبال گمشدهای نزدیکتان میشوند و خیلی زود از پیرامونتان میگریزند را در گفتارهای انتقادی امثال بنده و استاد رجبی جستجو نکنید. دلیلش را در گفتار و کردار خود بجویید. جوان امروز را نمیتوان به مانند نسلهای پیشین فریب داد. حتی به مانند یک نسل پیش. اکنون دروغها و فریبهای تاریخی را نمیتوان به نام واقعیتها به خوردش داد. او دلیل و سند معتبر تاریخی میخواهد. سخن من و شما (هر قدر که زیبا و احساساتی باشد) برای او سند نیست. امروزه اوج عصر سرعت و فراوانی اطلاعات در سراسر تاریخ بشری است. همه اینرا فهمیدهاند که دیگر ممکن نیست به نسل امروز دروغهای تاریخی گفت. میفهمند و از پیرامونتان میگریزند. آنان از این همه دروغ که پیرامونشان را گرفته، خسته و بیزارند. چرا نکته به این سادگی را درک نمیکنید؟http://ghiasabadi.com/ashoftegie-jaelane-tarikh.html
امروز حال او انچنان شده که سزاوار همین گفتار است.
ما راستش مقداری خسته شدهایم از بس دیگران سند خواستند و ما دادیم، عیبی دارد حالا ما بخواهیم و دیگران بدهند؟ پس به این ترتیب و اگر اشکالی ندارد، به هر کسی که سندی نشان دهد که .....نشان دهد نام زرتشت در کدام سند تاریخی کهنتر از 1800 سال پیش آمده است؛....یک جعبه پشمک فرد اعلای یزد جایزه داده میشود.
مورخان و فیلسوفان یونانی بسیاری که پیش از 1800سال قبل میزیسته اند نام زرتشت را ذکر کرده اند و برای زمان زندگی او هریک زمانهایی قائل شده اند زمانهای بعضا بسیار دور که میتواند همگی نشان و نمودی از قدمت ایین زرتشت یا ایین مغ و شهرت ان نزد فلاسفه و مورخان باستان باشد. همانگونه که استاد هاشم رضی در کتاب آیین مغان (ص172) بیان میکند :
« افلاتون، ارستو و خسانتوس و دیگران ، در آثار خود قدمت فراوانی را از عصر زندگانی زرتشت به دست می دهند هرچند که تاریخ های یاد شده به وسیل این بزرگان اختلافات فاحشی را باهم ارانه میدهند اما این اختلاف ارا ، نشانگر ان است که در سده های چهارم و پنجم پیش از میلاد عصر زرتشت مساله ای کهنه و بسیار دور بوده که این چنین اختلافهایی را موجب میشده است»
بی هیچ مقدمه و شرحی به بیان نام تعدادی از مورخانی و فیلسوفانی که پیش از 1800سال قبل از زرتشت یاد کرده اند می پردازیم .
1- خسانتوس : وی در محدوده 425-465 قبل از میلاد میزیسته است و اولین کسی است که از زرتشت در اثار خود یاد میکند . مطالبی از او بنقل از مورخانی چون نیکولاوس (سده یک پیش از میلاد) و دیوژنس لرتیوس (210میلادی) بیادگار مانده است. مورخ اخیر یعنی دیوژنس لرتیوس بنقل از او درباره ی زرتشت اورده است :
« زرتشت 600سال پیش از لشکر کشی خشیرشا بطرف یونان بسر میبرده است. »
البته بقول استاد پورداود در دو نسخه ی (بزعم او غیرمعتبر) دیگر که از دیوژنس لرتیوس بیادگار مانده رقم 6000سال ذکر شده است.[1]
2-کتزیاس : طبیب یونانی که سالهایی در دربار ایران میزیسته است از کتزیاس کتابی بجای نمانده ولی از کتاب او توسط مورخانی چون فوتیوس (875 میلادی) و دیودورس سیسلیوس (سده یک م) و .... یادداشتهایی از کتاب او در اثار خود بجای نهاده اند. دیودورس بنقل از کتزیاس : زرتشت را پادشاه بلخ رقیب و معاصر پادشاه اشور نینوس و زنش سمیرامیس دانسته است [2] استاد ابراهیم پورداود این داستان را مشروحا اورده است که در این جا چون بنای این مقال برایجاز است از ذکر ان خودداری میگردد.
3- افلاطون : وی فیلسوف نام اشنای یونانی است که در سالهای 427-347 میزیست. او زرتشت را موسس ایین مغ معرفی کرده و ایین او را بهترین طرز ستایش خدایان و دارای افکار عالی دانسته است.
شاگردان او اعم از ارسطاطالیس ،ادکسوس،هرمدرس نیز از زرتشت و زمان او یاد کرده اند ؛ پلینیوس رومی (سالهای32-79میلادی) بنقل از انها در جز سی ام کتاب خود از مغان و موسس اصلی ان زرتشت صحبت میدارد [3] پلی نیوس حتی از اداب زرتشتیان نیز بیاناتی واقعی اورده است از جمله اداب استفاده از گومیز یا شاش گاو در غسل و شستشو نقل کرده است [4] هموست که روایاتی در نحوه ی زادن معجزه وار زردتشت اورده است روایتی که بیان میکند زرتشت بهنگام زادنُ خندید، او همچنین نقل میکند که زرتشت پیش از پیامبری ۳۰سال در بیابان زیست ، روایتی که شبیه روایات منابع شرقی است یعنی در متون اوستایی نیز تکرار شده است.[۵]
ادوکسوس و پلینیوس و ارستو معتقد بودند که زرتشت (زورآسترzoroaster) شش هزار سال پیش از مرگ افلاتون میزیسته است.[۶]
4- بروسوس :مورخ کلدانی که در زمان انتیوخس اول شاه سلوکی میزیست . از او نوشته هایی در اثار دیگران نقل شده است . از داستانهایی که وی نقل میکند فتح بابل بدست مادها است که او سرسلسله ی مادها را زرتشت معرفی میکند [۷]
5-فیثاغورس : ریاضیدان و فیلسوف معروف یونانی که در سده 5-6پیش از میلاد میزیسته است. او سفرهایی به مصر داشته است از برخی اخبار بر می اید که به ایران نیز سفر کرده است. برخی از مورخان یونانی از جمله پلوتارک (46-125میلادی)، اپولئیوس (متولد125میلادی) ، کامنس الکساندرینوس (متوفی218میلادی) هیپولیتوس (اسقف رومی شنوات 233-303میلادی) و دیگران اورا شاگرد زرتشت معرفی کرده اند . پلی نیوس رومی نوشته است :فیثاغورس ،دمکریتوس، امپدکلس و افلاطون از برای اموختن آیین مغ سفر دور کرده اند! والریوس ماکسیموس (سده اول میلادی) مینویسد : فیثاغورس به ایران رفت و بتعلیمات مغان پرداخت از انان گردش اختران و سیر ستارگان و نیروی و خصایص طبیعی انها آموخت.[۸]
6- دینو Dino : یکی از مورخان بزرگ است که در سال 350 پیش از میلاد حیات داشته است. او تاریخ بزرگی از اوضاع شرق نگاشته است که دران اوضاع اشور را در جلد یک ، اوضاع ماد را در جلد دو و اوضاع پارس را در جلد سوم اورده بود. از همین منبع سرشار است که نویسندگان چون کورنلیوس cornelius و پلوتارک سودجویی های فراوان کرده اند . اینان نیز زمان زرتشت را 5000سال پیش از جنگ ترویا دانسته اند [۹]
بهرحال پیرامون اگاهی هایی که مورخان باستان از ایین مغ و ایین زرتشت و زمان زندگی او میدهند و بررسی درستی روایات و تطبیق ان با روایات اوستایی و استوره های ایرانی میتوان به کتاب ایین مغان فصل 4و5 و۶ نیز کتاب دین های ایرانی از استاد هاشم رضی رجوع کرد . که با نگاهی گذرا به این منابع میتوان بخوبی پوچی این ادعا که نام و نشانی از زرتشت تا پیش از سال 200یا 300 میلادی نیست پی برد!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- مشروح را بنگرید به : ابراهیم پورداود ، یسنا ، جلد 1 ص 79-80
2- مشروح را بنگرید به : همان ص 81-90
3- مشروح را بنگریدبه : همان ص 91-94
4-مشروح را بنگریده به :هاشم رضی، دانش نامه ایران باستان جلد 3 ص1850، ذیل واژه گئومیز+ وندیداد،ترجمه تفسیر و یادداشت ، هاشم رضی ، جلد ۲ ص۷۲۱-۷۲۸+ هاشم رضی، ایین مغان ص۲۸۸-۲۸۹.
5-مشروح را بنگرید به : ابراهیم پورداود،یسناجلد۱ص ۲۱منابع شرقی که استاد پورداود بدان استناد میکند : از انجمله در کتاب پنجم دینکرد در فصل 2فقره ی 5 ودر کتاب 7 دینکرد در فصل 3 در فقره 2 ودر فقرات24-25 و در کتاب زادسپرم در فصل 4 فقرات 13-15 رجوع شود...+ هاشم رضی ، ایین مغان ص۲۸۱.+ محمود رضا افتخار زاده ، ایران /ایین وفرهنگ ص۱۲۴
۶-مشروح را بنگرید به : هاشم رضی ، ایین مغان ، ص173+ 181-182
۷-مشروح را بنگرید به : یسنا ،جلد1 94-96
۸-مشروح را بنگریده به : همان 96-102
۹-مشروح را بنگرید به : ایین مغان ص187-194
بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب،تنها بصورت متن کامل و بدون تغییر، همراه با ذکر ادرس و نام وبلاگ آزاد است.
اقای غیاث ابادی در مطلبی جدید به نقل از کوروشنامه گزنفون مدعی نقل مستقیم و بدون استنباط شخصی از ماخذ مذکور شده و اورده است که :
رنجهای بشری ۱۳۶: کورش بزرگ و به آتش کشیدن خانه مردمبه گزارش گزنفون، کورش در برابر لشکر سراسر مسلح خود نطقی ایراد کرد که خلاصه آن چنین است: «امروز همه نعمتهای آسمانی در اختیار ماست تا به تارومار دشمنی بپردازیم که در خواب است. جوایز این کشتار از برای شما طلا و اموال و نام نیک و آزادگی است. ما در صبح زود در حالی به شهر حمله میکنیم که مردم در بستر ناز و خوشی آرمیدهاند. ما مشعلهای بسیار و قیر فراوان در اختیار داریم و خانههای آنان جملگی از چوب خرما است. سربازان ما خانههای آنان را به سرعت آتش خواهند زد و آنان یا باید بگریزند و یا در میان شعلههای آتش بسوزند».
شگفت اینکه جناب غیاث ابادی مدعی هستند که :
این نقل را بدون استنباط شخصی و داوری از آن رو آوردم که اولاً معلوم باشد منظور از «نام نیک» و «آزادگی» چیست و دیگر آنکه چند و چون ستایش کورش توسط گزنفون که عدهای زیاد از آن دم میزنند و سخن میرانند، معلوم شود!برای آگاهی بیشتر بنگرید به: گزنفون، کورشنامه، ترجمه رضا مشایخی، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، چاپ ششم، ۱۳۸۶، صفحه ۲۱۴
بی انکه بخواهیم نظری ارائه کنیم تنها بنقل مستقیم گزارش و روایت گزنفون از فتح بابل (= اسور ، نینوا؟) می پردازیم تا هم به اصل ماجرا پی برده باشیم و هم به درجه ی امانت داری جناب غیاث ابادی پی ببریم . درباب فتخ نینوا گزنفون دراغاز روایت میکند که بهنگامه ی محاصره یکی از مردمان شهر خبر اورده است که :
ناگاه شخص خاينى از شهر خارج شد و به او خبر داد كه مردم *نينوا چون قلب سپاه او را ناتوان تشخيص داده اند، مصمم هستند در حين عقب نشينى بر وى حمله برند. اين امر چندان دور از حقيقت نبود. چون حصار و باروى اطراف شهربسيار طولانى بود لذا وقتى قلب سپاه گسترش مى يافت ناچار عمق آن بسيار كم و ناقص مى ماند.» کوروشنامه ترجمه رضا مشایخی ص 212
گویا این خبر در سپاهیان کوروش اثر نهاده بود چراکه انان دراغاز با وجود برج و باروهای بزرگ شهر تسخیر شهر را ناممکن میدانستند و خبر مخبر را نزدیک به حقیقت میپنداشتند. بهرحال پس از اینکه کوروش با مشورت با سرداران سپاه خود دریافت که برای تسخیر شهر بایستی مجرای رودی که از میان باروها گذشته و به درون شهر میرود را تغییر دهد برای سرداران و سربازانش سخنانی را یاداور گشت . باهم بخوانیم :
« سپس كورش فرمان داد كه سران پياده نظام و تيراندازان و سواره نظام پارسى هريك در رأس ستون هاى خود مركب از هزار نفر حاضر شوند و ساير متحدين پش تسر آنها حركت كنند جملگى در اندك زمانى حاضر و مهياى حركت شدند. آن گاه گارد مخصوص و پياده نظام خاصه و سواره نظام را مأمور ساخت به بستر رودخانه وارد شوند تا اين كه بدانند كف آن به اندازه كافى محكم است يا نه. پس از اطمينان، فرمان داد كليه رؤساى سواره نظام و پياده نظام گردش جمع شوند و گفت:دوستان من، بستر رودخانه وسيع و راه بسيار مناسبى براى ورود ما به شهر است، برويم و با كمال اطمينان و بدون ذره اى ترس و ترديد وارد شهر شويم. حريف ما همان است كه با وجود متحدين بسيار از ما شكست خورد(مقصود اینست که دولت اسور متحد لیدی در جنگ پیش از این بوده است mmj.). همه آن روز را به ياد داريد كه در مقابل ما شكست خورد و پا به فرار گذارد. آنروز صبح خيلى زود خود را براى مدافعه آماده كرده بودو سلاح كافى در دست داشت و صف آرايى نموده بود، و حال آن كه امروز كه ما آنان را مورد حمله قرار مى دهيم جملگى در خواب و مست باده عيش و نوش اند. مردم* يا در بستر ناز و خوشى آرميده اند و يا در گوشه و كنار به نوشيدن و طرب مشغول اند و چون ما را در داخل شهر خود ببينند چنان گرفتار بهت و هراس خواهند شد كه ديگر قادر به در دست گرفتن سلاح نيستند. اگر بعضى از اشخاص در گوشتان خوانده اند كه ورود در شهرى به اين عظمت، با وجود پاسبانان متعدد و كثرت جمعيت و از جان گذشتگى مردم* امرى دشوار و خطرناك است؛ اطمينان داشته باشيد كه در برابر سپاهيان دلير و كارآزموده اى مانند شما كار مهمى از آنان ساخته نيست. حصار خانه هاشان همه از چوب خرما و با قير قابل احتراق آغشته است. ما مشعل هاى بسيار داريم كه در اندك فرصت همه جا را شعله ور و شهر را دچار حريق عظيمى خواهد كرد. سربازان ما مقدارى قيرقابل احتراق با خود دارند و به سرعت خانه ها را آتش خواهند زد و بدين قرار مدافعين يا بايد خانه ومواضع دفاعى خود را رها كنند و بگريزند يا در ميان شعله هاى آتش بسوزند.» همان ماخذ ص214
دراینجا روشن میشود که جناب غیاث ابادی واژه ی حصار را بعنوان پیشوند خانه ها حذف میکند یا واژه مدافعین را به مردم تبدیل میکند تا از این رهگذر تحریف و تخریب گزارش تاریخی ، نشان و نمودی برای ضربه زدن و تخریب یک شخصیت تاریخی - که به گمان او بت دشمنانش یا توهین کنندگان به اوست - بیابد .(ناگفته پیداست که فوقا و انچه ذیلا می اید از کاربرد معنایی متفاوت برای واژه مردم در گزارش گزنفون است گاه بعنوان کسانی که قصد حمله به قلب سپاه دارند مردمی که در خواب نازند مردمی که بهمراه پاسپانان حاضر به جان فشانی اند یا مردم یا مدافعینی که بر فراز حصار خانه هایند و یا حتی مردمی که باید ازخانه خارج نشوند . انچه روشن است انست که در گزارش فوق مدافعین بمعنای واژه ی مردم عادی نیستند)
بهترتیب چنین برمی اید که این نطق کوروش برای شرایط سختی باشد که احتمالا شهر یکپارچه سر به مقاومت و درگیری با استفاده از برج و بارو و حصارهای درون شهری باشد چراکه بنا به گزارش گزنفون درعمل چنین نشد و مشعلی برافروخته نگشت تا حصار خانه هایی بلکه خانه هایی سوزانده شود ! باهم بخشی از ادامه ی گزارش گزنفون را که مقصود نظر ماست را بخوانیم :
«و در حین تسخیر شهر کوروش دستور داد که :كورش به سواره نظام و سربازان خود امر داد هركهدر كوچه ها يافتند بكشند و به جارچيان كه زبان آشورى مى دانستند فرمان داد ندا برآورند كه مردم* در خانه خويش بمانند و قدم بيرون ننهند والا خونشان هدر است. آن گاه گاداتاس و گوبرياس فرارسيدند. اولين اقدامشان شكرگزارى در برابر خدايان بود كه به آنان فرصت دادند تا انتقام خويش را از پادشاه جرار و سفاكى چون شاه آشور بستانند. سپس خدمت كورش شتافتند و اشك شوق و شعف بر رخسارشان جارى بود، خود را به پاى كورش انداختند و دست و پاى او را غرق بوسه كردند و از اين موهبت و سعادتى كه نصيبشان شده بود سر از پا نمى شناختند.» همان ماخذص 216
باید افزود در انچه گذشت براین نیستیم و نبوده ایم که کردار کورش را شرعی اخلاقی انسانی جلوه داده و ازاو دفاع کرده باشیم تنها برانیم که انچه را که تحریف و تخریب گزارشی از گزارشهای تاریخی دانسته ایم را روشن سازیم همچنین باید اضافه کرد که برخی دیگر از نقل قولهای جناب غیاث ابادی از تاریخ کتزیاس نیز بگونه ای ظریف و زیبا! تحریف شده است تا هرچه بیشتر بر ذهن و ضمیر خوانندگان اثر نهد. مثلا بخشی از مطالبی که در مقاله : کوروش بزرگ و مصادره اسناد تاریخی " و ... امده با این گونه تحریف وتخریب و تخلیط گزاره های تاریخی روبرو شده اند که امیدوارم در اینده ی نزدیک بتوانم تمامی این گزارشها را بدون تحریف بازگو نمایم.
جناب اقای غیاث ابادی در تازه ترین اظهار نظر مطالب قابل تامل زیر را بیان نموده اند:
رنجهای بشری ۹۷: کورش در تورات:کورش بزرگ در متن عهد عتیق (تورات) گرامی داشته شده و نجاتدهنده یهودیان از اسارت هفتاد ساله در بابل معرفی شده است. اما در همان کتاب او مجری خواست و اراده و این سخن خدای بزرگ برای نابودی بابل نیز بوده است: «من خود بر ضد بابل بر خواهم خواست و آنرا نابود خواهم کرد. نسل بابلیان را ریشهکن خواهم کرد تا دیگر کسی از آنان زنده نماند. بابل را به باتلاق تبدیل خواهم کرد تا جغدها در آن منزل کنند. با جاروی هلاکت بابل را جارو خواهم کرد تا هر چه دارد از بین برود (کتاب اشعیا، باب 14، بند 22 و 23)»؛ «پس از هفتاد سال، پادشاه بابل و قوم او را بخاطر گناهانشان مجازات خواهم نمود و سرزمین ایشان را به ویرانهای ابدی تبدیل خواهم کرد (کتاب اِرمیا، باب 25، بند 12)». شواهد تاریخی و باستانشناختی نشان میدهد که این خواست در عمل به دست کورش اتفاق افتاد و پس از حمله کورش به بابل تمدن کهن و باشکوه آن برای همیشه از میان رفت.
اقای غیاث ابادی با برداشتی شخصی از برخی بندهای کتاب اشعیا که فوقا ملاحظه میکنید در تایید مطالب عهد عتیق کوروش را نابود کننده ی بابل و قطع کننده ی نسل بابلیان میخواند. پیش از هرچیز باید گفت که مطالب کتاب اشعیا همگی از قول یهوه و بعنوان یک پیشگویی و یک وعده ی الهی است و هیچ اشارتی به کوروش در باب فوق نیست . باید این نکته را هم در همینجا افزود که اقای ناصر پورپیرار در کتاب برامدن هخامنشیان ص208 موضوع فوق را نقل کرده است اقای پورپیرار اما مطالب تورات را بدون تحریف و دخل و تصرف در جملات نقل کرده اند درحالیکه جناب غیاث ابادی برخی پیشوندها و پسوندهارا بگونه ای خاص شاید بمنظور تفسیر برای پرده پوشیده است . باهم بندهای فوق را بدون تغییر بخوانیم :
22:14 و يهوه صبايوت مي گويد: «من به ضدّ ايشان خواهم برخاست.» و خداوند مي گويد: «اسم و بقيّه را و نسل و ذريّت را از بابل منقطع خواهم ساخت.23:14 و آن را نصيب خارپشتها و خَلابهاي آب خواهم گردانيد و آن را با جاروب هلاكت خواهم رُفت.» يهوه صبايوت مي گويد.24:14 يَهُوَه صبايوت قسم خورده، مي گويد: «يقيناً به طوري كه قصد نموده ام همچنان واقع خواهد شد. و به نهجي كه تقدير كرده ام همچنان بجا آورده خواهد گشت.25:14 و آشور را در زمين خودم خواهم شكست و او را بر كوههاي خويش پايمال خواهم كرد. و يوغ او از ايشان رفع شده، بار وي از گردن ايشان برداشته خواهد شد.»26:14 تقديري كه بر تماميِ زمين مقدّر گشته، اين است. و دستي كه بر جميع امّت ها دراز شده، همين است.۲7:14 زيرا كه يهوه صبايوت تقدير نموده است، پس كيست كه آن را باطل گرداند؟ و دست اوست كه دراز شده است پس كيست كه آن را برگرداند؟اشعیا۲۲-۲۷/۱۴
هیچ نشانی از این نیست که منظور از بندهای فوق شخص و زمان کوروش بزرگ باشد . این نکته را باید در نظر داشت که اشعیا و ارمیا هردو در روزگاران مادها میزیستند روزگاری که از کوروش و هخامنشیان خبری نبود با اینهمه انها شاهد جنگ میان مادها و بابلیان بودند از اینرو انان را دلگرم به پیشگوییهایی میکرد تا دل سیاه ستم دیده ی یهود را به اینده امیدوار نگه دارد . اینکه میان مادها و بابلیان در زمان استیاگ جنگ و درگیری وجود داشت هم از عهد عتیق و ایات رهایی بخش اشعیا و ارمیا بر می اید و هم از کتیبه های بابلی :
ارميا 27:51 30:51
27:51 «عَلَمها در زمين برافرازيد و كَرِنّا در ميان امّت ها بنوازيد. امّت ها را به ضدّ او حاضر سازيد و ممالك آرارات و منيّ و اَشْكَناز را بر وي جمع كنيد. سرداران به ضدّ وي نصب نماييد و اسبان را مثل ملخ مودار برآوريد.28:51 امّت ها را به ضدّ وي مهيا سازيد. پادشاهان ماديان و حاكمانش و جميع واليانش و تمامي اهل زمين سلطنت او را.29:51 و جهان متزلزل و دردناك خواهد شد. زيرا كه فكرهاي خداوند به ضدّ بابل ثابت مي ماند تا زمين بابل را ويران و غيرمسكون گرداند.30:51 و شجاعان بابل از جنگ دست برمي دارند و در ملاذهاي خويش مي نشينند و جبروت ايشان زايل شده، مثل زن گشته اند و مسكنهايش سوخته و پشت بندهايش شكسته شده است.
البته مطالبی که از عهد عتیق نقل میشود انگاه برای ما بعنوان یک پیشگویی میتواند مطرح باشد که براین باور نباشیم که همه ی اینها از ساخته های پس از سقوط بابل باشند.
کتیبه ی بابلی : « این نیایشگاه پس از هجوم از سوی ماد، تخریب شده و به ویرانهای بدل گشته بود. قلب بزرگ سـیـن، برای آن شهر و نیایشگاه رنجیده خاطر شده بود. .....من با احترام به اِنـْلـیـل مـردوک، یکی از خدایان، گفتم: «آن نیایشگاه که ساختن آنرا به من فرمان میدهی، در محاصره مـادها است و آنان بسیار نیرومند هستند».اما مردوک به من گفت: «کشور مـاد که از آنان نام بردی و شاهان آن، در معرض یک حمله بسوی خودشان بودهاند و توان زیادی ندارند.» (ن.ک. http://ghiasabadi.com/nabonidus.html)
با اینهمه اینکه برخی چون غیاث ابادی و پورپیرار این بندها و بندهای مشابه -که ذیلا می اید- را با کوروش تطبیق دهند بنظر ما بخطا رفته اند . بگذارید برخی دیگر از بندهای مورد استناد ایشان را مرور کنیم :
ارميا 2:50 46:50
2:50 «در ميان امّت ها اخبار و اعلام نماييد، عَلَمي برافراشته، اعلام نماييد و مخفي مداريد. بگوييد كه بابل گرفتار شده، و بيل خجل گرديده است. مَرُوْدك خرد شده و اَصنام او رسوا و بتهايش شكسته گرديده است،3:50 زيرا كه امتي از طرف شمال بر او مي آيد و زمينش را ويران خواهد ساخت به حدي كه كسي در آن ساكن نخواهد شد و هم انسان و هم بهايم فرار كرده، خواهند رفت. 4:50 خداوند مي گويد كه در آن ايّآم و در آن زمان بني اسرائيل و بني يهودا با هم خواهند آمد. ايشان گريه كنان خواهند آمد و يهوه خداي خود را خواهند طلبيد.8:50 از ميان بابل فرار كنيد و از زمين كلدنيان بيرون آييد. و مانند بزهاي نر پيش روي گله راه رويد.9:50 زيرا اينك من جمعيت امّت هاي عظيم را از زمين شمال برمي انگيزانم و ايشان را بر بابل مي آورم و ايشان در برابر آن صف آرايي خواهند نمود و در آنوقت گرفتار خواهد شد تيرهاي ايشان مثل تيرهاي جبّآر هلاك كننده كه يكي از آنها خالي برنگردد خواهد بود.10:50 خداوند مي گويد كه كلدانيان تاراج خواهند شد و هر كه ايشان را غارت نمايد سير خواهد گشت.11:50 زيرا شما اي غارت كنندگان ميراث من شادي و وجد كرديد و مانند گوساله اي كه خرمن را پايمال كند، جست و خيز نموديد و مانند اسبان زورآور شيهه زديد.13:50 به سبب خشم خداوند مسكون نخواهد شد بلكه بالكلّ ويران خواهد گشت. و هر كه از بابل عبور نمايد متحيّر شده، به جهت تمام بلايايش صفير خواهد زد.14:50 اي جميع كمان داران در برابر بابل از هر طرف صف آرايي نماييد. تيرها بر او بيندازيد و دريغ منماييد زيرا به خداوند گناه ورزيده است.15:50 از هرطرف بر او نعره زنيد چونكه خويشتن را تسليم نموده است. حصارهايش افتاده و ديوارهايش منهدم شده است زيرا كه اين انتقام خداوند است. پس از او انتقام بگيريد و بطوري كه او عمل نموده است همچنان با او عمل نماييد.17:50 «اسرائيل مثل گوسفند، پراكنده گرديد. شيران او را تعاقب كردند. اول پادشاه آشور او را خورد و آخر اين نبوكدرصّر پادشاه بابل استخوانهاي او را خرد كرد.»18:50 بنابراين يهوه صبايوت خداي اسرائيل چنين مي گويد: «اينك من بر پادشاه بابل و بر زمين او عقوبت خواهم رسانيد چنانكه بر پادشاه آشور عقوبت رسانيدم.22:50 آواز جنگ و شكست عظيم در زمين است.23:50 كوپال تمام جهان چگونه بريده و شكسته شده و بابل در ميان امّت ها چگونه ويران گرديده است.25:50 خداوند اسلحه خانه خود را گشوده، اسلحه خشم خويش را بيرون آورده است. زيرا خداوند يهوه صبايوت با زمين كلدانيان كاري دارد.29:50 تيراندازان را به ضدّ بابل جمع كنيد. اي همگاني كه كمان را زه مي كنيد، در برابر او از هر طرف اردو زنيد تا احدي رهايي نيابد و بر وفق اعمالش او را جزا دهيد و مطابق هر آنچه كرده است به او عمل نماييد. زيرا كه به ضدّ خداوند و به ضدّ قدّوس اسرائيل تكبّر نموده است.30:50 لهذا خداوند مي گويد كه جوانانش در كوچه هايش خواهند افتاد و جميع مردان جنگي اش در آن روز هلاك خواهند شد.36:50 شمشيري بر كاذبان است و احمق خواهند گرديد. شمشيري بر جبّاران است و مشوّش خواهند شد.37:50 شمشيري بر اسبانش و بر ارابه هاش مي باشد و بر تمامي مخلوق مختلف كه در ميانش هستند و مثل زنان خواهند شد. شمشيري بر خزانه هايش است و غارت خواهد شد.38:50 خشكسالي بر آبهايش مي باشد و خشك خواهد شد زيرا كه آن زمين بتها است و بر اصنام ديوانه شده اند.41:50 اينك قومي از طرف شمال مي آيند و امّتي عظيم و پادشاهان بسيار از كرانه هاي جهان برانگيخته خواهند شد.42:50 ايشان كمان و نيزه خواهند گرفت. ايشان ستم پيشه هستند و ترحم نخواهند نمود. آواز ايشان مثل شورش دريا است و بر اسبان سوارشده، در برابر تو اي دختر بابل مثل مردان جنگي صف آرايي خواهند نمود. 45:50 بنابراين مشورت خداوند را كه درباره بابل نموده است و تقديرهاي او را كه درباره زمين كلدانيان فرموده است بشنويد. البته ايشان صغيران گله را خواهند ربود و هر آينه مسكن ايشان را براي ايشان خراب خواهد ساخت.46:50 از صداي تسخير بابل زمين متزلزل شد و آواز آن در ميان امّت ها مسموع گرديد.
اقای پورپیرار برخی از گزاره های فوق را بهمراه برخی دیگر از مطالب عهدعتیق پیرامون پیش بینی سقوطبابل و اینده ی تلخ بابل نقل میکند و بعنوان نتیجه گیری و توضیح و تکمله می افزاید که : «مسلما رویکرد یهود به کوروش برای گشودن راه بازگشت به انها به اورشلیم و پاک سازی منطقه از تمدنهای کهن از انجا که به ستیز های طولانی ، خونریزی های فراوان و قساوت ویژه نیازمنده بوده است نشان از شهرت کوروش به جنگ اوری و شقاوت دارد....چنین است که چاره اندیشان و سران یهود را باید سنگینی نیروی فرود تیغه شمشیر ، دقت پرتاب نیزه و کمان و خون خوارگی ویژه قبیله کوروش جذب کرده باشد ، نه سلیمان پیامبر گونه سرکرده انها (!!)...عیلام(!!) و ماد و لیدی را برچیند و انگاه این خبرگی در خونریزی و هجوم و برخورد با قوم یهود به دلیلی که اشکار نیست، استثنائا به گذشت و انسان دوستی و مروت بدل شود بدیت ترتیب طبیعی است که شهرت کوروش به عنوان یک نظامی بیرحم، نه یک منجی پرعطوفت نظر یهود را بخود جلب کرده باشد. » ص211 سپس همان بندهای بالا از ارمیا را ذکر کرده و مدعی تطابق تاریخی کردار کوروش و پیشگویی های فوق میگردد . تطابق از چه نظر ؟ از این نظر که در ارمیا و اشعیا عبارت قوم شمالی گفته شده و کوروش و طایفه ی بی نام و نشانش(!) نیز از استیپ های جنوب روسیه اند یا که استیپ ها سوار بر اسبند و کمان دارند یا که تیپ انها در هجاری تخت جمشید نشانی از نژاد اسلاو بودن انهاست! (مشروح را بنگرید به : دوازده قرن سکوت : برامدن هخامنشیان ص214)
باری، همه ی این تطابق تاریخی براین چند سخن پوچ استوار است که گویا اسناد اشور نزدیک به یک سده پیش از ظهور کوروش پادشاهی پدران اورا اثبات نمی کند که با بلاهت تمام بیان کند که او از طایفه ی بی نام و نشانی بود یا بیفزاید که «تصرف بابل توسط کوروش نه بعنوان یک امپراتور بل بوسیله ی سرکرده ی محلی قومی ناشناس صورت پذیرفت » (همان ص۲۱۴) گویا واژه دوقوم پارس و ماد برای پادشاهان بین النهرین بیگانه بوده است و ایندو قوم هیچ سابقه ی تاریخی شناخته شده در منطقه نداشتند. ویا گویا اقوام دیگر منطقه اسب و استر و کمان و نیزه نمیشناختند و تنها همین استپهای روسیه چنین منشی داشتند گویا منطقه هرگز روی جنگ و درگیری و خونریزی بخود ندیده بود و میان تمدنهای عیلام و اشور و بابل و سومر فینیقیه هیچ جنگی در هزاره ی پیش از ان صورت نگرفته است . عیلامیان هرگز با جنگ و درگیر اشنا نبوده و وسائل جنگیدن چون کمان و نیزه را هیچ نمیشناختند.همه ی اینهارا میگذاریم و میگذریم ! بگذارید تا بمانند جناب پورپیرار پیشگویی ارمیا را مورد بررسی قرار دهیم تا ببینیم تاچه اندازه گزارش ارمیا با عملکرد شخص کورش قابل تطبیق است :
1- مَرُوْدك خرد شده و اَصنام او رسوا و بتهايش شكسته گرديده است.ارمیا 51/2
برخلاف پشگویی ارمیا و برخلاف ادعای جناب پورپیرار و غیاث ابادی (غیاث ابادی : شواهد تاریخی و باستانشناختی نشان میدهد که این خواست در عمل به دست کورش اتفاق افتاد) نتنها مردوک ودیگر بتها شکسته نگردیدند بلکه منزلت دوباره یافتند :
از ماه کیسْلیمو تا ماه آدارو، همه خدایان اَکَد که نَبونید آنها را در بابل بیقدر کرده بود، به شهرهای مقدس خودشان بازگردانده شدند.... در روز چهارم، کمبوجیه پسر کوروش، برفت به نیایشگاه [. . .؟ (اِزیدَه؟)] نَـبـو که . . . گـاو نـر . . . او بدان جایگه برفت و پیشکشیهایی را با دست خویش بر پیکر نَبو فراز برد . . . نیزهها و تیردانهای چرمی از . . . (سپس از نزد) نَبو بسوی اِسَگیلَه فرا رفت. او در برابر بِـل و خدا مـاربـیـتـی (؟)، گوسفندی را پیشکش بکرد.(ن.ک. http://ghiasabadi.com/ruydadnameh.html ) اما خود کوروش در کتیبه ی مشهورش از مردوک و جایگاه انان چنین یاد میکند : فرمان دادم تمام نیایشگاههایی که بسته شده بود را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاههای خود برگرداندم. خانههای ویران آنان را آباد کردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم... همچنین پیکره خدایان سومر و اَکَّـد را که نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودی مَردوک به شادی و خرمی.(ن.ک http://ghiasabadi.com/manshur.html) شاید بیشتر گفتن از منشور کوروش باوجود ترجمه ی رسای ان در فضای مجازی صحیح نباشد
اما سئوال اینجاست ایا در سراسر دوره ی هخامنشیان حادثه ای رویداده است که طی ان مردوک و بتهای بابل شکسته شوند؟ پاسخ به این سئوال منفی است ، در هیچ سند تاریخی موضوع شکستن مردوک و بتهای بابل توسط اعقاب کوروش نیامده است اما در زمان خشیرشا و در پی شورش بابل او به معبد مردوک تاختن گرفت . برعکس کوروش داریوش و کبوجیه به معبد بی احترامی کرد و کاهن معبد را کشت و مجسمه مردوک را به ایران اورد. (ن.ک.هرودوت کتاب1بند183) در زمان خشیرشا نیز هیچ خبری از شکستن بتها نیست تنها مجسمه مردوک به اسارت به ایران اورده شد( مشروح را بنگرید به پیرنیا 1/519)
همچنین در زمان مادها نیز سابقه تخریب معابد خدایان بابلی وجود دارد . چنانکه در منشور نبونید امده است که « این نیایشگاه پس از هجوم از سوی ماد، تخریب شده و به ویرانهای بدل گشته بود. قلب بزرگ سـیـن، برای آن شهر و نیایشگاه رنجیده خاطر شده بود... من با احترام به اِنـْلـیـل مـردوک، یکی از خدایان، گفتم: «آن نیایشگاه که ساختن آنرا به من فرمان میدهی، در محاصره مـادها است و آنان بسیار نیرومند هستند».(ن.ک. http://ghiasabadi.com/nabonidus.html)
2- به سبب خشم خداوند مسكون نخواهد شد بلكه بالكلّ ويران خواهد گشت. و هر كه از بابل عبور نمايد متحيّر شده، به جهت تمام بلايايش صفير خواهد زد.ارمیا51/14
در دوران کوروش هرگز چنین اتفاقی روی نداده است چنانکه در کتیبه بابلی و منشور کورش میخوانیم : « در روز شانزدهم، گَـئـوبَـروَه/ گـوبـریـاس (در متن بابلی: اوگْـبَـرو)، فرماندار گوتیوم (سرزمین گـوتـیـان، از ایرانیان باختری)، همراه با سپاه کوروش بدون جنگ و پیکار به بابل اندر آمد.سپس نـبـونـیـد به بابل بازگشت و آنگاه او در آنجا بازداشت شد. در پایان ماه، نگاهبانی از نیایشگاه اسگیله به سپرهای گـوتیان سپرده شد تا مبادا هیچیک از سپاهیان به درون اسگیله و دیگر بناهای آن راه برند. از آن پس، آیینها و مراسم به مانند گذشته برگزار میشوند.در روز سوم از ماه آرَهـسَـمـنَـه (= آرامی: مِـرهِـشـوان/ فارسی باستان: وَرکَـزَنَـه/ آبان)، کوروش به بابل اندر آمد. به پیش گامهای او، شاخههای سبز افشانده میشد. او با مردمان شهر، پیمان صلح و آشتی گذارد. کورش به همه مردمان بابل، پیام درود و شادباش فرستاد. گئوبَروَه به فرمانداری بابل برگماشته شد. (ن.ک. http://ghiasabadi.com/ruydadnameh.html)
منشور کورش « 23. همه مـردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بـابـل بر تخت شهریاری نشستم... ۲۴٫ ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید... ۲۹٫ و همه پادشاهان سرزمینهای جهان، از «دریای بالا» تا «دریای پایین» (دریای مدیترانه تا خلیج فارس)، همه مردم سرزمینهای دوردست، همه پادشاهان «آموری» ‹اَ- مور- ری- ای›، همه چادرنشینان،۳۰٫ مـرا خـراج گذاردند و در بـابـل بر من بـوسـه زدنـد. از … تا «آشـــور» ‹اَش- شور› و «شوش» ‹شو- شَن›.۳۱٫ من شهرهای «آگادِه» ‹اَ- گـَ- دِه›، «اِشنونا» ‹اِش- نو- نَک›، «زَمبان» ‹زَ- اَم- بـَ- اَن›، «مِتورنو» ‹مـِ- تور- نو›، «دیر» ‹دِ- ایر›، سرزمین «گوتیان» و شهرهای کهن آنسوی «دجله» ‹ای- دیک- لَت› که ویران شده بود را از نو ساختم. ۳۲٫ فرمان دادم تمام نیایشگاههایی که بسته شده بود را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاههای خود برگرداندم. خانههای ویران آنان را آباد کردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم.» (ن.ک. http://ghiasabadi.com/manshur.html)
3- حصارهايش افتاده و ديوارهايش منهدم شده است زيرا كه اين انتقام خداوند است.ارمیا51/17
هیچ گزارشی اعم از کتیبه ها یا اسناد مکشوفه و یا روایات مورخین باستان وجود ندارد که در زمان کوروش حصارهای شهر بابل و دیوارهاش منهدم شده باشد . نتنها وجود ندارد بلکه کورش خود در منشورش اورده است :
« ۸٫ … باروی بزرگ شهر بابل بنام «ایمگور- اِنـلیل» ‹ایم- گور- اِن- لیل› را استوار گردانیدم …۳۹٫ … دیوار آجری خندق شهر را،۴۰٫ … که هیچیک از شاهان پیشین با بردگانِ به بیگاری گرفته شده به پایان نرسانیده بودند؛۴۱٫ … به انجام رسانیدم.۴۲٫ دروازههایی بزرگ برای آنها گذاشتم با درهایی از چوب «سِدر» و روکشی از مفرغ …» (ن.ک. http://ghiasabadi.com/manshur.html)
اما پس از کوروش و پس از شورشهای بابل در زمان داریوش و خشایارشا گویا دیوار شهر بابل ویران شده است تا بنوعی از مقاومت شهر در شورشهای بعدی جلوگیری نماید این موضوع را مورخان یونانی گزارش کرده اند :
هرودوت کتاب 3بند158 «بدین گونه بود که بابل برای دومین بار گشوده شد اکنون داریوش ارباب شهر بود و فرمان داد همه باروها و دروازه های شهر را ویران کردند»
این گفته ی هرودوت هم چندان معتبر نیست بقول مرحوم پیرنیا ۱/۴۲۶: « این روایت هرودوت که داریوش دیوارهای بابل را خراب کرد نیز درست در نمی اید زیرا در زمان اسکندر ُ چنانکه بعض مورخین ذکر کرده اند و در جای خود بیاید این شهر دارای دیوارهای محکم بود اگر روایت هرودوت را صحیح بدانیم پس باید معتقد باشیم که بعدها شاهان هخامنشی اجازه داده اند دیوارهای شهر مزبور را بسازند و این فرضی است بعید اگر سیاست اقتصا کرد که دیوارها خراب شود در قانی به چه ملاخظه اجازه بنای ان را داده اند»
4- لهذا خداوند مي گويد كه جوانانش در كوچه هايش خواهند افتاد و جميع مردان جنگي اش در آن روز هلاك خواهند شد.ارمیا 50/30
هیچ گزارشی وجود ندارد که در زمان فتح بابل جوانان مردم عادی کشته شوند. همچنین گزارشی وجود ندارد که تصریح بر هلاکت تمامی مردان جنگی ان داشته باشد . همانطور که پیشتر بیان شد اسناد تاریخی براینکه بابل به ارامی فتح گردید متفقند . اما میتوان بند فوق را با زمان داریوش و شورشهای بابل تطبیق داد .
هرودوت کتاب 3بند159« افزون بران سه هزار تن از بزرگان شهر بابل را به چهارمیخ کشید و به بقیه اجازه داد در شهر خود زندگی کنند همچنین فرمان داد زنانیبرای اهالی بیاوند تا نسل انان از میان نرود» + مقایسه کنید با کتیبه بیستون : « بند ۱ ۱-۵ داریوش شاه گوید: پس از این نَـدیـتَـبَـئـیـرَه با چند سوار گریخت و به بابل رفت. آنگاه من به بابل رفتم. بخواست اهورامزدا هم بابل را گرفتم و هم نَـدیـتَـبَـئـیـرَه را. پس از آن نَـدیـتَـبَـئـیـرَه را در بابل کشتم. »+« اهورامزدا مرا یاری داد. بخواست اهورامزدا، ویدَفَـرنـا بابلیان را شکست داد و آنان را ببسته و بیاورد. ۲۲ روز از ماه «وَرکَـزَنَـه»گذشته بود آنگاه که اَرخَـه که خود را به دروغ نبوکدنصر مینامید و مردانی که همدستان برجستة او بودند را دستگیر کرد. من فرمان دادم آن اَرخَـه و مردانی که همدستان برجستهاش بودند را در بابل به دار آویزند.»(ن.ک.http://ghiasabadi.com/behistun2.html)
همانگونه که مشاهده میشود ارکان مطالب ارمیا و اشعیا بهیچ روی با دوره ی کوروش و نحوه ی فتح بابل سازگاری ندارد.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
لینک مرتبط :
هرودوت مورخ مشهور باستان درباب فتح سارد توسط کوروش و رفتار او با کرزوس روایتی خواندنی دارد که همه ی ما انرا خوانده و شنیده ایم. برخی تاریخپژوهان ایرانی اینروایت هرودوت را بدلیل اینکه اتش نزد ایرانیان مقدس شمرده میشده است مردود دانسته اند. با اندکی دقت در تاریخ هرودت در می یابیم هرودت به این نکته که اتش نزد ایرانیان مقدس بوده اگهی داشته است چنانکه همو در شرح حال کبوجیه و اعمال او در مصر گزارش کرده است «کبوجیه دستور داد انرا (= جسد شاه مصر ) را بسوزانند و این کار نهایت بی حرمتی به مقدسات بود زیرا اتش برای ایرانیان خدا است سوزاندن اجساد نه در نزد ایرانیان مرسوم است و نه نزد مصریان» (ن.ک.تاریخ هرودوت کتاب3بند16 ترجمه ثاقب فر + ترجمه دکتر هادی هدایتی " پارسها معتقدند اتش جوهر الهی است") با وجود این گزارش در مییابیم که هرودوت با علم به مقدس بودن اتش نزد ایرانیان ، چنین گزارشی را اورده است . از اینرو میتوان توجیه کرد که هرشاهی میتواند گاه حتی برخلاف سنتهای رایج قومش رفتار کند. بنظر نگارنده ، استدلال منتقدان ایرانی هرودوت در نقد این روایت چندان قوی نیست چراکه در مقابل میتوان استناد کرد به سیاست و رفتار و گفتار کوروش دربابل ، که طی ان او خدایان دیگر اقوام را میستاید و ارج دوباره به انها میدهد . درواقع کوروش با اینکار برخلاف سنتهای قومی ایرانی نیز رفتار کرد چراکه نزد ایرانیان همه اینها خدایان دروغین و دیو خوانده میشده اند * بگذارید تا گزارش هرودوت درباره ی سوزاندن کرزوس را بازگو کنیم :
کتاب 1 بند86 -87 « ....هنگامیکه کرزوس سخن میگفت تل هیزم را افروخته بودند و اتش رفته رفته گرداگرد او را می گرفت. بهرحال وقتی کوروش ترجمه سخنان کرزوس را شنید ناگاه دیگرگون شد و اندیشید که خود نیز موجودی فانی است که دستور سوزاندن مردی را داده که همانند خود وی قدرت وقروتی داشته است و ترسید که مبادا خود نیز روزی تاوان پس دهد و به بی اعتباری همه چیزهای انسانی اندیشید و فرمان داد اتش را که از هر سو زبانه می کشید هرچه زودتر خاموش کنند و کرزوس و همراهانش را پایین اورند اما به رغم همه کوشش ها فرو نشاندن اتش ناممکن شده بود. 87 لودیایی ها می گویند هنگامی که کرزوس دگر گونی کوروش را دید و این که سربازان نمی توانند بر اتش چیره شند به درگاه اپولون دست به دعا برداشت و با صدای بلندی از ان ایزد خواست در قبال پیشکش های گرانبهایی که تقدیمش کرده است وی را از ان خطر برهاند او در حالی که می گریست به خدا التماس میکرد ناگهان اسمان صاف که بادی نیز نمی وزید پراز ابر شد و طوفانی برخاست و باران تندی بارید و اتش خاموش شد.»
اینکه سخنان یک دشمن یک رقیب یک اسیر بردل کوروش اثر مینهد و رفتار و عقیده اش را تغییر میدهد نشانی از نیک صفتی او میتواند باشد. شاید گزارش فوق بنظر بسیاری افسانه بیاید و بسیاری انرا افسانه خوانده باشند اما توضیحات مترجم فرانسوی در پاورقی شماره 90 جالب و در خور تامل است که با بیان ان سخن را در اینجا به اتمام میرسانیم :
« نه کتزیاس درباره ی تل هیزم و سوزاندن کرزوس و معجزه نجات شاه اشاره ای دارد و نه گزنفون ، حال انکه پلوتارک این روایت را تکرار می کند . شاید این یک خودکشی رسمی و ایینی از سوی شاهی بوده که مغلوب شده است. یک ظرف «آمفورا» [کوزه یونانی بیضی با دو دسته] در موزه لوور پاریس متعلق به سده ی پنجم ق.م. وجود دارد که روی آن تصویر کرزوس بر تل هیزم در حال شراب افشانی نقش شده است» تاریخ هرودوت ترجمه مرتضی ثاقب فر جلد 1 ص214 + مترجم فرانسوی در مقدمه نیز اورده است « امروزه همه چیز ، همه انچیزهایی که قرن ها به افسانه و یاوه شهرت داشتند قابل توجیه شده اند، از دلفین های اریون** گرفته (باتوجه به پژوهش های امروزی در مورد هوش حیرت انگیز و باورنکردنی این جانور) تا بارانی که هیزم های زیر کرزوس را خاموش کرد( اگر باورکنیم که ثابت شده است یک اتش سوزی شدید باعث تراکم شدید ابرها و نیز بارندگی شدید میشوند***) ان چه که خود هرودوت هم نمی خواسته باور کند چندان دور از حقیقت نیست.» ترجمه تاریخ هرودوت مقدمه مترجم فرانسوی "اندره باگه" صفحه 39.
______________
* مقایسه کنید با کتیبه دیو خشیرشا : ...چنین گوید پادشاه خشایارشا: چون من شاه شدم ، در این سرزمین که در بالا از آن یاد شد ناارامی هایی بود . از آن پس اهورمزدا مرا یاری کرد ، بخواست او این سرزمین را زدم. در این سرزمین ها جایی بود که پیش از این دیوان پرستیده می شدند. پس از آن به خواست اهورامزدا این لانه دیوان (= daeva-dana) را ویران کردم و فرمان دادم ، دیوان نباید پرستیده شوند . ان جا که پیش از این دیوان پرستیده می شدند ، من اهورامزدا را در برزمن barzman و ارته arta (=برسم و ارت دو عنصر زرتشتی -اوستایی) پرستیدم . اگر چیزی دیگر چیز بدی کرده شده بود ، من آن را نیکو کردم ، و هر آنچه من کردم به خواست اهورامزدا کرد..تو ای فرزند زمانهای آینده ، هرگاه چنین می اندیشی : من می خواهم که در زرندگی خوشبخت شی یاته Shiyata و پس از مرگ رستگار (=ارتاون Artavan) بشوم از دادی (=داته Data) که اهورامزدا مقرر کرده است پیروی کن . اهورمزدا را در برزمن و با ارته پرستش کن... (ن.ک.وندیداد،نوشته هاشم رضی،مقدمه 1/75-76+ ایین مغان،نوشته هاشم رضی ص۸۴+۱۵۰-۱۵۱) توضیحاتی پیرامون مضامین این کتیبه بنگرید به : http://iranbastannn.blogfa.com/post-22.aspx . جالب است واژه ی دیو dahe،daeve که معمولا در کتیبه ها و متون اوستایی برای خدایان دروغین بکار میرود هم اکنون در میان لرها و برخی از مناطق جنوب کشور بصورت دا dah یا دی dey یا ده deh برای مادر بکار گرفته میشود. اینرا میتوان با یافته های باستانشناسی (هزاره اول تا سوم پیش از میلاد) درباره ی وجود خدایان ماده در این مناطق مربوط دانست!
** بند24 کتاب اول : بطور یکه اهالی کورنت نقل میکنند پس از انکه آریون مدتی طویل نزد پریاندر زندگی کرد به انسوی دریاها یعنی سیسیل و ایتالیا رفت وقتی دراین دو کشور پول زیادی بچنگ اورد قصد رد از نو به کورنت مراجعت کند............بطوریکه نقل کرده اند نهنگی اریون را بردوش گرفت (ترجمه ثاقب فر : دلفینی اورا بدوش گرفت) و اورا به تنار رسانید . پس اریون قدم برخاک نهاد........دراین هنگام اریون باهمان لباس که خود بدریا افکنده بود دربرابر انها حاضر شد ملاحان دچار وحشت و هراس شدند که در دم به جنایت خود اعتراف کردند. این بود انچه اهالی کونت و لسبوس نقل کرده اند. درتنار نیز شمایل کوچکی از برونز موجود است که اریون را بصورت مردی که بردوش نهنگ نشسته مجسم میکند.» تاریخ هرودوت ترجمه دکتر هدایتی چاب دانشگاه تهران : پاورقی 1 ص80 : تصویر اریون که بردوش نهنگ قرار گرفته برروی سکه های شهر متیمین نیز مشاهده شده است!
***ناخوداگاه بیاد داستان ابراهیم می افتیم که گاه انرا افسانه ای بیش نمیدانیم.
کورش بزرگ در منشور مشهورش نکاتی دال بر برانداختن بردهداری یا برانداختن بهرهکشی از انسانها آورده است. اما این ادعا با کتیبههای دیگر عصر هخامنشی موافقت ندارد. برای مثال به موجب لوحه شماره ۲۵۲ از سال هشتم پادشاهی کورش در بابل، دختری به نام تابموتو به دلیل اینکه پدرش یک سکه طلا و ده سکه نقره به مؤسسه مالی یا رباخانه اگیبی بدهی داشت، به گرو گرفته شد تا زمانی که پدرش بدهی خود را تسویه کند (دخترانی که به گرو گرفته میشدند، برای بهرهکشی جنسی اجاره داده میشدند تا خسارت تأخیر را جبران کنند).{همچنین بنگرید به رنجهای بشری ۶۸: بردهداری و اجاره فاحشه در زمان کورش بزرگ+رنجهای بشری ۶۷: وادار کردن دختران به فحشا در زمان کورش بزرگ}
نحوه ی نگارش مطلب ایشان چنین القا مینماید که گویا کوروش بزرگ در کتیبه ی مشهور خود سخنی خلاف واقع ارائه کرده است به بیان ساده تر دروغ گفته است .
با این مقدمه پیش از هرچیز باید به این سئوال پاسخ داد : ایا طبق کتبیه کوروش ، وی مدعی برچیدن انواع و اقسام برده داری در بابل و در تمام ممالک تحت سلطه ی اوست؟
برای پاسخ به این سوال باید به جملات کوروش دران کتیبه دقت کرد. نخستین نکته ای که باید یاداور شد اینست که ترجمه جناب غیاث ابادی تاحد زیادی انتظارات را بالا میبرد چراکه ایشان در ترجمه فرازی از این کتیبه از زبان کوروش اورده است :
۲۶٫ من بردهداری را برانداختم. به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند . ن.ک منشور کوروش ترجمه غیاث ابادی
چنین جمله ای که با صراحت و با کلیتی تمام بر براندازی برده داری تاکید دارد عده ای را به این باور رسانده که کوروش براستی انواع و اقسام برده داری را در زمان خود انهم نه تنها در بابل که در تمام سرزمینهای تحت سلطه اش رواج داده است. این عده گاه پارا فراتر نهاده و طبق همین بند ادعا میکنند که برده داری در زمان هخامنشیان اصولا وجود نداشته است که البته یکی از استنادهای ایشان همین بند با ترجمه ی صریح اقای غیاث ابادی است.
درحالی که ترجمه ی فارسی دیگری از پرفسور عبدالمجید ارفعی هرگز چنین بیان صریحی دربر ندارد . جنانکه در ترجمه ی بند ۲۶ این کتیبه اورده اند : « درماندگی هاشان را چاره کردم و ایشان را از بیگاری برهانیدم» (ن.ک.منشور کوروش بزرگ - عبدالمجید ارفعی)ل و این در حالی است که طبق دیگر ترجمه هایی که اقای ارفعی در پاورقی ارائه داده است ترجمه هایی چون "پایان دادن به شکوه و شکایت انان" وجود دارد. و پرواضح است که ترجمه ی اقای ارفعی از لحاظ تاکید و صریح بودن تا چه اندازه با ترجمه اقای غیاث ابادی متفاوت است
بدین ترتیب اینکه گاها شاهد افراط گری هایی از برخی با استناد به این بند هستیم یکی از علل انرا میتوان ترجمه ی اقای غیاث ابادی دانست.
با اینهمه با نگاهی کلی تر به این منشور (حتی با ترجمه ی اقای غیاث ابادی) در می یابیم که منظور کوروش به هیچ وجه بمعنای براندازی برده داری -با تمامی مفاهیم این وازه- در تمامی بابل یا حتی در تمام ممالکش نیست . این ادعا زمانی تقویت میشود که بندهای پیش از این نکاتی صریح را از تحت ستم بودن مردم بابل در زیر سلطه ی نبونید اشکار میسازد . با هم برخی از بندها را بخوانیم :
۳٫ … مرد ناشایستی به فرمانروایی کشورش رسیده بود.۴٫ او آیینهای کهن را از میان برد و چیزهای ساختگی بجای آن گذاشت.۶٫ او کار ناشایست قربانی کردن را رواج داد که پیش از آن نبود … هر روز کارهایی ناپسند میکرد، خشونت و بدکرداری.۷٫ او کارهای … روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زنـدگی مـردم دخالت میکرد. اندوه و غم را در شهرها پراکند. او از پرستش «مَــردوک» ‹اَمَـر- اوتو› خدای بزرگ روی برگرداند.۸٫ او مردم را به سختی معاش دچار کرد. هر روز به شیوهای ساکنان شهر را آزار میداد. او با کارهای خشنِ خود مردم را نابود میکرد … همه مردم را.۱۱٫ ساکنان سرزمین «سـومِـر» و «اَکَّـد» مانند مردگان شده بودند. مردوک بسوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.۲۵٫ وضع داخلی بابل و جایگاههای مقدسش قلب مرا تکان داد … من برای صلح کوشیدم. نَـبونید، مردم درمانده بابل را به بردگی کشیده بود، کاری که در خور شأن آنان نبود.۲۶٫ من بردهداری را برانداختم. به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.(ن.ک.http://ghiasabadi.com/manshur.html+ مقایسه کنید با ترجمه ی اقای ارفعی http://www.iranboom.ir/nam-avaran/koroshe-bozorg/1476-manshor-korosh-bozorg.html )
در بندهای فوق چنین پیداست که کوروش شرح کارهای ناشایست نبونید را بیان میکند از گرفتاری های انان میگوید از اعمالی که نبونید انجام داد اعمالی که مردمان بابل را خوش نمی امد . سپس کوروش میگوید نبونید مردم را برده کرده بود . کوروش همه ی اینهارا میگوید تا اعمال نیک خود را برجسته کرده و از این رهگذر خودرا مشروع و برای بابلیان توجیه نماید . بیان صریخ این جمله که نبونید مردم را برده کرده و من ان بردگی را برانداختم شاهد قوی این ادعاست که بردگی در عبارت فوق فقط شامل کارهای نبونید میشده است.
چراکه بانگاهی به تاریخ هرودوت از اداب بابلیان در می یابیم که بردگی ، خودفروشی زنان، روسپی گری مقدس در بابل شایع بوده است و این اداب و عادات بهرحال پیش از کوروش نیز در بابل وجود داشته است و این موضوع کار ناشایستی در نزد ان مردمان نبوده است که کوروش در پی براندازی ان براید. پیش از این دراینباره گفته های هرودوت در مورد رسوم برده داری نزد بابلیان را نقل کردیم . بنگرید به : عادات و رسوم بابلیان باستان
همچنین باید یاداورشد که تاریخنگاران یونانی نمونه ای از رواج برده داری را در ایران هخامنشی اورده اند :
مالیات برخی از اقوام به دربار هخامنشی شامل بردگان بود . هرودوت بند۹۲کتاب۳ « بابل و بقیه اشور که ۱۰۰۰تالان نقره و ۵۰۰ خواجه جوان میدادند» + بند۹۷کتاب۳ : « این دو قوم هر دوسال یکبار ۲ شنیس طلای ناب ، ۲۰۰تکه چوب ابنوس، ۵ پسربچه و ۲۰ عاج فیل برای شاه میفرستند.....این اقوام (= کلخیس ها) در زمان من نیز هر چهار سال یکبار هدایایی را که مقرر شده بود میفرستادند که عبارت بود از ۱۰۰ پسر ۱۰۰دختر . و سرانجام اعراب هرسال ۱۰۰۰ تالان کندر می فرستادند این بود هدایایی که غیر از خراج نزد شاه بزرگ فرستاده میشد» {ن.ک. تاریخ هرودوت جلد ۱ص۴۰۰-۴۰۲ ترجمه مرتضی ثاقب فر}
هرودوت بند۱۰۴کتاب ۸ : هرموتیموس اهل چنین جایی بود ... او نخست یک اسیر جنگی بود که توسط یکی از اهالی خیوس به نام پانیونیوس که برای گذران زندگی چنین حرفه زشتی را انتخاب کرده بود - خریداری شده بود : کار او این بود که پسران جوان زیبا رو را می خرید و انان را اخته میکرد و انگاه به بهای گزافی در بازارهای سارد و افسوس میفروخت ، زیرا بربرها برده های اخته شده را بسیار گرانتر از اخته نشده میخرند چون انان بردگان قابل اعتمادی در می ایند .پانیونیوس بدین ترتیب پسران زیادی را اخته کرده بود چون از این راه نان میخورد و یکی از این پسران همین هرموتیموس بود . باری هرتیموس که بسی خوش اقبال بود در سارد از جمله بردگانی بود که توسط دربار شاه(=خشیرشا) خریده شد و سپس با گذشت زمان به خواجه محبوب و مورد اعتماد خشیرشا تبدیل گردید. {ن.ک. تاریخ هرودوت جلد ۲ص۹۳۷ ترجمه مرتضی ثاقبفر .}
در اخر باید به عنوان نتیجه گیری بیان کرد که وجود رسم برده داری در ایران هخامنشی غیرقابل انکار است همچنین نکاتی که کوروش در منشور معروفش بیان کرده است با توجه به بندهای پیش و پس از بند مزبور بیانگر رهانیدن مردم از یوغ نبونید است و نه برانداختن رسم برده داری با تمام معانی ان در نزد بابلیان باستان ، چراکه در زمان و نزد انها برده داری و خودفروشی مرسوم بوده است.
ـــــــــــــــــــــ
لینک مرتبط :
اقای غیاث ابادی در اظهارنظری عجیب نوشته است :
رنجهای بشری ۴۷شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۱
نام کورش نه تنها در شاهنامه فردوسی نیامده، که در سراسر متون اوستایی، متون پهلوی اشکانی، متون پهلوی ساسانی، متون مانوی، متون سغدی، و دیگر متون ایرانی میانه نیز نیامده است. این سکوت در کنار سکوت یا کمتوجهی متون فارسی و تاریخنامههای سدههای میانه، نشان میدهد که گویا ایرانیان برای کورش اهمیتی قائل نبودهاند و توجهات غلوآمیز اخیر ظاهراً ناشی از القائات استعماری و عادت و علاقه دیرین ما به ساختن پهلوانهای پوشالی و امامزادههای قلابی است.
پیش از هرچیز باید اشاره کرد که نتیجه گیری نوشتار غیاثابادی یک مغالطه اشکار است بدین معنی که ازاینکه نام کوروش در برخی متون نیامده دلیل نمیشود که انها افراد مورد احترامی برای مردم روزگار خود نبوده ویا اینکه بزرگی انها ساخته و پرداخته ی استعمار و عادت پهلوان پنبه سازی است . (مغالطه دلیل نامربوط و...)
در شاهنامه نام بسیاری از شاهان نیامده است که این بدلیل فقدان اطلاعات سراینده ی شاهنامه است برای مثال امپراتوری هخامنشی که از سند تا تونس و شبه جزیره بالکان را در دوقرن زیر سلطه داشت و در روزگارش بغایت بزرگ و معروف و مشهور بود اما هرگز نامی از هخامنشیان یا شاهان انها در شاهنامه بطوریکه ما انها را امروز میشناسیم وجود ندارد (خواننده اندیشمند نیک در می یابد که از این گزاره هرگز نتیجه های فوق حاصل نمیشود) . اما برخی از شاهنامه پژوهان بنا به داستانهای اساطیری و نیمه اساطیری شاهنامه نامهای شاهان سلسله پیشدادی و کیانی را با واقعیتهای تاریخی ایران و سلسله های مادها و هخامنشیان تطبیق داده اند . برای مثال:
کیومرث ---> دیاکو
نخستین خدیوی که کشور گشود*سرپادشاهان کیومرث بود
هوشنگ ---> فراورتیش
جهاندار هوشنگ با رای و داد* به جای نیا تاج برسر نهاد
وزان پس جهان یک سراباد کرد*همه روی گیتی اباد کرد
جمشید----> هووخشتر برخی هووخشتر را همان فریدون دانسته اند که در واقع شکست دهنده ی اشوریان بود چراکه پیش از او و پس از شکست سنگین مادها به اسور، انها سالها خراجگزار اسور بود.بهرحال در باره جمشید میخوانیم :
گروهى كه كاتوزيان خوانيش* برسم پرستندگان دانيش
جدا كردشان از ميان گروه وپرستنده را جايگه كرد كوه
بدان تا پرستش بود كارشان* نوان پيش روشن جهاندارشان
صفى بر دگر دست بنشاندند *همى نام نيساريان خواندند
كجا شير مردان جنگ آورند* فروزنده لشكر و كشورند
كزيشان بود تخت شاهى بجاى* و زيشان بود نام مردى بپاى
بسودى سه ديگر گره را شناس *كجا نيست از كس بريشان سپاس
بكارند و ورزند و خود بدروند *بگاه خورش سرزنش نشنوند
چهارم که خوانند اهنوخوشی* همان دست ورزان با سرکشی
درزمان جمشید بمانند هوخوشتره ایران به پیشرفتهای بزرگی دست یافت :
جهانجوی با فر جمشید بود *به کردار تابنده خورشید بود
جهان را چون باران به بایستگی* روان را چو دانش به شایستگی
تو ای پرچم شیر و خورشید ما* که خود یادگاری زجمشید ما
ضحاک ----------> اژدهاک،یا استیاگ به دست فریدون شکست خورد و اسیر گشت و فریدون اورا در البرزکوه به زنجیر کشید
فریدون ------> کوروش، برخی شاهنامه پژوهان فریدون را با کوروش تطبیق داده اند (همانطور که گفته امد دیدگاهی دیگر فریدون را با هووخشتر تطبیق میدهد) طبق گزارش کتزیاس نیز کوروش استیاگ را به مناطق مرکزی ایران فرستاد. همچنین فریدون در داستانهای اساطیری منقرض کننده ی حکومت ضحاک است که از این جهت نیز با کوروش قابل تطبیق است.
منوچهر -----> کبوجیه
کی قباد ---- داریوش بزرگ
کی کاووس ----> خشیرشا، طبق داستانهای اساطیری شاهنامه کی کاووس جنگهای بی حاصل و لشکرکشی های بیهوده ای بسمت مازندران داشته است .
بهرحال طبق این دیدگاه مابقی سلسله کیانیان (=هخامنشیان) بترتیب زیر است:
کی خسرو ----> اردشیر اول
گشتاسب ----> داریوش دوم
بهمن اردشیر ----> اردشیر دوم
داراب ----> اردشیر سوم
دارا ----> داریوش سوم . (ن.ک. تاریخ تمدن ایران باستان ۱/۶۲۰-۶۲۴ با اندکی تلخیص+ـــ> کیانیان ، ارتور کریستین سن)
بهرحال نتنها از اکثر شاهان هخامنشی و حتی سلسله شاهی ایشان نامی عینا در شاهنامه نیست بلکه سلسله ایرانی پس از هخامنشیان نیز که نزدیک به ۵۰۰ سال در ایران حکم رانده اند نیز اخباری که شایسته و بایسته این سلسله پرداوم باشد درشاهنامه وجود ندارد . و فردوسی از اشکانیان بدین صورت یاد میکند:
چو كوتاه شد شاخ و هم بيخشان * نگويد جهاندار تاريخشان
كزيشان جز از نام نشنيدهام * نه در نامه خسروان ديدهام
فردوسی در اینجا بوضوح می افزاید که ازایشان جز یک نام نشنیدم . باید به یاد داشت که سلسله ی اشکانیان نزدیک به ۵۰۰سال بر ایران حاکم بود درواقع طولانی ترین سلسله ی شاهان پیش از اسلام و پیش از روزگار فردوسی بشمار میرفت از سویی دیگر این سلسله به روزگار و تاریخ زندگی فردوسی نزدیکتر از هخامنشیان بود با اینهمه فردوسی میگوید ازایشان جز نامی نشنیده ام! همچنین فردوسی نام ۹تن از پادشاهان اشکانی را می اورد اما تنها نام ۵ تن از این شاهان لفظا قابل تطبیق به نامهای شاهان اشکانی هستند و مابقی ازنامهای شاهان ساسانی است. دراینجا پرواضح است که سراینده ای که به بسیاری از منابع دینی و پهلوی دوره ی ساسانی از جمله خداینامه دسترسی داشته است از اشکانیان که درواقع پیش از ساسانیان حاکمان ایران بوده اند بی اطلاع است و این خود میرساند که اطلاعات فردوسی و منابع ساسانی در دسترس او چقدر از تاریخ سلسله های پیش از اشکانیان میتواند صحیح و نزدیک به حقیقت باشد. این نیز باید افزود که اشکانیان در تواریخ اسلامی نیز انطور که باید شناخته شده نیستند برای مثال محمدبن جریر طبری تاریخ شاهنشاهی اشکانیان ۲۶۶سال میداند . او همچنین تاریخ اسکندر و سلوکیان و اشکانیان را رویهمرفته ۵۴۴سال ذکر میکند .بهرحال بین مورخین ایرانی مسلمان سلسله اشکانیان از ۱۶۵سال تا ۳۴۰ سال ذکر شده است که هیچ یک باواقعیت سازگار نیست.
باری ، انچه گفته امد برای اشکارکردن این واقعیت است که اگر کسی چون فردوسی و امثال ان از هخامنشیان و کوروش ودیگران لفظا یاد نمی کند بدلیل فقدان اطلاعات و منابع کافی بوده است و نه بدلیل بااهمیت نبودن شاهان یا سلسله های فوق برای ایرانیان و مردمان معاصرش و یا نتیجه بگیریم که انچه ما اکنون در دنیای امروزی میشنایم و انرا شکوهمند میدانیم بدلیل بزرگنمایی و یا استعمار و انگلیس سازی شخصیتهای تاریخی است!
بهرحال انچنانکه مرحوم پیرنیا نوشته اند نام کوروش لفظا در تواریخ اسلامی چنین امده است « ابوالفرج بن عبری در مختصرالدول : کورش ، ابوریحان بیرونی در کتاب اثارالباقیه بنا به مدارک غربی نیز چنین، مسعودی در مروج الذهب کورس، طبری در تاریخ الرسل و الملوک کیرش، ابن اثیر در تاریخ کامل نیز چنین، حمزه اصفهانی در تاریخی سنی ملوک الارض و الانبیا : کوروش؛ ولی نباید تصور کرد که مقصود همه مورخین مزبور همین شاه بوده به جز ابوالفرج بن عبری و ابوریحان که از مدارک غربی استفاده کرده اند سایرین بنا به متابعت از مدارک شرقی یا داستانها اسامی اشخاص دیگر را که موسوم به همین اسم بوده اند ذکر کرده اند» پیرنیا۱/۱۹۶
در اخر باید اضافه کرد که برای شناخت یک شخصیت تاریخی .و سنجش محبوبیت او در میان مردم روزگارش و اینکه براستی چقدر به عدل و داد و انصاف حکومت میکرده و با زیردستان چگونه رفتار مینموده یا چقدر به کشورگشایی میپرداخته ویا چگونه در جنگها رفتار میکرده و در قبال ملل مغلوب چه سیاستی بکار میبرده است باید به گزارش دست اول که همانا مورخان هم عصر اویند توجه کرد . ما برای نمونه و ختم این گفتار در اینجا از گزارش دوتن از چهره های شاخص یونانی زبان معاصر با هخامنشیان استفاده میکنیم .
هردودوت هالیکارناسی که زاد روز او با تاریخ مرگ کوروش نزدیک به ۵۰سال فاصله داشته است و نزدیکترین مورخ به کوروش است . او درمیان تمامی گزارشهایی که از دوران باستان و ایرانیان باستان اورده است گزارشی نیز از نحوه ی قضاوت مردم درباره ی کوروش نیز ذکر کرده است که باهم میخوانیم :
تاریخ هرودوت کتاب سوم بند 89 :« ...این اقدامات باعث شده که ایرانیان بگویند داریوش بازرگان، کبوجیه خودکامه و کورش پدر بوده است زیرا
داریوش از همه پول میگرفت کبوجیه سرد و خشن بود و کوروش مهربان و انسان دوست و دراندیشه ی اسایش رعایای خود .» تاریخ هرودوت، ترجمه مرتضی ثاقب فر انتشارات اساطیر .
افلاطون :
کتاب قوانین بند 694 تا 700 : در دوران پادشاهی کوروش زمانی که ایرانیان درست در میانه ی راه ازادی و بندگی بودند نخست خد ازاد شدند و سپس اقوام بسیاری را بزیر فرمان بردند. فرمانروایان زیر دستان را تا اندازه ای ازاد گذاشتند و اصل برابری را رعایت میکردند. سربازان فرماندهان خودرا دوست میداشتند و با رغبت و اشتیاق به جنگ میرفتند . اگر در میان انان مردی روشن بین بود که میتوانست پیشنهادی عاقلانه بدهد شاه براو حسد نمی برد و ابرو درهم نمی کشید بلکه اورا در سخن گفتن ازاد می گذاشت و همه کسانی را که به او پندهای خردمندانه میداند گرامی میداشت . این ازادی و همدلی و تبادل نظر سبب شده بود که کشور رشد کند و روز به روز ابادتر گردد... به نظرمن کوروش از هرلحاظ فرماندهی لایق و خدمتگزار خوب میهن خویش بود »همچنین اشیل شاعر یونانی ، بیت 164+765-780:«کوروش قهرمانی که مورد تایید سرنوشت بود، پس از رسیدن به قدرت میان ملت های برادر صلح برقرار کرد انگاه لیدی و فریجیه را گرفت و به طور سراسر یونی را دست نشانده کرد اسمان و تقدیر به هیچ وجه دشمن او نبود زیرا که او مردی خردمند بود » بنقل از یونانیان و بربرها ۱/۱۰۸
ناگفته پیداست در دو نقل فوق براین نیستیم که گزارشهایی که کارهای احیانا اشتباه یا بدرفتاری او را میرساند ، منکر شویم ، بلکه تنها براین رای و رویکردیم که دیدگاه ایرانیان (=مقصود مردم ایران) هم عصر کوروش را بنا به نقل مورخان معاصر با هخامنشیان یاداورشویم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لینک های مرتبط :
انوشیروان و سرکوب خونین شورش بلوچ ها و گیلک ها :
ز گفتار دهقان بر آشفت شاه*بسوى بلوج اندر آمد ز راه
چو آمد بنزديك آن مرز و كوه *بگرديد گرد اندرش با گروه
بر آنگونه گرد اندر آمد سپاه *كه بستند ز انبوه بر باد راه
همه دامن كوه تا روى شخ * سپه بود برسان مور و ملخ
مناديگرى گرد لشكر بگشت *خروش آمد از غار و ز كوه و دشت
كه از كوچكه هرك يابيد خرد *و گر تيغ دارند مردان گرد
و گر انجمن باشد از اندكى * نبايد كه يابد رهايى يكى
چو آگاه شد لشكر از خشم شاه *سوار و پياده ببستند راه
از ايشان فراوان و اندك نماند* زن و مرد جنگى و كودك نماند
سراسر بشمشير بگذاشتند *ستم كردن و رنج برداشتند
ببود ايمن از رنج شاه جهان *بلوجى نماند آشكار و نهان
چنان بد كه بر كوه ايشان گله *بدى بىنگهبان و كرده يله
شبان هم نبودى پس گوسفند *بهامون و بر تيغ كوه بلند
همه رختها خوار بگذاشتند*در و كوه را خانه پنداشتند
و ز آن جايگه سوى گيلان كشيد * چو رنج آمد از گيل و ديلم پديد
ز دريا سپه بود تا تيغ كوه *هوا پر درفش و زمين پر گروه
پراگنده بر گرد گيلان سپاه * بشد روشنايى ز خورشيد و ماه
چنين گفت كايدر ز خرد و بزرگ * نبايد كه ماند يكى ميش و گرگ
چنان شد ز كشته همه كوه و دشت* كه خون در همه روى كشور بگشت
ز بس كشتن و غارت و سوختن* خروش آمد و ناله مرد و زن
ز كشته بهر سو يكى توده بود *گياها بمغز سر آلوده بود
ز گيلان هر آن كس كه جنگى بدند*هشيوار و باراى و سنگى بدند
ببستند يك سر همه دست خويش *زنان از پس و كودك خرد پيش
خروشان بر شهريار آمدند*دريده بر و خاكسار آمدند
شدند اندران بارگاه انجمن *همه دستها بسته و خسته تن
كه ما بازگشتيم زين بد كنش * مگر شاه گردد ز ما خوش منش
اگر شاه را دل ز گيلان بخست *ببرّيم سرها ز تنها بدست
دل شاه خشنود گردد مگر * چو بيند بريده يكى توده سر
چو چندان خروش آمد از بارگاه *و زان گونه آواز بشنيد شاه
بر ايشان ببخشود شاه جهان*گذشته شد اندر دل او نهان
نوا خواست از گيل و ديلم دو صد*كزان پس نگيرد يكى راه بد
يكى پهلوان نزد ايشان بماند*چو بايسته شد كار لشكر براند
شاهنامه صفحه ۱۰۲۴-۱۰۲۶. انوشیروان پس از کشتار خونین بلوچها و گیلگ ها توانست شورش انها را بمانند قیام مزدک به سختی سرکوب کند و در اخر نیز بر بازماندگان گیلکها مالیات مضاعف مقرر فرمود.شرح دکتر میتر مهرابادی ۳/۲۵۳:«شاه از شنيدن گفتار آن دهگان برآشفت و به سوى بلوچان براند. چون به نزديك آن كوه بلند رسيد، با گروه خود پيرامون آن بگشت. چنان سپاهى گرد آمد كه راه را بر باد نيز ببستند. بر همه دامان كوه تا روى زمينهاى سخت، بسان مور و ملخ، سپاهىبود. پس جارچى به گِرد سپاه بگشت و در كوه و دشت بخروشيد كه: هر كه از كوچيان را كه بيابيد، چه خُرد و چه از مردان و تيغ دارانشان، چه انبوه و چه اندك، نبايد كه يك تن از ايشان نيز رهايى يابند. چون سپاهيان از خشم شاه آگه شدند، سوار و پياده راه را ببستند و ديگر هيچيك از ايشان، از زن و مرد جنگى و كودك، چه بسيار و چه اندك، برجاى نماند. همه را از دَم شمشير بگذراندند و بدين گونه ستم كردن كوچ! را از ميان برداشتند. ديگر گيتى از رنج ايشان زينهار يافت و هيچ بلوچى در آشكار و نهان نماند. كار چنان شد كه گلهها بر كوههاى ايشان رها بودند و هيچ نگاهبانى نداشتند. بر آن دشت و كوه بلند هيچ شبانى از پس گوسپندان نبود. همه ايشان آن رنجهاى خود را به خوارى در آنجا رها ساختند و به كوه و دهار رفتند و در آنجا خانه گزيدند.انوشيروان از آنجا سپاه خود را به سوى گيلان كشيد، زيرا كه از گيل و ديلم، رنجى پديد آمده بود. از دريا تا تيغ كوه همهجا سپاهى بود و آسمان پر از درفش و زمين پر از گروه بود. پس انوشيروان گفت: در اينجا نبايد كه هيچكس از كوچك و بزرگ برجاى بماند. بدين سان چنان سپاهى به گِرد گيلان بپراكند كه روشنايى از خورشيد و ماه نيز برفت. با آن همه كشتن، روى آن زمين را با خون بشست. از بسيارىِ كشتن و تاراج و سوختن، خروش و ناله از زن و مرد برآمد. سرانجام همگى دستهاى خود را ببستند و زنان از پس و كودكان خردسال در پيش، به همراه همه جنگاوران هوشيار و خردمند گيلان، خروشان و خاكسار و دريدهبر به پيش شهريار آمدند.همگى با دستهايى بسته و تنى زخمى در آن بارگاه انجمن گشتند و گفتند: بدان كه ما ديگر از آن كردار بد خود بازگشتيم تا شايد شاه از ما خشنود گردد. ليك اگر دل شاه از گيلان آزرده گشته است، پس با دست خود سرهايمان را مىبُريم تا مگر چون شاه تودهاى از سرهاى بريده را ببيند، دلش خشنود شود. چون آن همه خروش از بارگاهبيآمد و شاه گيتى آنگونه آواى ايشان را بشنيد، گذشته در دلش نهان گشت و بر ايشان ببخشيد. پس دويست تن از گيل و ديلم را به گروگان بخواست تا ديگر از آن پس كسى راه بد را در پيش نگيرد. يك پهلوان نيز در پيش ايشان بمانْد . آنگاه چون كارها بايسته شد، انوشيروان سپاهيان خود را از آنجا براند»
ـــــــــــــــــــــــــــــ
لینک مرتبط : انوشیروان ظالم !
بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب، "تنها" بصورت متن کامل و بدون تغییر همراه با ذکر ادرس وبلاگ آزاد است
اقای غیاثابادی ( http://www.ghiasabadi.com/ )دریکی از اخرین یادداشتهایش نوشته است :
هر یک از سه سپاه مهاجم مقدونی و عرب و مغول فقط یکبار به ایران حمله کردند. در آن یکبار نیز بیشتر قوا و قشونشان را ایرانیان تشکیل میدادهاند. اما ایرانیان بارها و بارها در طول تاریخ به کشورهای همسایه حمله کرده و آنجاها را غارت کرده و به آتش کشیدهاند.
اقای غیاثابادی با تاکید خاصی نگاشته اند سپاهیان ترک و تازی و مقدونی تنها یکبار بسوی ایران تاخته اند! این نوع ارائه امار براستی یک امار غیر واقعی است چراکه تجاوز مقدونیان تنها با هجوم اسکندر اغاز نشد و پایان نیافت در پی مرگ او سرداران جانی تر از اسکندر و هر قدارکش مقدونی گوشه ای از متصرفات شرقی را به تاخت و تاز دوباره برسر رسیدن به تاج و تخت تبدیل کرد و این نارامی ها حداقل برای دوقرن ادامه داشت . حمله ی مغول نیز اصولا یکبار نبوده است مغولان نیز حداقل بیش از ۳ بار به ایران تاختند ، عمده ترین تاخت و تاز انها در سه زمان مختلف و بدست افرادی چون چنگیز ، هولاکو و تیمور صورت گرفت. تجاوز چنکیز وفرزندانش بیش از نیم قرن ادامه داشت و سپس یوروش خونین تیمور روی داد همچنین ظلم و جور و خفقان ان حکومتهای جدید مغول ، چنان بود که منطقه تا چند قرن و قدرت یافتن صفویه روی ارامش ندید و همواره ایران پاره پاره دردست سپاهیان ترک و تازی و عثمانی و.. دست بدست میشد . حمله تازیان نیز به یکبار محدود نبود انها نیز بارها در زمان خلافای راشدین ایران را فتح کردند بسیاری را کشتند و بسیاری را به اسیری بردند در زمان بنی امیه یعنی نزدیک به یک قرن پس از اسلام نیز بسیاری از شهرهای ایرانی فلات ایران و عربی عراق دوباره فتح شدند .
مهمتر از همه ی اینها چیزی که وجه تمایز تاخت و تاز سپاهیان فوق با کشورگشایی ایرانیان است حجم و اندازه ی کشتار و غارتی بود که نتنها منجر به منقرض شدن دولت و سلسله ای می شد و بسیاری را به کشتن میداد و تمدنی را با تمام ارکانش نابود میکرد و موجبات عقبرفت چند ده ساله ملتی بلکه ملتهایی را فراهم اورد.
براستی درپاسخ به جناب غیاث ابادی باید ازکچا شروع کرد از کدامین کردار ننگین سپاهیان ترک و تازی و مقدونی یاد باید کرد ، از سکندر بگوییم از جنایاتش ! از انهمه رنج و مهنتی که تمامی ملل شرق را دچار کرد از « برافکندن شهر تب از بیخ و بن کشتار شش هزاری و بردگی تمامی اهالی انجا که مجموع بردگان از زن و مرد و کودک بالغ بر ۳۰هزار نفر میشدند که همگی فروخته شدند . (یونانیان و بربرها ۱/۸۸----->پلوتارک ،زندگی اسکند فصل ۴+دیودور سیسلی کتاب۱۷بخش۱بند۱۰-۱۵ + پیرنیا ۲/۸۸۸-۸۹۰) یا از کشتار و غارت اموال و بردگی اهالی غیر یونانی شهر میلت (مشروح ن.ک.پیرنیا۲/۹۱۰) یا از خراب کردن شهر یونانی نشین هالیکارناس ! زادگاه هرودوت ، که سکندر پس از مقاومت این شهر امر کرد شهر را براندازند (مشروح ن.ک.پیرنیا ۲/۹۱۲) یا از کشتار و غارت شهر صور بگویم که پس از مقاومت ۷ماهه ، سکندر را عصبانی کرد تا دستور بکشتار تمامی مردم این شهر دهد و شهر صور را که کورش اباد کرده بود به اتش کشد . مورخان یونانی رقم کشتار را از ۶هزار تا ۹ هزار گفته اند و این جز جوانانی است که بدستور اسکندر در ساحل بدار اویختند . همچنین بنا به امار متفاوت مورخان یونانی از این شهر بین ۱۳تا ۳۰ هزار اسیر از زن و کودک گرفتند که همگی را به بردگی فروختند(مشروح ن.ک.پیرنیا۲/۹۶۲) و افزون براین سکندر با حاکم شهر چنین کرد :
چون غزه را پس از يك محاصره و هجوم طولاني فتح كرد، از مقاومت پايدار سردار شجاع ايراني، باتيس، خشمگين شد و دستور داد كه پايش را سوراخ كنند و حلقه برنجي از آن بگذرانند. سپس، مست از خاطره اخيلس، سردار ايراني را كه اكنون مرده بود به گردونه سلطنتي بست و با سرعت گرد شهر گرداند. تاریخ تمدن ، ویل دورانت 2/604 + یونانیان و بربرها 1/35
یا از غارت و کشتار در پارس پایتخت فرهنگی جهان انروز بگویم که طی ان علاوه براینکه نیروی های مقدونی با کشتار مردان و تجاوز به زنان و بردن اموال بسنده نکرده که تخت جمشید را به اتش کشیدند بقول ویل دورانت :
هنوز آن قدر در شوش نمانده بود كه لشكريانش رفع خستگي كنند كه در سرماي زمستان از كوهها گذشت تا تخت جمشيد را تصرف كند، و چنان بسرعت به قصر داريوش رسيد كه ايرانيها وقت نكردند خزانه او را پنهان كنند. در اينجا نيز عقلش را از دست بداد و آن شهر زيباي عظيم را سوزاند و با خاك يكسان كرد. سربازانش به خانهها ريختند، اموال مردم را غارت كردند، به زنها تجاوز نمودند، و مردان را كشتند.» تاریخ تمدن 2/609 + پیرنیا2/1016-1023
یا از ویران کردن شهر کورش در کناره ی سیحون باید گفت یا از خراب کردن شهر مماسن ها که همگی به دستور شخص اسکندر صورت میگرفت (مشروح ن.ک.پیرنیا2/1218) یا از کشتن برانخیدها باید گفت همانان که از یونانیان میلتی مهاجر بودند بقول ویل دورانت :
. در ورود به سغد (سغديانا) به ديهي وارد شد كه نوادگان برانخيداي، كه در سال 480 خزاين معبد ميلتوس را به خشيارشا، تسليم كرده بود، در آن ميزيستند. برانگيخته از اين انديشه كه انتقام خداي غارت شده را ميگيرد، فرمان داد كه كليه ساكنان را از مرد و زن و بچه به قتل برسانند (بدين ترتيب جزاي گناه پدران را نوادگان نسل پنجم متحمل شدند)» تاریخ تمدن 2/609+پیرنیا2/1214
یا از کشتار عظیم شهر سغد بگوییم که بنا به گزارش مورخان یونانی طی ان نزدیک به 120 هزار از مردم را قتل عام نمود (مشروح ن.ک.پیرنیا 2/1230-1238) و یا از کشتار و نابود کردن شهر اسکینیان (مشروح ن.ک.پیرنیا2/1263) یا از ویران شدن و خرابی شهر سنگاله ی هند باید گفت که اهالی 17500نفری انجا اسیر و برده شدند اسکندر سپس بتعقیب فراریان ان دیار پرداخت و نتوانست به انها دست یابد ولی
« در پشت سر فراری ها پانصد نفر مریض یافت و امر کرد تمامی این مرضی را از دم شمشیر بگذرانند (چه شقاوتی!) بعد او به سنگاله برگشت و امر کرد شهر را از بیخ و بن برافکنند » پیرنیا 2/1287
یا از کشتار و غارت شهرهای مالیان بگوییم و هرشهری که دربرابر تجاوز و جهل و جورش مقاومت میکرد باید گفت (مشروح ن.ک.پیرنیا2/1302) و یا ازکشتارهای فاجع بار و مهیب در ممااک اوریت ها و ارابیت ها و مردمان کوهستانی ان دیار (مشروح ن.ک.پیرنیا 2/1326) یا از کشتارهای مردم هند باید گفت که در هر منطقه ای بنقل از مورخان یونانی هزاران نفر بقتل رسیدند
ایا بازهم باید از این جنایات گفت ایا باید اینهارا بیان کرد تا عالی جنابانی چون غیاثابادی متوجه ومتبه باشند که اینهمه ویرانی و اینهمه کشتار بقول خود او تنها در یک حمله صورت پذیرفته است حال این رفتار و عملکرد با کدامین یک از اعمال شاهان هخامنشی قابل مقایسه است ؟ براستی در کارنامه هخامنشیان جز - اردشیر سوم - ایادر تسخیر تمامی خاورمیانه میتوان حتی یک مورد از قتل عام مردم شهرها یا روستاها یافت ؟ ایا میتوان یک مورد را یافت که شاهان هخامنشی- جزاردشیرسوم- دستور به خرابی یا ویران کردن یک شهر را داده باشند ؟ ایا کشورگشایی ایرانیان بهمین صورتی که سکندر عمل میکر انجام میگرفت ؟ ایا ایرانیان با همان رفتار سکندر ، تمام ممالک زیر فرمانشان را ، بیش از دوقرن در زیر فرمان خود حفظ کردند ؟ شاید گفته شود که اینهمه کشتار در پاسخ به حمله ی خشیارشا به اتن بوده است اما همه میدانیم که جمله ی اخیر نیز خود درپاسخ به سوزاندن سارد بدست یا بتشویق اتنیان صورت گرفت اگر از این موضوع هم بگذریم ایا تمام شهرهایی که در اتش خشم سکندر و سپاهیانش سوختند و کشته دادند همگی برعلیه اتن شمشیر کشیده بودند (ویا حتی اگر داده باشند ایا هیچ کس بار دیگری را بدوش میکشد ) پس براستی کدامین مردم هند ؟ کدامین مردم سغد و مماسن و سنگاله و... به یونان و غرب لشکر کشیده اند و اینان تاوان کدامین گناه را پس میدادند ؟
ایا کوروش بزرگ بدین صورت به سارد و مناطق ایونی و یونانی نشین اسیای صغیر لشکر کشید ؟ همان کوروشی که بگزارش هرودوت اغاز گر جنگ با لیدی نبود و حتی پس از فتح سارد و پس از شورش دوباره ی این شهر تنها دستور میدهد که مردمان ان دیار خلع سلاح شوند و تنها شورشیان و رهبرشان به بردگی فروخته گردندو در اخر هم این یونانیان بودند که " پاکتی یس" رهبر شورشیان را دستگیر کرده و به پارسیان تحویل دادند !(هرودوت کتاب 1بند 154-۱۵۷ )
در زمان داریوش بطور اخص و دیگر شاهان هخامنشی بطور اغم ، این یونانیان بودند که از قدرت هخامنشیان بنفع خود استفاده میکردند ؛ همان ناکسوس ها بودند که اول باردرتاریخ شاهنشاهی هخامنشی "اریستاگوراس" را تشویق کردند تا به سارد رود و به "اراتافرنس" پارسی پیشنهاد تسخیر جزایر یونان را بدهد و حتی اینان حاضر بودند که هزینه های جنگ را هم خود بپردازند . (ن.ک.هرودوت کتاب۵ /۳۱)
« بدین ترتیب همانگونه که تاریخ خود یونان ثبت کرده است ثروتمندترین افراد یکی از حاصلخیزترین جزایر مجمع الجزایر یونان یک ایونی از طبقه اشراف را که داماد و عموزاده جبار میلت بود - که درانزمان ثروتمندترین و مرفه ترین شهر ایونی بشمار میرفت- بشفاعت و واسطگی به نزد یکی از شهربانان داریوش میفرستند تا اورا وادار به قبول پیشنهاد لشگر کشی به هزینه ی انان علیه دیگر جزایر یونان کنند. این قسمت ....به صراحت نشان میدهد که یونانی ها از اواخر قرن۵پ.م و به محض اینکه در تماس با ایرانیان قرار کرفتند کوشیدند تا از قدرت هخامنشیان بهره برداری کنندو به همین دلیل انان را به کشمکش های ازلی - ابدی خود کشاندند اما نکته مهم تر مخصوصا این است که بیزاری یونانیان از ایرانیان درابتدا خیلی کمتر و نامحسوستر از بیزاری میان خودشان بود که از مبارزه در راه کسب منافع یا دستیابی به قدرت سرچشمه میگرفت....» یونانیان و بربر ها ۲/۸۰
باری ، شاهان بزرگی چون کوروش و داریوش با تمام حس وطن دوستی یونانیان مورد احترام بزرگان و نخبگان یونانی واقع میشدند واین جزاین نبود که اینان در فتوحات خود همواره اعتدال را رعایت میکردند هرچند که همواره نوعی بخشندگی شرقی را نیز بهمراه داشتند که مکرر در منابع تاریخی میبنیم از گناهان برخی از خیانتکاران اعم از یونانی و ایرانی درمیگذرند از اینرو بزرگان یونان انان را بنیکی وصف کرده اند:
افلاطون کتاب قوانین بند 694 تا 700 : در دوران پادشاهی کوروش زمانی که ایرانیان درست در میانه ی راه ازادی و بندگی بودند نخست خد ازاد شدند و سپس اقوام بسیاری را بزیر فرمان بردند. فرمانروایان زیر دستان را تا اندازه ای ازاد گذاشتند و اصل برابری را رعایت میکردند. سربازان فرماندهان خودرا دوست میداشتند و با رغبت و اشتیاق به جنگ میرفتند . اگر در میان انان مردی روشن بین بود که میتوانست پیشنهادی عاقلانه بدهد شاه براو حسد نمی برد و ابرو درهم نمی کشید بلکه اورا در سخن گفتن ازاد می گذاشت و همه کسانی را که به او پندهای خردمندانه میداند گرامی میداشت . این ازادی و همدلی و تبادل نظر سبب شده بود که کشور رشد کند و روز به روز ابادتر گردد... به نظرمن کوروش از هرلحاظ فرماندهی لایق و خدمتگزار خوب میهن خویش بود ..... داریوش که نه شاهزاده بود ونه در ناز و نعمت بزرگ شده بود هنگامی به سلطنت رسید نوعی برابری کلی در تمام امپراتوریش برقرار کرد و توزیع مالیات را به صورتی عادلانه دراورد و قانون خاص برای این کار وضع کرد. این عمل میان ایرانیان یکی دوستی متقابل و حس اشترک منافع پدید اورد...»یونانیان و بربرها جلد 1 ص108
بند 89 کتاب سوم :« ...این اقدامات باعث شده که ایرانیان بگویند داریوش بازرگان، کبوجیه خودکامه و کورش پدر بوده است زیرا
داریوش از همه پول میگرفت کبوجیه سرد و خشن بود و کوروش مهربان و انسان دوست و دراندیشه ی اسایش رعایای خود .» تاریخ هرودوت ترجمه ثاقب فر .
اشیل ، نمایشنامه ایرانیان ، بیت 164+765-780:
«کوروش قهرمانی که مورد تایید سرنوشت بود، پس از رسیدن به قدرت میان ملت های برادر صلح برقرار کرد انگاه لیدی و فریجیه را گرفت و به طور سراسر یونی را دست نشانده کرد اسمان و تقدیر به هیچ وجه دشمن او نبود زیرا که او مردی خردمند بود: پسر کوروش چهارمین شاه بود »یونانیان و بربرها جلد 2 ص77 پاورقی.
اشیل ، نمایشنامه ایرانیان بیتهای 630-670:
ایا داریوش، ان شاه فقید شاهی که با خدایان برابر بود سخن مرا میشنود!ایا زاری ها و شکوه های مرا که تمام درد و رنجم در انها انباشته شده به زبان خاص خود،که به گوشش اشناست می شنود ؟
من بانگ بلند بدبختی ها و رنج های بی پایانی را که روحم انباشته اند فریاد میزنم ایا او از ژرفای تاریکی ها فریاد مرا میشنود ؟ای زمین ای ارواح جهان زیرزمینی ، بگذارید ان موجود الهی و با شکوه ، ان خدایی که درشوش زاده شده و ایرانیان اورا میپرستند از درون شما بیرون اید . بگذارید ان کسی که سرزمین ایران هرگز همانند اورا ندیده است به سرزمین روشنایی بازگردد . زیرا این مرد برای ما گرامی است و روح و کرانه هایی که اورا برگرفته اند برایمان عزیز است . ای خدایان زیر زمینی ای ایدونئوس ، بگذارید داریوش به کاخ خود بازگردد . این او نبود که سربازان خودرا به شکست های خونین کشانید ..شاه ، ای شاه پیر ، بمیان ما بازگرد ، برفراز زمینی که گور تورا پوشانده است نمایان شو ! پا و پاپوش زرین خود را براین سنگ بگذار و به ما بار دیگر اجازه بده تا به منگوله تاج شاهیت بنگریم . باز گرد، اه ، بازگرد ای داریوش ای پدر بی عیب. افسوس ! در ان هنگام که شاه پیر شاه توانا شاه شکست ناپذیر و بی نقص ، داریوش خداگونه ، براین سرزمین فرمان میراند زندگی در شهرهای ارام ما چقدر زیبا و با عظمت بود!» واین همان اشیل است که اشعار تند معروفی درباره ی خشایارشا سروده است
*****
خنده دار تر اینست که اقای غیاثابادی دراین قیاس های نابجا پارا فراتر از سکندر گذاشته و از مغول نام برده است ! و یورش انهارا - که از چین تا رودنیل و از جنوب تا شمال و روسیه و مسکو جنایات هولناک و کشتارها و قتل عام های خونین براه انداخته بودند - را با کردار و کشورگشایی ایرانیان قیاس کرده است . انهم نه یک قیاس ساده ، بلکه پیامد و وضعیت کشتارهای دامنه دار چندصد شهر روستا توسط مغولان را بهتر از کشورگشایی ایرانیان دانسته است! براستی چنین قیاسی از کسی چون غیاثابادی بکدامین دلیل میتواند باشد ؟ کدامیک از مورخان جدید و قدیم کشورگشایی ایرانیان را با مغول مقایسه کرده است؟ ایا هیج کس تاباحال چنین اشتباه و گاف بزرگی را در گزارش رویدادهای تاریخی مرتکب شده است ؟ انهم تاریخ سراسر خونین مغول که هر کس بدان مینگرد جز افسوس و اه و نفرین و حسرت و حیرت چیزی نمیتواند بگوید یا انجام دهد و این جز این نیست که هجوم مغول بیسابقه ترین هجوم تاریخی برای کلیه ی کشورهای خاورمیانه بشمار میرود . چنین پیداست که اقای غیاثابادی در روزهای اخیر مورد طعن و لعن برخی از دوستان فراطی ایران باستان(پان ایرانیست) قرار گرفته اند که دست به نوشتن مطالبی کوتاه و دامنه دار و درعین حال ودکانه ای زده اند ، این موضوع یعنی تحت تاثیر بودن غیاثابادی از توهینها و تشر های برخی از پان ایرانیست ها به این معنی که غیاثابادی از سر لجبازی چنین مطالبی نوشته است بطور محسوسی در نوشته ای از ایشان فاش میشود گفتنی است که این نوشتار پس از دوروز که در صفحه اصلی سایت غیاثابادی بود از صفحه اصلی حذف شد بنگرید به : تهدیدنامهای از نوع پانایرانیستی و البته در دیگر سوی این جریان نیز مخالفان و بعبارت بهتر دشمنان غیاثابادی را می بینیم که نوشته هایی با عناوین : رضامرادی غیاثابادی ، دکتر قلابی و جاعل تاریخ یا شرمنامه ی رضا مرادی غیاثابادی یا مطالبی پیرامون زندگی شخصی ایشان نشان میدهد که یکنوع تنازع سخت میان غیاثابادی و ایراندوستان افراطی وجود دارد که از یکسوی ایراندوستان افراطی سعی در تخریب غیاثابادی دارند و از دیگر سوی غیاثابادی سعی میکند از سر لجبازی و کینه توزی با این کروه بر ارزشهایای این گروه خط بکشد و انان را کوچک شمارد موضوعی که در نوشته های اخیر ایشان بطور دامنه داری میبنیم.
بااینهمه میبنیم که بهردلیلی اقای غیاثابادی بی توجه به مدارک و اسناد تاریخی هجوم مغول را در کنار کشورگشایی ایرانیان گذاشته و باانان قیاس کرده است . قیاسی که اگر کسی غیاثابادی را نشناسد او را احتمالا به ندانستن تاریخ یاداشتن و احتمالا اهداف واغراض خاص سیاسی حزبی یا حتی ملیتی یا فرهنگی متهم میکند ، بگذارید جنبه هایی از یورش مغول را بیشتر بررسی کنیم
جوینی مورخ طرفدار مغول قتل عام هایی که بدست سرداران چنگیز صورت گرفت را چنین توصیف میکند « ....هرکجا که صدهزار خلق بود صد کس نماند» ( تاریخ مغول ،عباس اشتیانی) یا بهتر است شرحی مفصلتر از این بزرگترین جنایات تاریخ داد.
الکامل فی التاریخ ، ابن اثیر :
فتح بخارا: لشكريان خوارزم كه مأمور نگهدارى شهر بودند همينكه ديدند ياراى برابرى با مغولان را ندارند، بخارا را ترك گفتند و به خراسان برگشتند. بامداد كه مردم شهر برخاستند و دريافتند كه از آن لشكر هيچ كس نزدشان نمانده، روحيه ايشان ضعيف شد و از پايدارى دست كشيدند. از اين رو، بدر الدين قاضى خان را، كه قاضى شهر بود، پيش چنگيز خان فرستادند تا از او براى مردم شهر زنهار بخواهد. چنگيز خان هم مردم را امان داد. از لشكريان خوارزم عدهاى نتوانسته بودند با ياران خود بگريزند. اين گروه به قلعه شهر رفتند و در آن دژ پناه گرفتند و در آن جا به دفاع پرداختند.روز سه شنبه چهارم ذى الحجه سال 616، همينكه چنگيز خان به مردم بخارا امان داد، دروازههاى شهر گشوده شد. كافران وارد بخارا شدند و متعرض هيچ كس نگرديدند، بلكه به ايشان گفتند:«از دارائى سلطان، هر چه پيش خود داريد، همه را براى ما بياوريد، و در جنگ با كسانى كه در قلعه هستند به ما كمك كنيد.» ظاهرا با مردم نيز به دادگرى و خوشخوئى رفتار كردند.چنگيز شخصا داخل شهر شد و دژ را در ميان گرفت و ندا در داد كه هيچ كس نبايد تخلف كند و هر كه از فرمان ما سرپيچيد.كشته خواهد شد.آنگاه به همه كسانى كه پيرامون دژ گرد آمده بودند فرمان داد تا خندق اطراف دژ را پر كنند.مردم هم با چوب و خاك و غيره به پر كردن خندق پرداختند، تا جائى كه آن كافران منبرها و جزوهدانهاى قرآن را برمىگرفتند و در خندق مىانداختند.ما از آن خداوند هستيم و بازگشت ما به خداست و به اين حقيقت كه خداوند، خود را بردبار و شكيبا خوانده است، وگرنه زمين آن كافران را به خاطر چنين كارى در كام خود فرو مىبرد.پس از آن كه خندق پر شد به سوى دژ پيشروى نمودند و اين پيشروى را نيز پيگيرى كردند.در آن دژ چهار صد سوار بودند كه براى نگهدارى دژ كوشش بسيار به كار بردند.در نتيجه، دوازده روز با آن كافران و مردم شهر جنگيدند و از دست يابى ايشان به دژ جلوگيرى كردند.گروهى از مهاجمان كشته شدند ولى پايدارى كردند تا به سوى قلعه پيش رفتند و نقبزنندگان به پاى ديوار دژ رسيدند و نقب زدند.در اين هنگام جنگ شدت يافت و مسلمانانى كه در دژ بودند، هر چه مىيافتند، از سنگ و آتش و تير، به سوى دشمنان پرتاب مىكردند.سرانجام آن لعين، (يعنى چنگيز خان)، به خشم آمد و ياران خويش را در آن روز برگرداند و بامداد روز بعد ايشان را بهجنگ باز آورد.در اين روز با كوشش بيشترى به پيكار پرداختند.كسانى كه در دژ به سر مىبردند، ديگر خسته شده و از پاى در آمده بودند و ياراى ايستادگى در برابر آن نيروى تازه نفس را نداشتند.آن كافران هم به سرسختى افزودند تا بالاخره غلبه كردند و به درون دژ راه يافتند.مسلمانانى كه در دژ بودند آنقدر جنگيدند تا همه كشته شدند.چنگيز خان همينكه از كار دژ بپرداخت، فرياد برآورد كه صورت اسامى بزرگان و رؤساى شهر را برايش بياورند.اين كار را كردند و همينكه آن صورت را برايش فراهم ساختند دستور داد تا همه را احضار كنند.همه كسانى كه نامشان در آن صورت بود، حاضر شدند.چنگيز خان به ايشان گفت:«نقرهاى را كه خوارزمشاه به شما فروخته، از شما مىخواهم چون اين مال من بوده كه از ياران من گرفته شده و اكنون در نزد شماست.» هر كسى هر چه از آن مال در نزد خود داشت حاضر ساخت و پيش او آورد.آنگاه فرمان داد تا از شهر بيرون روند.همه، بىآن كه چيزى از دارائى خود همراه داشته باشند، از شهر بيرون رفتند چنان كه با هيچكس جز جامه چيز ديگرى نبود.آنگاه كافران داخل شهر شدند و به تاراج پرداختند و هر كه را كه يافتند كشتند.بعد به آن مسلمانان پرداختند و چنگيز به ياران خود دستور داد كه آنان را ميان خود تقسيم كنند.آنها را تقسيم كردند.آن روز، از بسيارى گريه مردان و زنان و كودكان، روزى دشوار و دردناك بود.مهاجمان به هر طرف روى آوردند و تا آنجا كه توانستند تبهكارى كردند و زنان را نيز ميان خود تقسيم نمودند.در نتيجه بخارا به وضعى در آمد كه ديگر پرنده در آن پر نمىزد و چنان شد كه گفتى روز قبل هيچ كس و هيچ چيز در آن جا نبوده است.مغولان بزرگترين تبهكارى را با زنان مرتكب مىشدند و مردم هم مىنگريستند و مىگريستند و نمىتوانستند از بلائى كه به سرشان مىآمد جلوگيرى كنند.از آنان كسانى هم بودند كه نمىتوانستند اين جنايات را ببينند و مرگ را به تحمل اين وضع ترجيح مىدادند.از اين رو با مغولان جنگيدند تا كشته شدند.از كسانى كه چنين كارى را كردند و ترجيح دادند كه كشته شوند و نبينند كه چه بر سر مسلمانان مىآيد، فقيه امام ركن- الدين امام زاده و فرزندش بودند.اين دو تن همينكه ديدند با زنان چه رفتارى مىشود، جنگيدند تا كشته شدند.قاضى بدر الدين خان نيز همين كار را كرد. اما هر كس كه در برابر مغولان سر فرود آورد، اسير شد.مغولان شهر و مدارس و مساجد را آتش زدند و مردم را به گونههاى مختلف شكنجه كردند تا به دارائى خود اعتراف كنند و آنچه دارند باز دهند.
« مسلمانان نمىتوانستند در آن شهرها وارد شوند تا سال 90 هجرى قمرى، در روزگار سليمان بن عبد الملك كه آن سرزمين فتح شد.با اين وصف، از آن جا كه كارى را خداى بزرگ مىخواهد، آن ملعونان (يعنى مغولان) مازندران را بى دردسر گرفتند. همينكه مازندران را گرفتند، مردان را كشتند و زنان و كودكان را اسير و برده ساختند و به يغماگرى پرداختند و شهرها را آتش زدند.پس از فراغت از كار مازندران به سوى رى رهسپار شدند.» الكامل/ترجمه،ج32،ص:156
هنگامى به رى رسيدند كه مردم از هجومشان هيچ آگاهى نداشتند و غافلگير شدند و زمانى آگاه شدند كه آنها به رى رسيده بودند.پس از دست يافتن به رى، آن جا را غارت كردند و زنان را اسير ساختند و كودكان را گرفتند و كارهائى كردند كه همانندش شنيده نشده بود.بر روى هم چند برابر آنچه در رى كرده بودند، ويرانگرى و آتشسوزى كردند و مردان و زنان و كودكان را از دم شمشير گذراندند و هيچ كس و هيچ چيزى را سالم نگذاشتند.به همين گونه پيش رفتند تا به همدان رسيدند.
مردم قزوين به دفاع از شهر خويش پرداختند.مغولان هم با ايشان جنگيدند و اين جنگ را با سرسختى پيگيرى كردند تا سرانجام به نيروى شمشير در شهر راه يافتند.اما در درون شهر هم مردم از جنگ دست برنداشتند و پيكار خود را با مغولان ادامه دادند تا كار به جائى رسيد كه با كارد با يك ديگر نبرد مىكردند. در اين جنگ خونين از هر دو طرف گروهى بىشمار كشته شدند.مغولان بعد قزوين را ترك گفتند.كسانى كه در قزوين كشته شده بودند به شمار در آمدند و از چهل هزار كشته بيشتر بود الكامل/ترجمه،ج32،ص:159
چند روز مغولان براى گرفتن مراغه معطل شدند و سرانجام با پافشارى و سرسختى بسيار آن را در چهارم ماه صفر گرفتند.پس از تصرف شهر به روى مردم شمشير كشيدند و به قدرى كشتند كه از اندازه و شمار بيرون بود.از دارائى مردم شهر نيز هر چه به دردشان مىخورد به يغما مىبردند و هر چه به كارشان نمىآمد مىسوزاندند. لكامل/ترجمه،ج32،ص:168همينكه به بيلقان رسيدند، آن شهر را محاصره كردند.مردم شهر از آنان درخواست كردند كه رسولى را بفرستند تا با او قرار صلح بگذارند.مغولان نيز كسى را فرستادند كه از بزرگان و پيشوايانشان به شمار مىرفت.اهل شهر او را كشتند مغولان هم به سوى شهر پيشروى كردند و با اهل شهر جنگيدند تا آن جا را به زور سرسختى و پافشارى در ماه رمضان سال 618 گرفتند. پس از تصرف شهر به روى مردم شمشير كشيدند و هيچ كس، نه بزرگ و نه كوچك را زنده گذاشتند، نه زنان را.حتى شكم زنان آبستن را مىشكافتند و جنينها را مىكشتند. با زنان نخست نزديكى مىكردند، بعد خونشان را مىريختند.مغولان به رويشان شمشير كشيدند و تا توانستند كشتند چنان كه جز معدودى پراكنده كسى از آن مهلكه جان بدر نبرد.»
مغولان محلههاى شهر را يكى پس از ديگرى مىگرفتند و هر گاه كه محلهاى را به تصرف در مىآوردند، مسلمانان در محلهاى كه بدان پيوسته بود، با آنان نبرد مىكردند. نه تنها مردان، بلكه زنان و كودكان هم در پيكار با مغولان شركت داشتند. ولى مغولان به همين گونه پيش رفتند تا سراسر خوارزم را گرفتند و به هر كس كه رسيدند او را كشتند و هر چه يافتند به يغما بردند. بعد، سدى را كه از ورود آب جيحون به شهر جلوگيرى مىكرد گشودند و در شهر آب انداختند. در نتيجه، سراسر شهر غرق در آب گرديد و ساختمانها همه ويران شد و بجاى آنها جز آب چيز ديگر نماند.مردم خوارزم هم البته همه غرق شدند و هيچ كس جان بدر نبرد. الكامل/ترجمه،ج32،ص:207
از مردم رى كسانى كه در حمله قبلى مغولان جان بدر برده و سالم مانده بودند دوباره به رى بازگشته و به آباد ساختن آن سرزمين پرداخته بودند. اين مردم هنگامى به خود آمدند كه بار ديگر خود را گرفتار مغولان يافتند. در برابر مغولان ايستادگى نكردند و مغولان نيز شمشير به روى ايشان كشيدند و به هر گونه كه دلشان خواست خون آنها را ريختند و شهر را تاراج كردند و ويران ساختند. الكامل/ترجمه،ج32،ص:259
باری در این هجوم دهشت بار میلیونها انسان کشته شدند . درتصرف نیشابور یک میلیون و هفتصدهزار انسان کشته شد..به روایت ابن اثیر در کامل در تسخیر مرو هفتصد هزار کشته شدند ... بروایت جوینی کشته شدگان مرو به یک میلیون وسیصدهزار تن میرسید .. یا در تسخیر هرات یک میلیون ششصد هزارتن قتل عام شدند (تاریخ مغول ،عباس اشتیانی) پس از چنگیز و در دوران هلاکو در فتح بغداد در اینشهر ششصدهزار تن کشته شد (به روایت حمداله مستوفی) یا در نواحی سبزوار 70هزار مرده شمارش شد ، یا در قهستان دوازده هزار تن کشته شدند (تاریخ مغول، اقبال اشتیانی)
نزدیک به یک قرن پس از کشتارهای چنگیز و هولاکو ، تیمور ظهور کرد که در نیشابور و هرات کشتار راه بیانداخت و از سر مردم در هرات مناره ها ساخت. در اصفهان نیز هفتادهزار تن را بکشت و با سر انها مناره ها ساخت. در خوارزم نیز قتل عام براه انداخت . به مسکو نیز تاخت و کشتار براه انداخت چندی بعد به هندوستان تازیدن گرفت و درانجا نیز صدهزار کس بکشت. (فرهنگ فارسی معین)
ایا از تاریخ اعراب هم باید گفت که درهر حنگ بنا بگفته مورخان مسلمان عموما ایرانی دده ها هزار کس کشته میشد و صدها نفر به بردگی برده میشدند
اقای غیاثابادی ازان سخنان شگفت اور پیشین پارا فراتر نهاده و در تازه ترین اظهار نظر نوشته است :
هجوم مغول با اینکه ویرانگر و تباهکننده بود، اما منجر به نابودی هیچیک از مشخصههای هویت ایرانی نشد. آنان حتی در نهایت از سبک تازه و نوینی در فرهنگ و هنر و معماری حمایت کردند و آثار ارزندهای از خود برجای گذاردند. علاوه بر این، هجوم مغول موجب سقوط قطعی خلفای عباسی نیز شد که ایرانیان و دیگر ملتها از ساقط کردن آنان عاجز شده بودند.
براستی ایا باید به ایشان عرض کرد اگر دررابطه با تاریخ مغول مطالعه ی کافی ندارند میتوانند بجای اظهارنظر شتابزده و احساسی - و در واکنش به برخی از پانایرانیستهایی که از انها دچار رنجشهایی شده - به محقیقینی رجوع کنند که دراینباره سالها پژوهش داشته و اثاری بجا نهاده اند ؟ ایا باید چنین گفت؟ .من براستی از این اظهارنظر های ناپخته از فرهیخته ا ی اگاه به تاریخ شگفت زده شده ام . بهروی برای نمونه و اگهی تنها بخشی از اثرات فرهنگی هجوم مغول ذیلا بیان میشود :
«اثرات تاسف بار این واقعه بحدی بود که تا مدتی وقفه و فترت در سیر تمدن و یا بهتراست گفته شود در تمامی بنیانهایی که تمدن ایرانی بران بنا گشته بود پایدار شد و پس از ان هیچگاه به نحو مطلوب و بمانند گذشته جبران نشد. ابن اثیر که خود از جمله تماشاگران این واقعه دهشتناک بوده است ابعاد گستردگی انرا با شگفتنی بسیار چنین بیان میدارد: «اگر گویند ای می گفت جهان از زمانی که خدای بزرگ و منزه ادم را افرید تا به امروز چنین بلایی گرفتار نشده راست میگفت » (ابن اثیر جلد26ص125) ناگفته پیداست که دراین اوضاع تکلیف معنویات و از زمره انها دانش چه میتوانست باشد . به واقع حمله مغول اغازی برای رکود علم و برافتادن درس و مدرسه حداقل برای چند دهه بود. مصیبت به حدی گران و سخت بود که نگارنده تاریخ جهانگشای دردمندانه میگوید« به سبب تغییر روزگار و تاثر فلک دوار و گردش گردون دو اختلاف عالم بوقلمون مدارس درس مندرس و معالم علم منطمس گشته و طبقه طلبه ان در دست لگدکوب حوادث پایمال زمانه غدار و روزگار مکار شدند و به صنوف صروف فتن و محن گرفتار و در معرض تفرقه و بوار معرض سیوف ابدار شدند و در حجاب تراب متواری ماندند» (جوینی ، محمد 1/3) ...بواقع پس از حمله مغول تا سالها هیچ توجهی به دانش و دانشمندان نگشت و انچه که در نزد مغولا ارج و اعتباری نداشت کتاب و کتاب خوان و کتاب نویس بود. و البته لازم است یاد گردد این مسئله که حملات مغولان یکباره و تمام شدنی نبود نتایج مخرب را مضاعف و اثرات ویرانگران را تشدید میساخت ....مناطث شرقی ایران زمین و دنیای اسلام بمانند ماورالنهر و خراسان که سالیان بسیار مامن و ماوای دانشمندان و دانش پزوهان بود دراثر حملات پیاپی مصمحل و نابود گشت و زمانیکه نواحی یاد شده رو به ویرانی نهاد ، دانش هم تقریبا به کلی از کشور رخت بربست « زیرا زندگی بادیه نشینی بران نواحی چیره گردید » (ابن خلدون 2/1152) واگر توجه داشته باشیم که مغولان را خود از علم و دانش بهره ای نبود انگاه پذیرش این ویرانگری اسانتر میگردد. طبیعتا منطق شمشیر وافتخار به تعداد کشتگان با کتاب و قلم سازگار نبود. جوینی دراینباره مینویسد : «چون معولان را علم و معرفتی نبوده است از قدیم تتبع سخن قامان میکرده اند و اکنون پادشاه زادگان را برکلام دعاوی ایشان اعتماد است و در وقت ابتدای کاری مصلحتی تا با منجمان موافت ایشان نیفتند امصای هیچ کاری نکنند و بیماران را هم بدین صفت معالجه نمایند» (ج1/44) وسپس در تایید دوباره گفتار خویش مبنی بر به دور بودن مغولان از دانش و اگاهی چنین بیان میدارد « واین اکاذیب از مطول اندکی و از صد یکی است که ثبت افتاد ،غرض تقریر جهل و حماقت ان طایفه است» (همان) حال ایا در پناه حاکمیت چنین تفکری میتوان رشد و گسترش دانش و پشتیبانی قدرتمندان را از دانشمندان انتظار داشت؟ انگونه که از تواریخ برمی اید دراین وضعیت بغایت بغرنج نه تنها از عالمان و فاضلان حمایتی نمیشد بلکه هرکسی از هر طبقه ای و از جمله دانشمندان طعمه شمشیر میگشتند. درموزد قاضی وحیدالدین فوشنجی از بزرگان و علمای نامور ان روزگاان در منابع تاریخی امده است که در زمانیکه اسیر دست تولی پسر چنگیز گردید « از او پرسیدند تو کیستی؟گفت من ادم بیچاره ای از جنس دانشمندان و دعاگویانم» (طبقات ناصری 2/123)...در زمان مغولا دیگر علم و دانش به مفهوم واقعی خویش معنی نداشت و تنها در صورتی کاربرد می یفات که مشکلی از شکلات فاتحان را ل مینمود و ا از جمله کاربردهای دانش افراد باسواد این بود که پس از اسارت کشته هارا شمارش نمایند (نویسندگان روسی ، تاریخ ایران از زمان باستان تاامروز ص217) ............» تاریخ مغول عباس اقبال اشتیانی ص 108
و خلاصه اینکه اکثر مورخانی که در حوزه ی تمدن اسلامی صاحب نظر هستند یکی از دلایل اصلی افت و عقب ماندگی تمدن اسلامی را همین حمله مغول میدانند و اگر اقایانی چون غیاثابادی دراینباره دانش و مطالعه کافی ندارد بهتر است به منابعی درسی دراین حوزه رجوع نماید و منکر بدیهیات تاریخی نگردد .
باز اقای غیاثابادی مینویسند :
اما هجوم کورش به بابل- برخلاف هجوم مغول به ایران- منجر به نابودی قطعی مشخصههای هویت بابلی شد. هجوم کورش نه تنها موجب شکلگیری سبک تازهای در فرهنگ و هنر و معماری و دیگر دستاوردهای فکری یا مادی نشد، که حتی همان دستاوردهای موجود علمی و اجتماعی را که بابل به تازگی بدانها دست یافته بود، به باد یغما داد.
از دوره کورش بزرگ و عمدتاً از زمان هخامنشیان در بابل، تقریباً هیچگونه یادمان و آثار فرهنگی و تمدنی بر جای نمانده است. بابل پس از سلطه کورش نه تنها چیزی به دست نیاورد، که دارایی پیشین خود را نیز از دست داد.
شاید این نظر درست باشد اما این هرگز به معنای ان نیست که هنر و معماری و دانش در بابل از بین رفت چراکه بسیاری از معماران مطرح بابل و بسیاری از کارگران بابلی -چنانکه از اسناد تخت جمشید برمی اید- در ساخت تخت جمشید سهم عمده ای داشته اند : « این هنرمندان از ایران، مصر ، یونان ، لیدی ، بابل و ملیتهای گوناگون بودند و نامهای بسیاری از انها در کتیبه های تخت جمشید موجود است مانند : اکلون حجار بابلی ، هنا تذهیب کار مصری، کاردوس مجسمه ساز یونانی وغیره »( ن.ک. تاریخ تمدن ایران باستان 1/186 ) درواقع باید کفت با ظهور هخامنشیان نیروی هنری و علمی بابلیان در ساخت بناها و اثرات گاها بدیع و بی بدیلی در فلات ایران بخدمت کرفته شد بعبارت دیگر دانش بابلیان در اثار هنری معماری و معنوی فلات ایران و در تخت جمشید و دیگر اثار انروزگار بروز و ظهور کرده است . اما این ادعای کزافی نیست که کفته شود اکر پارسیان از لحاظ تمدن و فرهنگ حتی دراغازین روزهای سلطنت کوروش بزرگ اگر سرتر از بابلیان نبودند کمتر هم نبود بدین ترتیب بابلیان نیز میتوانستند در حمله ای که بدون درگیری به پایان رسیده است دست بالارا داشته باشند
اما درهجوم مغول برای ده ها سال دانش و دانشپزوهی از جوامع اسلامی بدور رفت و اگر میبنیم که در قرون بعد برخی از پادشاهان ترک به دانش و دانش پژوهی علاقه نشان میدهند ازانروست که اینان تحت تاثیر فرهنگ و تمدن جوامع اسلامی واقع شده بودند ، اینان بعدها در فرهنگ و تمدن ملل مغلوب امیخته گشته واداب و رسوم انان را پذیرفتند و بعدها توسط نوابغ ایرانی بشریعت رهنمون شدند بدین وسیله از بروز دوباره برخی از اغمال گذشته جلوگیری شد . بدین ترتیب مغولان در پی سالها زندگی در بین این مردم و اشنا شدن با رسوم و فرهنگ متمدنانه ایشان بتدریح به فرهنگ ایرانی اسلامی گرایش پیدا کردند و رسوم گذشته ی خود را کنار نهادند به عبارت ساده تر و کوتاهتر پس از سالها کشتار و وحشی گری در جوامع متمدن بمرور تحت تاثیر تمدن کشورهای مغلوب قرار گرفته و برخی از خصلتهای پیشین خود را کنار نهادند
اما اینکه نوشته اند :
در دوره سلطه کورش بر بابل، مدارا و تساهل دینی که در زمان پادشاهی هفده ساله نبونید به اوج خود رسیده بود، تا حد زیادی نابود گردید. صلحطلبی و خودداری از تجاوز به کشورهای دیگر که در زمان نبونید رایج شده و تثبیت یافته بود، مجدداً تباه گردید و دوره جدیدی از لشکرکشیها و کشورگشاییها آغاز گردید.
بوضوح برخلاف کتیبه های بابلی و کتیبه کوروش است . اقای غیاثابادی چنین نشان میدهد که نبونید به دیگر کشورها تجاوز نمیکرده است! اما در ترجمه ی رویدادنامه بابلی از خود اقای غیاثابادی میخوانیم :
سال نخست (۵۵۵/ ۵۵۴)
آنان بینجامیدند [. . . ؟] و او برنخواست . . . همه خاندان . . . شاه، سپاه خود را فراخواند و بر علیه آن کشور (کـیـلـیـکـیـه؟) [صف بستند؟] . . .
سال سوم (۵۵۳/ ۵۵۲)
در ماه آبـو (= آرامی: اَب/ فارسی باستان: دَرَنبـاچـی/ مرداد) ، از اَمَّـنَـنـوم (در کیـلـیـکـیـه)، از کوهستانهایی با درختان میوه [فراوان؟]، همه گونه میوه به بابل فرا فرستاده شد. شاه را بیماری در ربود، اما بزودی بهبودی باز آمد.
در ماه کـیـسْـلـیـمـو (= آرامی: کِـسْـلِـو/ فارسی باستان: آثْـرییـادییَـه/ آذر)، شاه سپاهش را فراخواند و [سپاهیان را با شاه متحد کرد؟]. نَـبـوتَـتّـان اوسـورُف آمـورّو و . . . پیش تاختند بسوی . .
آنان در برابر پایتخت اَدومّـو (= اِدوم) اردو زدند . . . دروازه شـیـنتـیـنـی . . . سپاه دشمن فرو کوفته شد.
منبع : http://ghiasabadi.com/ruydadnameh.html
تساهل دینی ادعایی بواقع هم با کتیبه های بابلی روحانیون همخوان نیست و هم با منشور کوروش و هم با رویدادنامه کوروش و نبونید ، برای مثال در فرازی از رویدادنامه اخیر میخوانیم :
در روز سوم از ماه آرَهـسَـمـنَـه (= آرامی: مِـرهِـشـوان/ فارسی باستان: وَرکَـزَنَـه/ آبان)، کوروش به بابل اندر آمد. به پیش گامهای او، شاخههای سبز افشانده میشد. او با مردمان شهر، پیمان صلح و آشتی گذارد. کورش به همه مردمان بابل، پیام درود و شادباش فرستاد. گئوبَروَه به فرمانداری بابل برگماشته شد.
از ماه کیسْلیمو تا ماه آدارو، همه خدایان اَکَد که نَبونید آنها را در بابل بیقدر کرده بود، به شهرهای مقدس خودشان بازگردانده شدند.
در شب یازدهم ماه آرَهسَمنَه، گئوبَروَه مرد.
در روز . . . ماه آدارو، بانوی شاه (کاساندان) بمرد. از روز بیست و هفتم ماه آدارو تا روز سوم از ماه نیسانو، یک بلندپایه، مراسم اشکریزان را در اَکَد برگزار کرد. همگی مردمان با گیسوان پریشان در آن انباز گشتند.
در روز چهارم، کمبوجیه پسر کوروش، برفت به نیایشگاه [. . .؟ (اِزیدَه؟)] نَـبـو که . . . گـاو نـر . . . او بدان جایگه برفت و پیشکشیهایی را با دست خویش بر پیکر نَبو فراز برد . . . نیزهها و تیردانهای چرمی از . . . (سپس از نزد) نَبو بسوی اِسَگیلَه فرا رفت. او در برابر بِـل و خدا مـاربـیـتـی (؟)، گوسفندی را پیشکش بکرد.
مقایسه کنید با : منشور کوروشhttp://ghiasabadi.com/manshur.html
و اینکه دراخر نوشته است :
این در حالی بود که سنتهای بردهداری، رباخواری، بهرهکشی جنسی از دختران، سختگیری به زنان و نیز تربیت اطفال به عنوان سرباز و نیروی نظامی گسترش و استحکام بیشتری یافت.
میبایست به گفتار فوق اضافه کرد که چنین سنتهایی از سنتهای بومی مردم بابل بوده است ن.ک هرودوت1/۱۹۵-۲۰۰+ تاریخ تمدن ویل دورانت ۱/۲۸۸-۲۹۵
درپایان این را نیز باید افزود که سزاوار نیست که در تاریخ باستان بدنبال علل وقوع جنگها و فتوحات گشت چراکه جنگ و حمله بدیگر کشورها از جمله رسوم دنیای انروز در تمام ملل شرق و غرب بوده است هراز چندگاهی که قدرتی پا میگرفت بقای خودرا در حمله بدیگر کشورها مییافت بدین ترتیب در این موضوع نباید دنبال مقصر و ظالم و مظلوم گشت اما میتوان انتظار داشت که شاهان در لشکرکشی های خود و فتوحات از کشتار همگانی و ویرانی شهرها و ابادانی ها خودداری ورزند موضوعی که گاها توسط برخی فرمانروایان رعایت میگشت و این انتظاری بجا و عملی و انجام شدنی است و این چیزی است که عینا و عملا برای اکثر شاهان هخامنشی خصوصا کورش و داریوش بزرگ مصداق دارند چراکه اینان در فتوحات خود این موازین ساده ی اخلاقی را رعایت میکردند. باتوجه به انچه گذشت میتوان بسادگی و بدون درنظر گرفتن فجایع تاریخی برامده از فتوحات چنین نوشت که : حمله آنان گجستگی بود و حمله ما خجستگی؟ و درادامه استدلال سستی بیاورد و بنویسد که « اگر آنان نتوانستند ایران را نابود کنند، اما ایران توانست چند کشور و شهر و تمدن بزرگ و درخشان را برای همیشه نابود کند.» اینکه اینان نتوانستند ایران را نابود کنند و اینکه شهرهای برخی از کشورهای منطقه برای همیشه ی تاریخ به خاطره ها پیوست نه به این دلیل بود که مهاجمان ترک و تازی و مقدونی به ایران از ظلم و جور و تعدی بیش از حد و قتل عام شهرها و برانداختن شهرها خودداری کردند و نه دلیل انست که ایرانیان در کشورگشایی قتل و غارت پیر و کودک و برنا و برانداختن شهرها را از بیخ و بن سرلوحه ی فتوحاتشان قرار دادند چراکه ایرانیان و نوابغ ایرانی با پیشینه ی تمدنی و فرهنگی خویش انقدر عزم و عظمت و شعور و درک صحیح از حوادث روزگار خویش داشتند که با ان هجوم دهشت بار اقوام مختلف در ازمنه ی تاریخ هربار پس از مدتی توانستند باردیگر هویت خود را بازیابند و به ایرانیان بازگردانند . مثال معروفی است که میگوید حمله اعراب مصر را از سر تا پا عربی کرد اما در ایران چنین نشد و ایرانی هویت ملی و خاطره ملی خود را از دست نداد . (مقدونیان ، یونان و تمدن یونانی را برای همیشه نابود کردند تا انجاکه پس از اسکندر دیگر نامی از یونان نبود اما حمله مقدونیان درایران هرچند مدتی به اشغال ایران انجامید اما ایران هویت ملی خود را بازیافت) این یکی از خصوصیات بارز ایرانیان است که ریشه در پیشینه و پشتوانه ی فرهنگی بسیار عمیق و درک صحیح نوابغ ایرانی از حوادث و رویدادهای شوم روزگار دارد ، نوابغی بس شریف و شرافتمند که حتی با حضور و حاکمیت سپاهیان مهاجم اصل هویت ملی و وطنی را فراموش نکرده و درپی بازیابی این هویت در شرایط بوجود امده است . از اینرو اینکه میبنیم سکندر و یارانش در ایران تحت تاثیر قرار گرفتند و برخی اداب و عادت ایرانیان را پذیرفتند و حتی با لباس ایرانی خو گرفته و زنان ایرانی را برگزیدند و اینکه مغولان پس از استیلا به ایران در گذر زمان مسلمان شده و اداب ایرانیان را پذیرفتند . درباره ی حمله ی اعراب نیز همین بس که بسیاری از سنتهای پیش از اسلام ایران ساسانی را میتوانیم در فقه اسلامی ببنیم و بیابیم.
و دراخر ذیلا نمونه ای از تنفر یونانیان که در اشاعر یکی از ادیبان مطرح ان دوران ظاهر شده است و بخوبی نشاندهند ه ی چگونگی رفتار و حکومتداری ایرانیان در اسیای صعیر و شهرهای یونانی امپروطوری هخامنشی است :
افسوس ! در ان هنگام که شاه پیر شاه توانا شاه شکست ناپذیر و بی نقص ، داریوش خداگونه ، براین سرزمین فرمان میراند زندگی در شهرهای ارام ما چقدر زیبا و با عظمت بود!
علی الخصوص که سپاه هایی به جهان عرضه میداشتیم که هیچ لکه یی بردامن پیروزی هایشان دیده نمیشد.. آه که اوبی انکه ابهای هالیس بگذرد و حتی بی انکه اقامتگاه خودرا ترک کند ، چه بسیار شهرها را به تصرف دراورد ..انهم شهرهایی که مغرورانه در کرانه های تنگه وسیع هه لیا قد برافراشته بودند...و نیز جزایری که در شکم به امواج ابها میسایند و گرد امده در پیرامون یک دماغه دریایی به خاک اسیایی ما میپیوندند همچون جزیره های لسیوس، ساموس که زیتون میپرواند، خییوس و همچنین پاروس ، ناکسوس، موکونوس و بالاخره اندروس همسایه چسبیده به ته نوس.. و همچنین شهرهای پرثروت خاک ایونی که این همه یونانی انجاها مسکن گزیده اند و همه ی اینها در سایه ی اندیشه، فقط اندیشه ی خود او متکی بر نیروی خستگی ناپذیر سپاهیان اوست فراهم امده است .(اشیل بیت 852-907) یونانیان وبربرها 2/115-116اه ، براستی چرا داریوش پادشاه ان همه مهربانی نسبت به مردم خود است؟ داریوش کماندار ، سردار دوست داشتنی شوش؟ (همان بیت557)
ــــــــــــــــــــ
لینک مرتبط : دفاع از کوروش بزرگ هخامنشی
منابع :
الکامل فی التاریخ ، ابن اثیر ، جلد ۳۲
لغت نامه و فرهنگ کامل دکتر معین
هرودوت ، ترجمه مرتضی ثاقب فر جلد۱و۲
یونانیان و بربرها ،امیرمهدی بدیع ، جلد اول ، جلد دوم ، جلد ششم.
تاریخ تمدن ، ویل دورانت ، جلد دوم
ایران باستان ، حسن پیرنیا، جلد اول و جلد دوم
تاریخ تمدن ایران باستان ، محمود زنجانی ، جلد۱و۲
تاریخ مغول ، عباسی اقبال اشتیانی
بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب، "تنها" بصورت متن کامل و بدون تغییر همراه با ذکر ادرس وبلاگ آزاد است.
وطن دوستی را از تمیستوکِل بیاموزند !
اینروزها که ناقوس تحریم و تحدید و فشار و جنگ و ترور بیش از پیش شنیده میشود و کشور مارا تحدید میکند کسانی با نام و نشان ایرانی همراه و یکصدا با دشمنان ایران فریاد برمی اورند و مقاله مینویسند که تحریم بیش از پیش ایران ، حمله به ایران عملی مناسب و ضربتی قوی در براندازی رژیم حاکم بر ایران است . اینان که خود جیره خوار و برده ی بیگانگان و دشمنان این مرز و بومند و در کاخهای رنگارنگ و با لابی های گسترده ی سیاسی و اقتصادی روزگار را بیمن بردگی و یکصدایی با دولتهای غربی بخوشی میگذرانند در انسوی مرزها بفکر ایران و مردم ایران افتاده اند و بی انکه اندکی این مردم را بشناسند تز نجات بخشی با جنگ و خونریزی مطرح میکنند . شگفتتر اینکه اینان مدعی حقوق مردم و وطن دوستی نیز هستند ! بهرحال نمونه ی این افراد خودفروخته و خائن به مردم یک کشور در تاریخ بسیاری از کشورها وجود دارد در تاریخ کشور خودمان میتوان بسیار کسانی را یافت که بنابدلایلی از حکومت وقت دل ازرده شده و دست در دست دشمنان خارجی ، بر تبل جنگ بیش از دشمنان خارجی میکوفتند و همراه و همصدا با انان بر مردم خود میتاختند و بلکه وطن خویش را ویران میساختند . اما تاریخ نمونه های شایسته و سزاواری از افرادی که بنوعی دل ازردگان سیاسی و بطور کل فراری بوده اند را هم بیادگار نهاده است نمونه هایی که لااقل برای کسانی چون ایرانیان وطن فروش و همفکرانشان الگویی مناسب است . یکی از این افراد شاخص " تمیستوکل" نام دارد . این نام برای علاقمندان به تاریخ نامی اشناست او سردار بزرگ و نامی یونان در جنگ سالامین بود در واقع تاریخ اورا فاتح سالامین میشناسد هموبود که در بسیج عمومی مردم و همرایی و همصدایی یونانیان در ایستادگی و مقاومت در برابر امپراطوری هخامنشی نقش اول را ایفا کرد و هموبود که بارها و بارها از گسسته شدن اتحاد یونانیان دربرابر هجوم خارجی جلوگیری کرد و همدلی و همصدایی و اتحاد یونانیان را حفظ کرده و با تدابیر منحصر بفرد در میدان جنگ موجبات پیروزی یونانیان را فراهم اورد. بهرحال او پس از جنگ به مقام اول یونان رسید و شهرتی وافر یافت اما پس از مدتی با حکومت یونان به دلایل گوناگون و قابل بحث مشکلاتی پیدا کرد رفته رفته این مشکلات به دشمنی انجامید تا انجا که نخست حکم به تبعید او دادند و سپس حکم مرگش را صادر کردند پس از این تمیستوکل توانست از یونان بگریزد و چون اوای کرم و بزرگواری و مهماننوازی ایرانیان و دربار اردشیر(یا خشایارشا) را شنیده بود به دربار ایران پناهنده شد و به دربار شاه بزرگ امد شاه بزرگ اورا بگرمی پذیرفت و در کارهای گوناگون دربار مشارکتش داد او در ایران کاملا ایرانیزه شد تا انجاکه بزودی زبان پارسی را بخوبی اموخت و به اداب و عادات ایرانیان رفتار میکرد و لباس پارسی برتن نمود و زن ایرانی گرفت و بعدها بحکم شاه ایران به حکومت اسیای صغیر رسید حتی او در انجا بانام خود سکه میزد (برخی از سکه های او یافت شده است) پس از مدتی که شورش مصر با کمک اتنیان و نیروی دریایی یونان رخ داد اردشیر به تمیستوکل حکمی داد :
«در این احوال از دربار حکمی به تمیستوکل رسید که ریاست دسته ای از قشون ایران را برعهده گرفته و بایونانی ها بجنگد. تمیستوکل در موقع بدی واقع شد چه با وجود رنجش هایی که از یونانی ها داشت، نمیخواست برانان قیام کند و به دست خود خط بطلان بر خدمات نمایان خود به یونان کشد...بنابراین تصمیم گرفت خودرا بکشد و با این مقصود دوستان خود را طلبیده و با انها وداع کرده، خون گاو اشامید یا بقول دیگر زهر قوی خورد و درسن 65سالگی درگذشت . شاه وقتی خبر فوت تمیستوکل را شنید و جهت انرا دانست اورا بیش از زمان حیاتش ستود و نسبت به خانواده و دوستان او نیکی ها کرد...درخاتمه پلوتارک گوید که تا زمان او اعقاب تمیستوکل دارای امتیازاتی در ماگنزی هستند اینست » ن.ک. ایران باستان2/668
تمیستوکل نمونه ای نمادین والگویی سزاوار و سرمشقی نیکو از انسانی وطن دوست است که حتی زمانی که فرصت اینرا داشت از یونانیانی که اورا تبعید و تحت تعقیب قرارداده و برای مرده و زنده اش جایزه تعیین کرده بودند، انتقامی گیرد هرگز حاضر نشد وطنش را فدای خصومتها یا کینه های شخصی با یونانیان کرده و همصدا وهمراه بیگانگان به وطنش بتازد و کشورش را جولانگاه تاخت و تاز سربازان بیگانه سازد از اینرو او که خدمات و لطف ایرانیان را دیده بود و از طرفی نمیتوانست و نمیخواست وطنش را ویران سازد نه ایرانیان را دل ازرده ساخت و نه بوطنش خیانت کرد و باجام زهری خود را از میان برد تا این ننگ و شرمساری براو نباشد .
از سخنان زیبای تمیستوکل : من نزاده ام که برده شوم دراینصورت چگونه راضی میشوم که وطنم را بنده گردانم.
+
شاهنامه ص160 ابیات 5699-5703:
دريغست ايران كه ويران شود*كنام پلنگان و شيران شود
همه جاى جنگى سواران بدى*نشستنگه شهرياران بدى
كنون جاى سختى و رنج و بلاست*نشستنگه تيز چنگ اژدهاست
كسى كز پلنگان بخور دست شير*بدين رنج ما را بود دستگير
كنون چاره بايد انداختن* دل خويش ازين رنج پرداختن
شاهنامه ص 416 ابیات 15165-15166:
ز بهر بر و بوم و پيوند خويش*زن و كودك خرد و فرزند خويش
همه سربسر تن بكشتن دهيم * ازآن به كه کشور بدشمن دهيم
***چند روایت اسلامی درباره وطن دوستی :
شیخ حر عاملی در مقدمه امل الآمل اورده « حب الوطن من الایمان» +نیز درباره پیامبر روایت شده وقتی که ابان بن سعید العاص از مکه به مدینه وارد شد و بحضور پیغمبر شرفیاب گشت. پیغمبر بوی فرمود : ای ابان مکه و مردم مکه در چه حال بجای گذاشتی؟ عرض کرد باران بسیار خوبی باریده بود گیاهان اذخر(گیاهی خوشبو) به دست امده بود و گیاه ثمام برگ براورده بود. پیغمبر که سخنان ابان را گوش میداد بیاد وطن افتاده و اشک در چشمانش حلقه میزد(ربیع الابرار۲/۴۷۲)+امام علی :شهر وروستایی که اباد شده براثر حس وطن دوستی بوده (بحارالانوار۷۸/۴۵)+ امام علی : از بزرگواری مرداست که برگذشته ی خویش بگرید به وطنش مهر بورزد و دوستان قدیمش را نگه دارد(بحار۷۴/۲۶۴)
لینک مرتبط : خسرو معتضد و دفاع از هویت ایرانی
ــــــــــــــــــــــــــــــ-
بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب، "تنها" بصورت متن کامل و بدون تغییر همراه با ذکر ادرس وبلاگ آزاد است.
پیرامون نژاد سکاها در میان مورخان بحثهای گسترده ای صورت پذیرفته است از انجاکه از یکسوی اکثر مورخان سکاها را سفید پوست و اریایی نژاد و حتی مهاجرانی که به ایران امده اند میدانند و از دیگرسوی برخی از منتسبان به پانترکیسم وطنی و ترکیه ای و حتی جدایی طلبان و صاحب نظران ترک نیز داعیه ی هم نژادی با سکاها را دارند (بدین معنی که سکاهارا اصلا ترک و زردپوست میپندارند ) در کشور ما بحث در مورد نژاد سکاها مورد علاقه در بین جوانان و علاقمندان بتاریخ بشمار میرود بدین سبب نگارنده نیز برانست که ملاحظاتی که حاصل مطالعات اندکش می باشد را بازگو نماید.
همانگونه که اشاره شد پیرامون نژاد سکاها دو رای و نظر وجود دارد رای و رویکرد نخست بر اریایی بودن سکاها تاکید دارد و رای دوم ترک =نژاد زرد) بودن سکاها را میرساند. پیرامون رای نخست مورخان قرائن و شواهدی را ذکر کرده اند. از برخی مورخان و فیلسوفان باستان نوشته هایی درمورد سکاها بجای نهاده اند . از جمله این مورخان هرودوت است که دراینجا درابتدا نظرات و توصیفات او را مرور کرده و برخی از قرائن را دراینباره جستجو میکنیم تا شاید این نوشتار بتواند بخشی از انچه مورد نیاز یک علاقمند به نژاد سکاها ست روشنتر نماید. هدف نگارنده از نگارش این متن نیز کامل نبودن اطلاعاتی بود که در فضای مجازی احساس میکرد.
در میان نوشته های هردودت میتوان قرائنی را براینکه انها از نژاد سفید هستند پیدا کرد اما توصیفات هرودوت دارای نکاتی است که باید انهارا پیش از هرچیز در نظر گرفت ؛ اگر بخواهیم همه مطالب هرودوت را بررسی کنیم ناچار باید از نخستین جملات او (درکتاب چهارم /ملپومنه) درباره ی خواستگاه سکاها شروع کرد اینکه براستی سکاها ریشه در کدام سرزمین دارند؟ از نوشته های هرودوت برمی اید که سکاها به تعدادی از اقوام و طوایف گفته میشود که در سرزمینهای شمالی زندگی میکنند. نام قبایل و طوایفی از سکاها را که هرودوت (کتاب 4بند6) ذکر میکند شامل : " آئوخات ها، کاتیارها ، تراسپی ها ، پارالات ها و اسکولوت ها" است که اسامی سران این قبایل عبارتند از " لیپوکسانیس ، اپروکسانیس و کولاکسانیس" کلاماتی با ریشه ی ایرانی و بمعنای « ارباب و سرور» هستند. (ن.ک. یادداشتهای تاریخ هرودوت ترجمه ثاقب فر 1/583) در ادامه و در بند 11 از کتاب 4 هرودوت به این مطلب اشاره میکند که سکاهای چادر نشین ساکن اسیا بوده اند و در اثر جنگ و درگیری با اقوام ماساگت مجبور شده اند از رود اراکس (به احتمال فراوان و برپایه نوشته های پیشین هرودوت منظور رود جیحون است) بگذرند و به سواحل شمالی دریای سیاه مهاجرت کنند که پیش از این جایگاه کیمری ها بوده است. در نقل دیگری سکاها بدلیل جنگ با اقوام "ایسه دون" ها ناچار به مهاجرت شده و انها نیز کیمری ها را مهاجرت داده اند (بند13) از این گزاره میتوان احتمال "زرد" بودن سکاها را قوت داد اشاره ی هرودت به بیابانگرد یا چادر نشین بودن و اسیایی بودن انها خصوصا سرزمینهای شمال شرقی ایران درانسوی جیحون نکاتی قابل تامل هستند هرچند استاد ابراهیم پورداود برپایه ی گزاره های اوستا براین باور است که اقوام تورانی فراسوی جیحون در هزاره ی اول پیش از میلاد ایرانی و اریایی بوده اند و دراینباره مقالاتی مفصل نگاشته است (ن.ک . یسنا 1/53-74+ یشتها 2/296-..) خصوصا اینکه مورخان براین باورند که ماساگت ها نیز از سکاها بوده اند اما مشخص نیست که ایا قبایل سکایی به دو شعبه تقسیم شده و باهم جنگیده اند و یا که از همان اغاز نیز دو ریشه ی متفاوت داشته اند؟!
از بند 17 به بعد نام اسامی اقوام ساکن سرزمین سکاییه ذکر میشود هرودوت این اقوام را از غرب به شرق برمیشمارد یعنی ابتدا اقوام غرب و نزدیکتر به یونان و بترتیب اقوام دورتر در سمت شرق را نام میبرد و برخی از ویژگی های انان را ذکر میکند که بسیاری از انها همان رسوم سکایی را دارند از انجمله "الازون ها " و "کالی پیدها". در این بین قومی که بتاکید هرودوت از نژاد سکایی نیستند ادمخوارها هستند(بند18) در بند19 هرودوت پس از نام بردن از سکاهای کشاورز در سمت شرق به سکاهای بیابانگردو چادر نشینی که هرگز کشاورزی نمی کنند اشاره میکند .
در بند 20 به سکاهای پادشاهی اشاره میکند که بگفته ی هرودوت پرتعدادتربن و دلیرتربن سکاها هستند که سکاهای دیگر را بردگان خود میدانند! گفتنی است که برخی مورخان این دسته از سکاها را از نژاد زرد میدانند.
دربند23 سخن از جایی بسیار دور در مناطق شرقی (به احتمال مورخان کوههای شمال افغانستان و غرب ترکستان) از قوم دیگری از سکاها نام میبرد که ویژگی برجسته ای دارند عینا مطلب هرودت را بخوانیم :
« دراینجا مردمانی زندگی میکنند که از زن و مرد همگی از اغاز تولد کچل اند و بینی های پهن و چانه های برامده و برجسته دارند و به زبانی مخصوص سخن میگویند ولی مانند سکاها لباس میپوشند» مترجم فرانسوی می افزاید که وجود این قوم اثبات شده و پذیرفته شده است و از نمونه ای از یافته های باستانشناسی در تایید نوشته ی هرودت سخن میدارد سخن از نمدی است که تصویر مغول چهره ای سرطاس را نشان میدهد (هرودت 1/540) بهرحال این توصیف هرودوت شبیه به وصف بقراط از سکاها است توصیفی که نژاد مغول و زرد بودن سکاها را می رساند. اما برخلاف سکاهای پادشاهی که مردمی جنگجو و غارتگر وصف شده اند هرودوت قوم بالارا قومی ""صلح طلب که سلاح ندارند و هرکسی به انها پناه اورد از هراسیبی درامان خواهد بود" معرفی میکند .
از بند 59 به بعد به ذکر اداب و عادات سکاها میپردازد در اغاز هرودوت بذکر خدایان سکاها میپردازد که انها زئوس را بزرگترین خدا و زمین را زوجه ی خدا میدانند! سپس ادامه میدهد که :
«(سکاها ) برای خدایان خود تندیسی نمیتراشند و قربانگاهی برپا نمیکنند و پرستشگاهی ندارند جز "آرِس" که معبدی دارد»
این توصیفات هرودوت از عادات و رسوم سکاها هماهنگی شگرفی با عادات و باورهای ایرانیان دارد اینکه ایرانیان باستان نیز زمین را زوجه ی خدا میدانستند موضوعی است که در اوستا به روشنی امده است که دراینباره پیش از این مطلبی دراینوبلاگ ارسال شده است . خانواده اهورامزدا در اوستا
یا اینکه ایرانیان نیز برای خدایان خود پرستشگاه و تندیسه ای نداشته و نمیتراشیدند! خود هرودوت دراینباره در کتاب اول بند131 «پارسها برای خدایان خود نه تندیس نه معبد میسازند و نه قربانگاه برپا و این کارها را احمقانه میدانند » البته سکاها دردیگراداب و رسوم با ایرانیان تفاوت عمده ای دارند که بدلیل رعایت اختصار و ایجاز از بیان انها خودداری میکنیم.
دربند60و 61از کتاب چهارم ، نوع و چگونگی قربانی کردن سکاها برای خدایان وصف شده است قربانی حیواناتی چون اسب و گاو ذکر شده است که با پیچیدن طناب بکمک چماقی قربانی را از پا در میاوردند همچنین قربانی کردن با خواندن ورد و دعاهایی برای خدایان همراه است خدایانی که گویا هرکدام مراسم ویژه ی قربانی دارند . هرودوت تصریح میکند که :
« انجام این مراسم و قربانی برای همه ی خدایان یکسان است اما در مورد "آرس" وضع فرق میکند....هر سال تعداد زیادی دام گاو و گوسفند و بز و اسب در راه این خدا و خدایان دیگر قربانی میشوند»
این اوصاف را میتوانیم تا حدی در اوستا در مورد دیوپرستان مورد نفی زرتشت و پیروانش در گاتها و یشتها بیابیم و ببنیم با هم قطعاتی از گاتها را بخوانیم :
دراین هنگامی که دیوهای ویامبور و مردمان دیویسنان پشت گاو را خم کنند و کمرش را درهمشکنند و اندامش را دستها و پاها یش را دراز کنند بنظر میرسد که انرا میکشند اما نمیکشند ، در این هنگامی که دیوهای ویامبور و مردمان دیویسنان گوشهارا میپیچانند و چشمهای گاورا بیرون میاورند» بهرام یشت.بند56. « در این هنگامی که دیوهای ویامبور و مردمان دیو یسنان خون میریزند با خون ریزان سیل روان میکنند» همان بند 54. یشتها جلد 2 ص130- 131ترجمه ابراهیم پورداود
جالبست که مورخان باستان نیز در توصیف مغان و اداب و رسوم روحانیون مزدیسنی این شکل قربانی تا حدی به تصویر کشیده شده است .استرابون در وصف روحانیون زرتشتی روزگارش اورده است :
« در کاپادوکیه مغان یا مجوسان بسیارند . انان دارای معابد و قربانگاه هایی ویژه می باشند کاهنان مجوس در اتشگاه های معابد به نگاهبانی اتش همیشه فروزان و سرپرستی امور قربانی سرگرمند انجام قربانی به وسبله شمشیر یا افزارهایی فلزی نیست بلگه به وسیله چوب هایی چون چماق با کلوخ کوب انجام میگردد. مراسم نیایش به وسیله کاهنان مجوس در اتشکده ها مدتی طولانی داوم داشت کاهنان سرپوش هایی ویژه بسر داشتند که در تارک به شکل نوعی تاج میکند و دولبه ان سرپوش را از بنا گوش نیگذاشتند ازاد بماند یا بهم متصل میکردند» ن.ک . ایین مغان /268، هاشم رضی*
نوشته های استرابون بطور باستانشناسی اثبات شده است بطوریکه حجاریها و نقوشی که در ترکیه بدست امده و هم چنین گنجینه جیحون تصاویری را نمایش میدهد که کاهنان مجوس یا مغ را با لباس و کلاهی که استرابون توصیف کرده است در حالی که مقابل قربانگاه ایستاده و به دست چماقهایی دارند و باضربت گاوهایی را قربانی میکنند را نشان میدهد. همچنین دسته های برسم در این تصاویر دیده میشوند که دردست این مغان قرار دارند (ن.ک.همان 269)* نکته ی جالب اینست که چنین رسومی صریحا مورد نفی زرتشت بوده است زرتشت در چکامه ای سروده است :
«گرهم و گویها پیروان را بکشتن چارپایان وادار کنند که از این پیشکش خونین هوم انکه مرگ از مردمان بزداید یاری خواهد شتافت» هات32بند14 « کرپنها پیشوایان کیش دیویسنی از دستوری که در دین مزدیسنی برای کشت و برز امده فرمان نمیبرند و در جشنهای دینی خود چهارپایان را از برای خوشنودی خدایان خویش میکشند » گاثه ها جلد 2/هات51/بند14 ترجمه استاد پورداود . همچنین بنگرید به : هات44/20
بدین شیوه و روش میتوان دریافت که گویها و کرپنها سران دیوپرستان پس از زرتشت نیز از فرامین او انطور که دستور بود پیروی نکردند و قربانی برای خدایان را به ملزومات و رسوم دینی زرتشتی دراوردند تاانجاکه بیش از هزارسال پس از زرتشت همچنان رسم قربانی با چماق همچنان در زمان استرابون پابرجا بود . و این بار نه برای خوشنودی خدایان دروغین که برای ایزدان و فرشتگان صورت میگرفت .(ن.ک . تیریشت ، فقراتی بسیار ازاین یشت تصریح به قربانی کردن برای ایزد باران و... خوشنودی ایزدی چون ستاره ی تشتر دربر دارد)*.
بنابراین حداقل در روش و شیوه ی قربانی کردن میتوان شباهت بسیاری بین رسوم سکاها و ایرانیان باستان دید.
بهرحال درادامه یعنی از بندهای64 به بعد هرودوت خصوصا از اداب سکاهای پادشاهی سخن میگوید هرچند بنظر میرسد که او تفاوت چندانی بین سکاهای پادشاهی و مابقی نمیگذارد شاید بدین دلیل که برای انان رسومی مشابه قائل بوده است بهرحال در بندهای فوق الذکر نحوه بخاک سپاری مردگان در نزد سکاهای پادشاهیست که شباهتی به رسم ایرانیان باستان ندارد . دربند 76 تفاوت عمده ی دیگری بین ایرانیان و سکاها وجود دارد اینکه سکاها از تقلید اداب و عادات دیگر ملل بیزارند . درحالی که ایرانیان بگفته ی هرودوت در تقلید از دیگر ملل بینظیرند (کتاب1بند135)
درادامه و دربند99کتاب 4 و درکنار توصیف ابعاد سکاییه صریحا از سکاییه قدیم یاد میشود برخی مورخان سکاییه را بدو بخش سکاییه قدیم و سکاییه پادشاهی تقسیم میکنند و اریاها را از همان سکاییه قدیم میدانند و سکاهای پادشاهی را همان اقوام مهاجر زرد از اسیا میدانند که بعدها برسکاییه قدیم استیلا یافته اند. بهرحال دراین میانه ی این بند هرودوت از اقوام "تائوری" یاد میکند که شباهت لفظی بسیار با واژه ی "تور" یا "توران" دارد ترجمه دکتر هدایتی اصولا با همان واژه ی "تور" معنا شده است جالب است که هرودوت صراحتا در اداب و رسوم انها اورده است که بنا بروایتی انان برخی اسیران را قربانی میکنند و کشتن انها با کوبیدن چماقی برسرانها و یا پرت کردن انها صورت میگیرد. و تصریح این مطلب که این قوم زندگی را با جنگ و تاراج اقوام دیگر میگذراند . در این بین ودر بند 106 از قوم "اندروفاگ" یا ادمخوارها یاد میشود بگفته هرودوت ادمخوارها وحشیترین مردم ان ناحیه اند که بمانند سکاها لباس میپوشند ، چادرنشین و بیابانگردند، زبانی مخصوص دارند و از گوشت ادمی تغذیه میکنند.!
دربند 108 از قومی بنام "بودین ها" یاد میشود که چشمانی ابی و موهایی سرخ رنگ دارند(بترجمه دکتر هادی هدایتی : مویی خرمایی دارند) که چادرنشین و شبانی پیشه اند. بهرحال رنگی بودن چشمان این قوم شاید با گزاره ای از اوستا قابل تطبیق باشد :
« از برای قوت سالم و از برای فر مزدا افریده و از برای تندرستی از برای فرزندان نیک باهوش دانای زبان آورِ مقتدرِ روشن چشم ،! از احتیاج رهاننده دلاور از برای اگاهی درست از اینده و از بهترین زندگی(بهشت) غیر قابل تردید» فروردین یشت بند134 یشتها 2 ترجمه ابراهیم پورداود
بهرحال انچه گذشت خلاصه ی همه ی انچیزی است که هرودوت درباره ی سکاها و عادات و رسوم انها و اقوام پیرامون یا ساکن در سکاییه گفته است از توصیفات او برمی اید که اقوام مجاور سکاییه نیز کم و بیش بهمان اداب و رسوم سکاها و زبانی تقریبا یکسان دارند برای مثال همانطور که گذشت "نورها"و "ملانکن ها" اداب سکاهارا دارند ،ادمخوارها بشیوه ی سکاها لباس میپوشند مورومات ها نیز از تداخل نژادی سکاها با امازونها پدیدامده اند. از توصیفات فوق نمیتوان نظری صریح درمورد نژاد سکاها داد همانطور که گذشت میتوان قرائنی را بر سفید بودن انها و یا قرابت داشتن با ایرانیان درانان یافت اما گزاره ای صریح در اینباره وجود ندارد خصوصا که برخی ازانان مغول چهره وصف شده اند . انچه که تردیدها را درباره سفید بودن سکاها بیشتر میکند توصیف بقراط است که انانرا صراحتا زردپوست میداند . مرحوم حسن پیرنیا ضمن نقل سخن بقراط درباره نژاد سکاها نوشته است :
بالاخره به این سوال میرسیم که این مردمان از چه نژادی بوده اند؟ در تورات سکاهارا ماجوج(=مگوگ مانچو مغول) نامیده و از اعقاب یافث بن نوح** دانسته اند(سفرپیدایش ، باب دهم).اکنون این مساله به طور قطع حل نشده ، ولی ظن قوی این است که سارمات ها و سکنه ی سکاییه قدیم، یعنی فلاحین سکایی، اریانی بوده اند، ولی سکاهای پادشاهی که بعدتر به این سرزمین امده و بر سکاییه قدیم مسلط شده اند از نژاد تورانی التایی به شمار می ایند. بقراط راجع به سکاها گوید «اینها جز بخودشان به مردمی شباهت ندارند، رنگ پوستشان زرد و تنشان ثمین است و چون ریش ندارند مرادنشان شبیه زنان اند» محققین تصور میکنند که این توصیف راجع به سکاهای پادشاهی است که بر سکاییه استیلا یافته بودند و تاخت و تاز و غارت و چپاول پیشه اینها بود ، اینان دشمنان یونانی ها بودند و اینان نیز در نیمه ی دوم قرن هفتم ق.م. به ماد و ارمنستان و کاپادوکیه ایلغار کردند. ن.ک.ایران باستان1/466
اینکه بقراط میگوید انها جز بخودشان به هیچ ملتی شبیه نیستند بدرستی وصف نژاد زرد است همان چیزی که ما گاها درادبیات عامیانه برای چینی ها میگوییم اینکه اینان ریش ندارند نیز بیانی صریح از اصالت مغولی سکاهای معاصر با بقراط است بهرحال از انچه گذشت و توصیف بقراط میتوان نتیجه گرفت که حداقل بخشی از سکاهای اندوران از نژاد زرد بوده اند.
یادداشت ها:
*باید اشاره کرد که استاد هاشم رضی مغان وروحانیون ساسانی را زرتشتی نمیداند بلکه انرا شکلی مسخ شده از ایین زرتشی میداند (برای مثال بنگرید: ایین مغان ص 279-285) همچنین استاد هاشم رضی بصراحت در مورد روحانیت ساسانی (و اعقاب امروزی ان) که داعیه دار دین زرتشتی است مینویسد : «همه روحانیان عصر ساسانی، چنانکه گذشت از مغان مادی بودند که در پناه دین زرتشت عقاید خودرا اشاعه میدادند» وندیداد ،مقدمه جلد 1/102 . و همچنین درباره بخشهای مهم اوستایی که امروز میشناسیم مینویسد :«باید درحدود سالهای485 (ق.م) با چندسالی اختلاف باشد که مغان وندیداد را درصورت و شکل زرتشتی ان ساخته و پرداخته باشند و این کار در ری انجام شد ، چنانکه یسناها را نیز در همین جا ساخته وپرداخته کردند و چنانکه به وندیداد، قوانین و شرایع ورسوم خود ، انگ زرتشتی بودند زدند به یسناها نیز چنین نشانی حک کردند . یشتها نیز از چنین اسیبی برکنار نماند و هرچند یشتها از شرق همراه زرتشتیان تاری رسیده بود اما در ان دست بردند و یشتهای اولیه ، تا چهارم حاصل چنین دخالتی است. در یشتهای کهن نیز دست بردند و چیزهایی بدان افزودند» همان 1/207-208
**جالب است که در روایات اسلامی نیز بصراحت نژاد زرد و یاجوج و ماجوج از نسل یافث بن نوح خوانده شده است . در اخبار پیرامون نوح امده : بار خدايا آب پشت سام را ديگرگون ساز تا جز سياهان فرزند نياورد، بار خدايا آب پشت يافث را دگرگون ساز، و خدا آب پشت آنها را دگرگون ساخت، و همه سياهان هر جا باشند از حامند، و همه ترك و صقالبه و يأجوج و مأجوج و چين هر جا باشند از يافث، و سفيد پوستان همه از سام و نوح به حام. (ن.ک:بحار59/61 + وهب و مقاتل گفتهاند: از فرزندان يافث بن نوح پدر تركهايند، سدى گفته تركها دستهاى غارتگر بودند از يأجوج و مأجوج و چون سد را ذو القرنين بست بيرون آن ماندند. ن.ک.مجمع البیان علامه طبرسی ج6ص149
درباره ی یاجوج و ماجوج مشخصا از روایات اسلامی میتوان مغول بودن انهارا دریافت که از مصائبی بشمار میرفته است که پیامبر اسلام در احادیثی به مسلمین یاداور شده است . برخی از انهارا باهم بخوانیم :
در صحیح البخاری کتاب چهارم صفحه ی 54 امده است : «رستاخیز بپا نمیشود تا انکه شما مسلمانان با ترکان روبرو شوید که چشمانی کوچک و چهرهایی قرمز و بینی هایی کوتاه و پهن دارند ، چهره های انان به سپرهای چکش خورده میماند (صورتی گرد و پهن دارند)»
در کنزالعمال جدیث 31073 آمده است « از رسول خدا روایت شده که فرمود: امت مرا گروهی پهن چهره،کوچک چشم، سه بارمورد حمله قراردهند، درهجوم نخست هرکه بگریزد نجات یابد و در دومین برخی نجات یافته وبرخی هلاک شوند و درسومین حمله همه راقلع و قمع کنند. عرض شد یا رسول اله انها کیانند؟ فرمود: ترک، و انچنان بر امتم چیزه شوند که اسبهاشان را بر درب مساجد مسلمانان ببندند» بپرو این حدیث میتوان حملات مغولان را به سه دسته تقسیم کرد سه حمله ی بزرگ مغول: حمله نخست با چنگیز ، حمله دوم با هولاکوخان ، و حمله سوم با تیمورلنگ
-در تاریخ خلفا ص28 سیوطی حدیثی نقل شده است :« تاگاه که ترکان متعرضتان نشده اند متعرضشان نشوید زیرا نخستین کسی که سلطنت و مواهب خداوندی را از امتم می گیرد ترکان باشند»
ابن عباس نقل کرده : خدا تعالى از بهشت پنج نهر فرو آورد: سيحون، جيحون دجله، فرات و نيل مصر و چون يأجوج و مأجوج آيند آنها را برگيرد و قرآن را هم بالا برد «و ما بر بردن آن توانائيم» چنانچه بر فرو آوردنش توانا بوديم (بحارالانوار ج56 ص 363)
از اینحدیث بوضو ح برمی اید که یاجوچ و ماجوج رودهای فوق را میگیرند و مغول به همه ی رودهای فوق دست یافت!
حذیقه....گفتم: يا رسول اللَّه وصف كن آنها(=یاجوج و ماجوج) را براى ما، فرمود: سه دستهاند يكدستهشان چون آذرند گفتم: يا رسول اللَّه، آذر چيست؟ فرمود: درختى است بلند در شام، و دستهاى درازا و پهناشان يكيست و اينانند كه هيچ كوه و آهنى برابرشان نايستد و دسته ديگرى باشند كه يك گوش خود را فرش كنند و ديگرى را لحاف و بفيل و هر وحش و شتر و خنزير بر نخورند جز آنكه آن را بخورند، هر كدامشان بميرد او را بخورند پيشقراولشان بشام رسد و دنبالهشان در خراسان باشد، آب رودهاى مشرق را بنوشند و آب درياى خزر را.(بحار 57/118)
در روایات مورخان رومی و یونانی نیز برخی اقوام سیت یا ببیان بهتر ساکن سکاییه ادمخوار معرفی شدهاند!
البته باید اظهار داشت منظور از ترک در روایات فوق انچیزی نیست که ممکن است توهم ان پیش اید ، در کشور ما گروه های مختلفی ترک خوانده میشوند که صرفا بر زبان ترکی صحبت میکنند مثل مردم نجیب و شریف اذربایجان که صرفا زبان ترکی دارند و از لحاظ نژادی و دینی و مسلکی کاملا بمانند دیگر هموطنان خود هستند . برخی از اقوام ترک نیز ربطی به مغول ندارند چراکه پیش از مغولها در ایران بطور مسالمت امیز ساکن شده و با اقوام درون مرزهای ایران درهم امیخته شده اند. پرواضح است که حکومتهای مطرحی چون سلجوقیان و خوارزمشاهیان که در نقاطی از ایران و پیش از حمله مغول صورت گرفت اصالتی و نژادی ترک داشتند اینان برای سرزمینهای اسلامی افتخاراتی بسیار افریدند از ایندوره ها میتوان به سرداران بزرگی چون الپ ارسلان اشاره کرد . با اینهمه با حمله ی بیدادگرانه ی مغول طومار حکومت خوارزمشاهیان نیز درهم پیچیده شد.
_________________
منابع :
1- تاریخ هرودوت ؛ترجمه دکتر هادی هدایتی ،انتشارات دانشگاه تهران
2- تاریخ هرودوت ؛ ترجمه مرتضی ثاقب فر ، انتشارات اساطیر
3- یسنا جلد 1و2 ؛ ترجمه ابراهیم پورداود ، انتشارات اساطیر
4- یشتها جلد 2؛ ترجمه ابراهیم پورداود انتشارات دانشگاه تهران
5- گاثه ها جلد2؛ ترجمه ابراهیم پورداود انتشارات دنیای کتاب
6- ایین مغان ؛ نوشته هاشم رضی انتشارات سخن
7- وندیداد 4مجلد ؛ نوشته هاشم رضی انتشارات فکر روز
8- ایران باستان 4جلدی ؛ حسن پیرنیا نشر دبیر – سمیر
9- ترجمه ی جلدهایی از بحارالانوار+ ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القران ، علامه طبرسی+ نقل غیر مستقیم از کنزالعمال متقی هندی و تاریخ خلفا نوشته ی سیوطی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لینک مرتبط : دفاع از کوروش هخامنشی(ذولقرنین؟)
لینک به بیرون :
۱-خاستگاه و نژاد سکاها http://www.hakhamaneshian.net/ftopicp-7872.html
۲-سکاها http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%87%D8%A7
۳- واژه ی قشقایی یعنی چه http://tqbd.org/?p=1136
۴- تاریخ قشقایی +
*******
بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب، "تنها" بصورت متن کامل و بدون تغییر همراه با ذکر ادرس وبلاگ آزاد است.
افزون براین دوستان مسلمانی که این موضوع را مورد تمسخر قرار میدهند ایا میدانستند که در برخی از مذاهب اهل سنت ازدواج با محارم مباح بوده است با بیاد داشتن این نکته که ایرانیان تا پیش از ظهور سلسله صفویه عموما سنی مذهب بوده اند بدین ننیچه میتوان رسید که این رسم و سنت دیرین در میان مسلمانان تا هزار سال پس از اسلام هم کم و بیش اجرا میشده است و منع شرعی در برخی مذاهب پرطرفدار اسلامی نداشته است. براستی اگر همگی بر زشت بودن ان واقفیم ایا همینک جای ان هست که این موضوع ، که موضوعی تاریخی است، مربوط به گذشته است و در روزگار ما پیرویی ندارد مورد طعن و طنز و لعن عده ای قرار گیرد؟(در پایان باید یاداور شد که ازدواج با محارم صریحا در قران ممنوع اعلام شده است.ن.ک. نسا۲۳)
در مورد ازدواج با محارم در اسلام برخی از سایتهای شیعی مطالبی را نگاشته اند بنگرید به :
http://eslaami.mihanblog.com/post/category/7
http://tabeh111.mihanblog.com/post/505 (به مطالب معرفی وبلاگ بنگرید)
و....
روا بودن سوسمار خوری در بین برخی از فقهای مذاهب ۴گانه بپیروی از عادات غذایی بیابانی عربی بخصوص در شخص عمربن خطاب :
http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=shobheh&id=98
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لینک مرتبط : ازدواج با محارم در ایران باستان
موضوع این پست ما ذکر چند نمونه از جفاکاری تازیان در مقابل دیگر ملل و خود تازیان است چراکه گاهی اوقات ما بعنوان یک مسلمان چنین می اندیشیم و رفتار میکنیم که دفاع ا ز کردار تازیایان در حمله به دیگر کشورها و توجیه اعمال و کردار وحشیانه انها ، دفاع از اسلام و بنوعی خریدن ابروی اسلام است چراکه تازیان بهرحال بانام اسلام مرتکب این رفتار و کردار شدند..از اینرو من و ما گاها بتوجیه و تاویل پنهانگویی و پرده پوشی برخی روایات و گزاره های تاریخی پرداخته ایم که البته از عدالت و انصاف بدوراست بهرحال درمیان انهمه جفاکاری اعراب ، اصحاب برجسته ای چون سلمان و... وحتی یاران امام علی نیز حضور داشتند که نشان از تایید چنین اعمالی نزد انها است . حتی برخی روایات ،حضور فرزندان امام علی را در این جنگها میرساند که باوجود ضعف برخی گزارشها، فتوحات مورد تایید برخی از علمای شیعه است!(برای اطلاعات بیشتر بنگریدبه http://noorportal.net/90/92/93/48597.aspx) هرچند شیعه برخلاف اهل سنت ، بدلیل اینکه هرگز برای اصحاب بصرف اصحاب رسول بودن تقدس و احترامی قائل نیست و بهشتی بودن انان را با ایات قران ثابت نمیکند و نیز اندیشه ی همواره مخالفی که با حاکمیت چندصدساله ی تسنن در جهان اسلام بدلیل جفاکاریهای بسیار در حق ائمه و شیعیان و مردم داشته اند، دربیان ستمگریهای تازیان کمتر محدودیتی دارد با اینهمه شاهد صداهای مختلفی از علمای شیعه بوده ایم. گاهی از سایتها و شبکه های شیعه توجیه اعمال و رفتار فاتحان را میبنیم و میشنویم و گاهی بیان صریح در نقد کردار اعراب صدر اسلام که البته چنین بنظر میرسد مورد دوم بیشتر بخاطر تقابل با اندیشه های وهابی و سنی است که فتوحات را در زمره افتخارات سه خلیفه و حتی معاویه میدانند.
اینکه تازیان چقدر به اسلام عمل میکردند اینکه رفتارشان چقدر مورد تایید اسلام بوده است شاید سوالاتی قابل بحث و بررسی بسیار باشد اما اینکه اگر اعمال و رفتار تازیان مورد نفی و نهی صریح اسلام و قران و سیره و سنت پیامبر بود ایا پس از رحلت پیامبر نیز شاهد چنین رویدادهایی بودیم که انهمه فجایع بانام اسلام بوجود اید؟ شاید پاسخ این سوال کمی مثبت باشد و همراه با نمونه هایی تاریخی در زمان حیات پیامبر؛ ویا نه ، میتوان گفت پیامبر گرامی اسلام در تعالیم خود توانسته بود برخی از عادات زشت تازیان را انهم بطور سطحی بزداید انهم تنها در میان برخی از افراد ان جامعه! بدیگر سخن همانگونه که در تاریخ زندگی و پیامبری رسول اکرم میبنیم که در هر حادثه ای برخی از اصحاب به دستورات صریح پیامبر عمل نمیکنند یاانها را نادیده میگیرند و یا حتی برخلاف این دستورات رفتار میکنند همگی نشانی است که پس از رحلت انحضرت عربها با همان اداب و عادات و خوی و خصلت بیابانی وبدوی خویش اما در قالب نام اسلام ، حداقل بخشی از سیره و سنت و دستورات دینی رسول را کنار مینهند ونادیده میگیرند. حتی در روایاتی از حضرت رسول این موضوع مورد اشاره واقع شده است که پس از پیامبر اصحاب دوباره سنتهای جاهلیت را زنده میکنند. شاید بتوان این موضوع را از دیدگاه دیگر نیز مورد بحث قرار داد و ان قابلیت بالای تفسیر پذیری متون دینی است ویا اینکه اطاعت از حاکم اسلامی جامعه واجب است و هرحاکم سیاسی و حاکم دینی میتواند بنا بمصلحتی اصلی از اصول یا فرعی از فروع دین را حداقل برای مدتی نادیده بگیرند و دستورانی حکومتی صادر کنند (واجبی راتعیین کند) که شاید ظلم بدیگری را درپی داشته باشد و مردم ناچار .باید به ان دستورات و فرامین عمل کنند برای مثال همه ی ما روایتی را شنیده و خوانده ایم که معاویه و خلفش نماز جمعه را در روزهای دیگر هفته برگزار کردند حج و کعبه را در شام برپا نمودند و.... در سیره ی خلفا نیز می بینیم که خلفا گاها از گناهان اصحابشان میگذشتند گناهنانی که بموجب قران حد مشخص و مجازات تعیین شده داشتند. این بحث را ادامه دهیم بمساله غصب در اسلام هم میرسیم مساله ای که از زیبایی های اسلام است مثلا غصب در اسلام حرام است نماز خواندن بالباس غصبی در زمین غصبی جایز نیست ! اما اینکه تازیان بنا به فرمان ولی امر خود اعم از اینکه ابوبکر عمر یا عثمان و.... بدیگر کشورها وملل بتازند و کسانی رابکشند زمینهایشان را بگیرند و نتنها اموال را به غارت ببرند که به ناموس مردم هم رحم نکنند "غصبی" نیست! و همگی روی دیگری از اطاعتپذیری بی چون و چرا از حاکم است و یانه شاید ازدید اسلام غصب و احکام و قوانین ان تنها شامل مسلمین و در شرایط خوب اهل ذمه میشود. اینکه حتی در زمان ما میبنیم فقیهانی که فتوای ارتداد بهربهانه ای صادر میکنند و درواقع این حق و اجازه را دارند که برداشتی را از قران و سنت را داشته باشند –به بیان دیگر اجتهاد کنند- که جان مسلمان و غیر مسلمانی را بدلیلی محکوم بمرگ دانند برای مثال فتاوی فقیهان وهابی در صدور فتوای قتل شیعه بارز است فتوایی که جان و مال و ناموس یک مسلمانی را برای دیگر همفکران و هممسلکان مباح میداند . با این مقدمه میخواهم چند نمونه را در اینحا ذکر کنم نمونه هایی که شاید انهارا پیش از این شنیده و خوانده باشیم و این مطلب را با بیان این چند نمونه بپایان برسانم با ذکر این نکته دراینجا تنها به چند نمونه بعنوان تعدادی اندک از وقایع دردناک بسیار تاریخ انروزگار اشاره میکنیم البته این بدیهی است که ظلمی که در تاریخ سه خلیفه ی نخستین برایران و ایرانی رفت بسیار کمتر از دوران بنی امیه و بنی عباس بود اما همان اندازه نیز فاجعه بار بود.
یکی از اصحاب برجسته نزد اهل سنت که طبق روایاتی درکتب انها سیف الاسلام لقب داده شده خالد بن ولید است. او همان کسی است که جریان معروف کشتن مردان قبیله ی بنی جذیمه را پدید اورد انهم در شرایطی که مردم بنی جذیمه تسلیم شده بودند وسلاح برزمین نهاده بودند که خالد با دیوانگی تمام دستور داد دستان انان را ببندند و گردن همه ی انها را بزنند و چنین شد . از تاریخ چنین برمی اید که خالد انتقام عموی خودرا در جاهلیت در پناه اسلام و بانام اسلام انجام داده است . حتی در اخبار این قتل عام مردان داستانهای عاشقانه و در عین حال ناراحت کننده ای نیز وجود دارد « عبد الله بن ابى حدر اسلمى گويد: «من جزو سپاه خالد بودم، يكى از جوانان بنى جذيمه كه جزو اسيران بود و دستهايش با ريسمان به گردن بسته بود و زنانى نه چندان دور از او فراهم بودند به من گفت: "مىتوانى اين ريسمان را بكشى و مرا پيش اين زنان ببرى كه كارى دارم آنگاه بازم آرى كه هر چه خواهيد با من كنيد." گفتم: اين كار آسان است. و ريسمان او را بگرفتم و پيش زنان بردم و با يكى از آنها سخن كرد و اشعار عاشقانه خواند، آنگاه او را پس آوردم و گردنش را بزدند.ابو فراس بن ابو سنبله اسلمى گويد: وقتى او را گردن زدند زن بر او افتاد و او را همى بوسيد تا بر كشتهاش جان داد.»(ن.ک.طبری 3/1195-1197) در زمان ابوبکر هم خالد فاجعه ی کشتن مالک بن نویره وتمامی افراد قبیله او و زناکردن با همسر وی را پدید اورد. «بهانه خالد در باره قتل مالك بن نويره چنان بود كه وى ضمن سخن با خالد گفته بود: "گمان دارم رفيق شما چنين و چنان گفته است."خالد گفت: پس او را رفيق خود نمىدانى؟ آنگاه وى را با كسانش پيش آورد و گردنشان را بزد.
گويد: چون خبر قتل آنها به عمر رسيد در اين باب با ابو بكر سخن كرد و گفت: دشمن خدا به مرد مسلمانى حمله برد و او را بكشت، پس از آن بر زنش جست. گويد: پس از آن خالد بيامد و صبحگاهان وارد مسجد شد و قبايى به تن داشت كه زنگ آهن بر آن بود و عمامهاى به سر داشت كه صد تير در آن فرو برده بود.وقتى خالد وارد مسجد شد عمر برخاست و تيرها را از عمامه او بيرون كشيد و در هم شكست و گفت: ريا مىكنى؟ يك مرد مسلمان را كشتى و بر زنش جستى، ترا سنگسار مىكنم. اما خالد همچنان خاموش ماند و با عمر سخن نمىكرد و پنداشت كه نظر ابو بكر در باره وى نيز همانند عمر است و چون به نزد ابو بكر رفت و حكايت خويش بگفت و عذر آورد ابو بكر عذر وى را پذيرفت و در باره حوادث جنگ از او در گذشت.» ن.ک.طبری4/1410-1411) اینهمه تنها گوشه ای از جنایات او در برخورد با اعراب شبهه جزیزه بود اعرابی که اکثرا بدلیل عدم پرداخت زکات به ابوبکر بشدت سرکوب شدند هرچند درمیان انها از دین برگشتگانی نیز بود اما اصل مطلب و اغاز این شورشها همگی برسر دادن باج و خراج به ابوبکر بود که دراین میان عده ای رسما و علنا ازدین برگشتند و برخی ادعای پیامبری کردند و برخی با انکه به دین رسولالله مانده بودند لکن از پرداخت زکات سرباز میزدند توسط جوخه های مرگ که یکی از بدترین انها به سرداری خالد بن ولید بود به کمترین عذر و بهانه ازدم تیغ میگذشتند. پس مدتی وقتی کار اعراب شبهه جزیزه تقریبا به پایان رسید ابوبکر خالد را مامور نواحی شمالی عربستان کرد و تاخت و تازها در مرزهای ایران و سپس در شهرهای بین النهرینی ایران از سر گرفته شد . در دنیای قدیم فارغ از اینکه بخواهیم از دید دینی بنگریم رسم پادشاهان و حکمرانان همواره لشکرکشی بدیگر مناطق و دیگر سرزمینها بوده است از اینرو نمیتوان کسانی را در انروزگاران بدلیل لشکرکشی به دیگر کشورها از دیدگاه امروزین محکوم کرد اما پادشاهان و حاکمان میتوانستند در لشکرکشیهای خود جانب رعایا و برخورد با اسرا و شکست خوردگان را رعایت کنند همانگونه که در تاریخ نمونه هایی از نیک منشی را در تسخیر دیگر ملل توسط برخی شاهان میشناسیم . بنابراین میتوان و اخلاقا صحیح است که حاکمان و شاهان باستانی را بدلیل رعایت یا عدم رعایت موازینی حداقلی دربرخورد با رعایا و عموم جامعه ستایش یا نکوهش کرد. کارنامه ی خالد بن ولید در زمان ابوبکر و چند سردار درزمان عثمان و تازیان بسیار دیگر درزمان بنی امیه و بنی عباس و بدتر از همه ی انها تاریخ ترکان مغول است که کارنامه ای تیره در تاریخ بجا گذاشته اند . اما مساله ای که پیرامون هجوم تازیان حائز اهمیت است هجوم انها با شعارهای دینی و خداپرستی است این موضوع وجه تمایزی عمده بین انها ودیگر فاتحان تاریخ بوجود می اور چراکه شاید دیگر فاتحان را بتوان با حداقل معیارهای اخلاقی در شرائط جنگی سنجید اما فاتحان عرب را علاوه براین معیار میتوان با معیارهای دینی و شعارهای اسلامی انها نیز سنجید . بااین مقدمه اندک باردیگر گوشه ای از رفتار سردار تازی خالد بن ولید را بازگو میکنیم دلیل اینکه دراینجا بیشتر بر بازگو کردن رفتار خالد متمرکز شده ایم بدین دلیل است که وی از کسانی است که بهرحال از صحابی پیامبر بشمار میرود و دوران رسول الله را دریافته است و با اموزشهای حضرتش اشنا بوده است و جماعت سنی اورا سیف الاسلام میشناسند لقبی که بگمان انها و بپیرو احادیثی که پیامبر به خالد داده است. باری خالد بدستور ابوبکر به مناطق شمالی شبهه جزیره لشکر کشید در انجا نیز فجایعی دردناک افرید . او در جنگ الیس نذر کرد که چندان از دشمنانش بکشد که از خونشان رودی روان شود و پس از برتری دستور داد که اسیر بگیرند و اسیری را نکشند وقتی سواران گروه گروه اسیر اوردند خالد کسانی را مامور کرد که گردن همه ی اسرا را بزند و بقول طبری یک شبانه روز بدین کار مشغول بود پس از این به این اکتفا نکرد و کسانی را بتعقیب فرستاد و هرکس از مردم الیس را مییافتند را گردن میزدند (طبری 4/1493) اینهمه نه اولین و نه اخرین فجایعی بود که خالد پدید اورد او در جنگی دیگر که معروف به ذات العیون است وقتی خالد و سپاهش به انبار و قلعه ی ان رسید شیرزاد سردار ایرانی انجا به اطرافیان گفت « بخدا اگر خالد جنگ نياغازد با وى صلح مىكنم» اما خالد به سپاهیان دستور داد تا از بیرون خندق چشمهای افراد درون خندق را نشانه روند و تیرهای بسیار انداختند که در پی ان هزار چشم کور گشت تاریخ از کور شدگان نه بعنوان نظامی که بعنوان مردم عادی یاد کرده است و خود خالد نیز میگوید کسانی را میبنم که جنگ نمیدانند پس چشمانشان را نشانه گیرید! بعد ازاین واقعه سردار ایرانی سفیران صلح را به پیش خالد فرستاد که بازهم خالد به صلح رضایت نداد تا اینکه خالد وارد خندق شد و بنوعی شیرزاد را مجبور کرد که افراد را خارج کند بدون اینکه اموال و کالاها را باخود ببرند که از اینجا مشخص میشود خالد انهمه خشونت و نپذیرفتن صلح را برای کسب غنیمت بکار برده است و پس ازان خالد دریافت ان مردم بی دفاعی را که کور کرده است اکثرا عرب بوده اند(طبری 4/1511) چندی بعد خالد جنگی دیگر داشت بگذارید دراینجا رفتار وحشیانه خالد را تماما از طبری بشنویم :
« و چون باقيمانده سپاه عقه از عرب و عجم به قلعه رسيدند حصارى شدند و خالد با سپاه خويش بيامد و بيرون قلعه فرود آمد و عقه و عمرو بن صعق را كه اسير وى بودند همراه داشت. عقه و عمرو اميد داشتند خالد نيز چون غارتيان عرب با آنها رفتار كند و چون ديدند كه قصد آنها دارد امان خواستند و خالد نپذيرفت مگر به حكم وى تسليم شوند و آنها پذيرفتند. چون قلعه گشوده شد آنها را به مسلمانان داد كه جزو اسيران شدند. و خالد بگفت تا عقه را كه پيشگروه قوم بوده بود گردن زدند تا ديگر اسيران از زندگى نوميد شوند و چون اسيران كشته وى را بر تل بديدند از زندگى نوميد شدند. پس از آن عمرو بن صعق را پيش خواند و گردن او را نيز زد و گردن همه مردم قلعه را زد و هر چه زن و فرزند و مال در قلعه بود به اسيرى و غنيمت گرفت و در كليساى آنجا چهل پسر يافت كه انجيل مىآموختند و در بر آنها بسته بود و در را شكست و گفت: شما كيستيد؟گفتند: ما گروگانيم خالد آنها را ميان مردان سخت كوش سپاه تقسيم كرد » طبری 4/1515
این نیز نمونه ای دیگر از رفتار و ددمنشی سردار بزرگ تازی بود که شوربختانه نام اسلام را هم یدک میکشید و حتی از غارتیان عرب که پیام پیامبری را نشنیده اند نیز بدتر رفتار میکرد! اسیر کشی گویا از خصلتهای بارز وکارهای عادی خالد بود چندی بعد جنگ دومه الجندل پیش امد یکی از بزرگان انجا که اکیدر نام داشت مردمان و دیگر بزرگان را از جنگ با خالد برحذر میداشت و به انها میگفت : " من خالد را از همه كس بهتر مىشناسم هيچكس خوش اقبالتر از او نيست و هيچكس از او در جنگ تندتر نيست و هر قومى با خالد رو برو شوند، كم باشند يا زياد، هزيمت مىشوند، اطاعت من كنيد و با اين قوم صلح كنيد" بزرگان اندیار سخن اکیدر را نپذیرفتند واکیدر ناچار از انان جدا شد خالد از این ماجرا باخبر گشت و کسانی را برای دستگیری اکیدر فرستاد و اکیدر گفت امدن من بقصد دیدن امیرخالد است اما وقتی وی را پیش خالد بردند خالد دستور داد اوگردن زنند و اموالش را تصاحب کنند. پس از ان خالد سوی مردم دومه رفت و پس از زد وخوردهایی موفق شد اطراف قلعه را بگیرد و بقول طبری ""چندان از آنها بكشت كه در قلعه از كشتگان مسدود شد، آنگاه جودى را پيش خواند و گردن او را بزد و اسيران را پيش خواند و گردنشان را بزد مگر اسيران كلب كه عاصم و اقرع و تميميان گفتند: ما آنها را امان دادهايم"" سپس خالد به بازکردن در قلعه پرداخت و مسلمانان به داخل قلعه حمله بردند و جنگاوران را بكشتند و نوسالان را اسير گرفتند و به حراج نهادند و خالد دختر جودى را كه نام آور بود بخريد. (طبری 4/1516-1518)
اینهمه جنایت گوشه ای از فجایعی است که تنها یکی از سرداران تازی انهم در مناطقی بهرحال محدود انجام داده است انهم در دوران خلفای نخستین که بهرحال رفتار انان در جنگ با انکه تاریکی بسیار دارد اما بااینهمه از وقایع هولناک زمان بنی امیه که بمدت صدساله ادامه داشت کمی روشنتر است. همه ی انچه گفته امد بدین دلیل بود که بگویم نباید دین و مسلک و باور و اعتقاد ما باعث شود که رفتارهای وحشیانه تازیان را صرفا بدین دلیل که انان عنوان اسلام را داشتند توجیه کرد و یا گناه انان را نادیده گرفت . . و بقول دوستمان یسادگی بنویسیم که
عربها به زنان تجاوز نکردند، بلکه زنانی که کنیز می شدند، اگر فقط یک صاحب داشتند با صاحب قرارداد آزادی نمی بستند و در ایّام عدّه هم نبودند، صاحب حقّ نزدیکی با آنها را داشت، پس پدر فرزندشان کاملاً مشخص و معلوم بود و این فرزندان حرامزاده نبودند.ماخذhttp://zartoshtenik.blogfa.com/post-26.aspx
چراکه همانطور که دیدیم تازیان با انکه اسلام داشتند ولی خوی و خصلت بدوی و بیابانی و جاهلی خود را عوض نکرده بودند و هرجا لازم بود میکشتند و غارت میکردند و زنان و دختران را بکنیزی میبردند و برای خود حلال میدانستند این موضوع را بارها درتاریخ زمان خلفا و پس از ان شاهدیم برای مثال در جریان جنگ جلولا چنین پیشامدهایی بوضوح رخ داد بگزارش طبری " گويد: من وارد خندق مىشوم و به خيمهاى مىروم كه لوازم و جامه در آن است و فراشى ير كسى كشيده كه آنرا پس مىزنم زنى است چون غزال به زيبايى خورشيد كه او را با جامههايش گرفتم و جامهها را تسليم كردم و در باره آن چندان كوشيدم تا از آن من شد و از او فرزند آوردم." یا "قعقاع اسيرانى گرفت و پيش هاشم فرستاد كه آنرا جزو غنايم تقسيم كردند كه بزنى گرفته شدند و براى مسلمانان فرزند آوردند. "طبری ۵/۱۸۳۲ در زمان یزید و پس ازان حجاج بن یوسف مردم مکه و مدینه مورد هجوم سپاهیان واقع شدند و سپاهیان ناموس مردم را برای خود حلال دانسته و دران چند روز چندصد زن و دختر را حامله کردند! همچنین قوانینی که مادرباره برده داری و کنیز میشناسیم تنها در نزد برخی فقیهان شیعه ، قابل دفاع بشکل گفته ی فوق است اکثر فقهای سنی گذشته برای همبستری صاحب کنیز و پدر و برادر و اطرافیان وی حدی قائل نیستند و انرا روا میدانند یا برده گیری از راه دزدیدن را غیر شرعی نمیدانند. تنها در مذهب جعفری است که در مواردی از این دست حد تعیین شده است . دراینباره فقه تسنن در گذر تاریخ بمراتب فجایع بیشتری ببار اورده است تسننی که اکثریت مردم بدان ایمان داشتند و بدان عمل میکردند هرچند برخی نظرات فقیهان شیعه نیز شگفت اور است که برخی ازانها توسط اقای "کدیور" مستندا ذکر شده است و بدرستی نشان میدهد که انچه ما امروز بعتوان اسلام و قوانین برده داری ان مورد دفاع قرار میدهیم مواردی ارمانی است که تحقیقا کمتر در تاریخ رخ داده است . با اینهمه ایا شگفت نخواهد بود که بسادگی از کنار اینهمه فجایع بگذریم و چرایی انرا بررسی نکنیم؟ موضوعی که با عنوان دین بارها در تاریخ پس از اسلام در جاهای مختلف تکرار شده و با وجود برخی سلفی گریها و وهابی مسلکها امروزه نیز تکرار میشود.
بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب،تنها بصورت متن کامل و بدون تغییر، همراه با ذکر ادرس وبلاگ آزاد است.
داستانهای ساختگی پیرامون شخصیتهای مطرح تاریخی
یکی از عادات مردمان عادی و عامی اینست که پیرامون شخصیتهای مورد احترام انها افسانه ها و داستانهایی بسازند این اخبار گاه از طرفداران وپیروان یک شخص وبا هدف بزرگنمایی برتری طلبی ساخته میشود وگاه این اخبار از زبان خود شخص که مراد عده ای از مردم (بعنوان مرید) ساخته میشود مورد اخیر خصوصا در میان سیاستمداران وانها که بنام اشخاص ، اندیشه ها و ایینهای گذشته حکومت میکنند شایع است . که هدف مشترک هردو گروه چه مرید و چه مراد ازادعاهای پوپولیستی تنها مشروعیت سازی و برتری طلبی و حق دانستن خود یا جریان مورد طرفدار انها است که از این رهگذر پیروان را به پیروی مطیعتر کرده و مخافان را ساکت نمایند ودرنهایت برتری و درستی خود را به اثبات رسانند. شاید بتوان مثالی برای مورد اخیر بیان کرد . چندماه پیش رئیس جمهور محترم بفرمود که امام زمان ، هدفمندکردن یارانه هارا مدیریت میکند!(ماخذ1+ماخذ۲) حال پس از گذشتن چندماه میبنیم که نقایص مدیریتی اجرای این طرح روزبه روز نمود بیشتری می یابد چه کسی جوابگوی این نقایص و کاستی ها خواهد بود؟ ایا باید گفت -نعوذبلله- امام زمان در مدیرت خود کاستیهایی داشته است واز اجرای صحیح و درست یک طرح در مقیاس یک کشور بوسعت ایران برنیامده ؟ انهم امام زمان که میخواهد دراینده دنیا را مدیریت نماید و بشریت را رهنمون باشد وعدالت را درسراسر جهان بگسترانند یا نه ، اینها همگی از نادانی مطرح کنندگان این شعارهای عوامانه است! درمورد اجری این طرح میبنیم از یکسوی درامد این طرح به ان اندازه ای نیست که پیش بینی میشد تا انجا که حتی تمام یارانه های نقدی را پوشش نمیهد و مجریان را مجبور میکند که از مجاری غیر معمول این مبالغ را هزینه کنند و از دیگرسوی شاهد رشد روزافزون تورم هستیم (تخم مرغ ۱۵۰تومانی میشود ۳۰۰تومان ،کنسرو ۵۰۰تومانی میشود ۱۳۰۰تومان). باری ، چنین ادعاهایی همگی نوعی سواسفتاده از دین و باورهای مردم و تقدس سازی است واز سویی سوء استفاده از نام مبارک امام زمان برای پوشاندن کاستیهای حکومتی و مدیریتی است اگر نگوییم چنین ادعاهای سخیفی توهین به ولی عصرباشد.
1- حضرت زرتشت
درباره ی زرتشت ادعا شده است که وقتی دیده بجهان گشود خنده برلب داشت ! استاد ابراهیم پورداود نویسد :
« بنا به سنت بسیار کهن پیغمبر ایران زرتشت خندان بجهان روی اورد» درپارقی « پلینیوس رومی که در سال 23میلادی تولد یافت و در سال 79 درگذشت در کتابش نامزد به تاریخ طبیعی مینویسد : « گفته اند که در میان بشر زرتشت یگانه کسی بوده که خندان از مادر بدنیا امد در هنگام تولد چنان بشدت بخندید که مغز سرش بحرکت درامد و اگر دشت برروی پیشانی وی میگذاشتند محسوس بود»..... درکتب دینی پهلوی مکررا از خندیدن زرتشت در هنگام زایش از مادر سخن رفته است از انجمله در کتاب پنجم دینکرد در فصل 2فقره ی 5 ودر کتاب 7 دینکرد در فصل 3 در فقره 2 ودر فقرات24-25 و در کتاب زادسپرم در فصل 4 فقرات 13-15 رجوع شود.....» ن.ک. ابراهیم پورداود، یسنا ، جلد 1 ص21
برعکس برخی ادعاها حتی بنقل از مورخان یونانی مبنی بر اینکه زرتشت یگانه شخصی بوده است که بهنگام زاده شدن خندیده است درگزاراشات مورخان و داستانهای ادیان میتوان چنین افسانه ای را لااقل برای دوشخصیت تاریخی پیدا کرد : 1- کیپسلوس فرزند ائتیون یونان (ن.ک: تاریخ هرودوت کتاب 5بند92) 2- اسحاق فرزند ابراهیم ، که طبق روایات یهودی اورا اسحاق از ماده ی عبری یصحاق بمعنی میخندد می باشد . دلیل خنده نامیدن یا میخندند اورا متفاوت گفته اند . (ن.ک ترجمه تفسیری پیدایش 21/3)
جالب است که داستان تولد کیپسلوس فرزند ائیتون یونانی شبیه به داستان زاده شدن زرتشت است . وقتی زرتشت هنوز بدنیا نیامده بود و یا پس از زاده شدن در دوران کودکی هماوره درداستانهای زرتشتی میخوانیم که وی مورد تعرض دیوها واقع میشد دیوهایی که میخواستند وی را از سر راه بردارند و بکشند.
« دوغدوی مادر زرتشت ، هنگامی که به زرتشت ابستن بود ، سه شب ، هر شبی سرکرده ای از دیوان با یکصاد وپنجاه دیو برای تباه کردن زردتشت حمله می اوردند....» دکتر افتخارزاده، ایران 124 نقل شده از شایست ناشایست122/10 /4.
کیپلسوس فرزند ائیتون یونانی نیز داستانی مشابه دارد :
« همینکه زوجه ی ائتیون فارغ شد آنان ده نفر از بین خود برگزیدند و به دهکده ای که ائیتون در ان زیست میکرد فرستادند تا ان طفل نوزاد را نابود کنند..... "لابدا "... که بتصور انکه انان صرفا بخاطر دوستی با پدر بچه خواهان دیدادر او هستند بی تامل طفل را بیکی از انان داد. آنان در راه با خود قرار گذارده بودند که اولین نفری که طفل را بدست اورد سر او را بر زمین بکوبد و مغزش را متلاشی کند. اما وقتی لابدا با اشتیاق فراوان طفل را به ان مرد داد خدایان که مراقب طفل بودند چنین اراده کردند که طفل برروی مردی که اورا در دست داشت تبسم کند. آن تبسم در ان مرد اثر کرد ،دلش برحم امد و نتوانست طفل را بقتل رساند...» تاریخ هرودت کتاب 5 بند92 ترجمه دکتر هدایتی جلد 5ص77.
...پس از این ماجرا نیز ان مردمان سعی بکشتن ان نوزاد داشتند و هر حیلتی بکار بستند ولی موفق نشدند. واو بزرگ شد و...
2- اسکندر پسر فیلیب مقدونی
« در موقع تولد اسکندر زمین لرزه روی داد و رعد مدتی غرید و برق به کرات به زمین افتاد » مرحوم حسن پیرنیا ، ایران باستان 2/878 بنقل از مورخان یونان و روم باستان. بعلاوه در افسانه ها امده است که مادر سکندر با خدایان همبستر شده است! یا
«چون نطف اسکندر بسته شد تا زمانیکه او به دنیا امد معجزه های گوناگون و علاماتی دلالت می کر که مردی فوق العاده به دنیا خواهد امد »همان
3- عیسی پسر مریم (ع)
« و چون عيسي در ايّام هيروديِس پادشاه در بيتْ لَحِم يهوديه تولّد يافت، ناگاه مجوسي چند از مشرق به اُورْشليم آمده، گفتند: «كجاست آن مولود كه پادشاه يهود است زيرا كه ستاره او را در مشرق ديده ايم و براي پرستش او آمده ايم؟» امّا هيروديس پادشاه چون اين را شنيد، مضطرب شد و تمام اُورْشليم با وي. پس همه روسأيِ كَهَنه و كاتبانِ قوم را جمع كرده، از ايشان پرسيد كه «مسيح كجا بايد متولد شود ؟» بدو گفتند: «در بيت لحمِ يهوديّه زيرا كه از نبي چنين مكتوب است: و تو اي بيت لحم، در زمين يهودا از ساير سرداران يهودا هرگز كوچكتر نيستي، زيرا كه از تو پيشوايي به ظهور خواهد آمد كه قوم من اسرائيل را رعايت خواهد نمود.» آنگاه هيروديس مجوسيان را در خلوت خوانده، وقت ظهور ستاره را از ايشان تحقيق كرد. پس ايشان را بيت لحم روانه نموده، گفت: «برويد و از احوال آن طفل بتدقيق تفحّص كنيد و چون يافتيد مرا خبر دهيد تا من نيز آمده، او را پرستش نمايم.» چون سخن پادشاه را شنيدند، روانه شدند كه ناگاه آن ستاره اي كه در مشرق ديده بودند، پيش روي ايشان مي رفت تا فوق آنجايي كه طفل بود رسيده، بايستاد. » انجیل متی 2/1-9
4- پیامبر اسلام حضرت محمد بن عبدالله (ص)
احمد بن ابى يعقوب اسحاق بن جعفر بن وهب بن واضح معروف به یعقوبی مورخ دوره عباسی است. او چنین مینویسد :« مردم(=عرب) را زمین لزرهاى فراگرفت كه به همه جاى دنيا رسيد تا آنجا كه كليساها و كنشتها ويران گشت و هر چيزى كه جز خدا پرستش مىشد از جاى خود كنده شد، و جادوگران و پيشگويان در كار خويش سرگردان بماندند، و ديوهاى آنان در بند شدند، و ستارگانى هويدا گشت كه پيش از آن ديده نمىشد، پس كاهنان يهود از آن در شگفت شدند، و ايوان كسرى بلرزيد و سيزده كنگره آن فروريخت و آتشكده فارس خاموش گشت با آنكه از هزار سال پيش خاموش نگشته بود و داناى فرزانه پارسيان كه او را موبدان موبد مىنامند و سرپرست امور مذهبى آنان بود در خواب ديد كه گويا شترانى عربى، اسبانى سركش را مىكشند تا از دجله گذشته در بلاد پراكنده گشتند خسرو انوشيروان از اين امر در بيم و هراس افتاد و نزد نعمان فرستاد و گفت: آيا از پيشگويان عرب كسى مانده است؟ گفت آرى، سطيح غسانى در دمشق شام . گفت پس پيرمردى خردمند و با معرفت از عرب نزد من بياور تا او را نزد سطيح بفرستم.» تاریخ یعقوبی جلد 1ص300
تاریخ یعقوبی مشتمل بر قصص انبیا و پادشاهان اعم از ایران، مصر ، بابل ، چین وغیره و نیز تاریخ صدراسلام است خود یعقوبی در اغاز کتابش تصریح میکند که وی به گرداوری اخبار گذشتگان پرداخته است و هرگز صحت صددرصدی گزاراشاتی که نقل کرده است را ضمانت نکرده است چنانکه نوشته است:
«كتاب خود را بر اساس آنچه بزرگان دانايان و راويان پيشين و علماى سير و اخبار و تواريخ روايت كردهاند، تاليف نموديم و نظر نداشتيم تا بتنهايى كتابى را تصنيف كنيم و خود را در كارى كه ديگران بر ما پيشى گرفتهاند، به زحمت اندازيم، ليكن ما بر آن شديم كه گفتارها و روايتها را فراهم سازيم ، چه آنان را چنان يافتيم كه در حديثها و خبرهاى خود و در سالها و عمرها اختلاف كرده برخى فزوده و بعضى كم كردهاند، پس خواستيم آنچه را از هر يك از آنان بما رسيده است جمعآورى كنيم چه يك نفر بتمام دانش احاطه پيدا نمىكند»
+ « قد ذكرنا في باب هواتف الجان ما تقدم من خرور كثير من الأصنام ليلتئذ لوجوهها و سقوطها عن أماكنها، و ما رآه النجاشي ملك الحبشة، و ظهور النور معه حتى أضاءت له قصور الشام حين ولد» ن.ک.البدایه والنهایه 2/266 + داستانهای شگفت دیگر در سیره ی ابن هشام جلد 1 ص115
همچنین درباره تولد ائمه ی هدی (ع) و 12امام ما شیعیان نیز داستانهایی مشابه و شگفت وجود دارد که بدلیل محدودیتهای مذهبی /اینترنتی از بازگو کردن ان خودداری میکنیم
5- حضرت امام خمینی بنیانگزار نظام جمهوری اسلامی
در روزها و سالهای نخست انقلاب شایع کردند که تصویر امام را در ماه دیده اند!
6- حضرت ایت الله خامنه ای رهبر انقلاب اسلامی
پیرامون این شخصیت بزرگورار و مورد احترام امت اسلام نیز عده ای گفته اند که وی بهنگامه ی تولد و زاده شدن "یاعلی" گفت. دور نیست که چنین شایعاتی را نتنها از دوستان ایشان که از دشمنان نادان ایشان بدانیم که شاید برای م.ش.ر..یت سازی چنین فرموده اند. وکسانی چون شیخ محمد یزدی مدعی شده اند که ایشان با امام زمان دررابطه اند و هرانچه برای امام زمان هست برای ولی فقیه نیز هست. و دراینباره چند ماه پیش دیدیدم که مستند ظهور بطور گسترده ای پخش شد برخی عاملان پخش انرا منتسب به دفتر ریاست جمهوری میکردند که بعدها توسط رهبر انقلاب تلویحا نکوهش شد. هرچند ادعاهای اقای یزدی مدتی بعد از انتشار مستندطهور گمانهای دیگری نیز حداقل برای اطرافیان نزدیک مطرح میکند. درباره ی یاعلی گفتن ایت الله خامنه ی در بدو تولد از زبان ایت الله سعیدی بنگرید به فیلم این مطلب در ادرس زیر : (+)
باری، سخن را باید به این جمله مرحوم پیرنیا کوتاه کرد : چنانکه عادت مردمان است که در اطراف نام اشخاص فوق العاده داستانها یا افسانه هایی بگویند. ایران باستان 2/877
:معجزات هنگام تولد ، ایت الله خامنه ای ، ایت الله خمینی ، اسکندر مقدونی ، پیامبر اسلام
ـــــــــــــــــــ
بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب،تنها بصورت متن کامل و بدون تغییر، همراه با ذکر ادرس وبلاگ آزاد است.
پیش از این گفتیم که اداب و عادات ایرانیان باستان را دراین پست مورد بررسی و بحث قرار میدهیم. اما از انجا که اخیرا بحث هایی پیرامون به عاریت گرفته شدن نماز اسلام از ایین مزدیسنی در اینترنت بسرعت منتشر میشود مناسب دیدم این موضوع را هرچه سریعتر بررسی کنیم . می بینیم که برخی بدنبال ادعاهایی پیرامون تقلیدی بودن نماز در ایین اسلام از ایین مغان بشدت تحت تاثیر قرار گرفته که گویی نماز زرتشتیان همان نماز اسلام است اینان بی انکه به شکل و صورت و مضمون نماز یا نیایش در ایین مزدیسنی اگاه باشند و چگونگی انرا بدانند این ادعا را تکرار میکنند ! دراین ادعا گویا عددپنچ و 5گانه بودن نماز زرتشتیان این دوستان را بیشتر مورد توجه قرار داده است! هرچند که نماز درایین مزدیسنی منحصر به عدد 5 نیست و نمازهای واجب زیادی در این ایین وجود دارد که باید مکررا خوانده شود ولی چون انها مورد نظر و بحث ما دراینجا نیست بهتر است نحوه ی برگزاری و شکل و مضمون و ساعات همین نماز های پنج گانه ی زرتشتی ادعایی را دراینجا بیان کنیم. از انجاکه نمازهای پنجگانه در خرده اوستا مطرح شده است مطالبی را از خرده اوستای استاد پورداود ( واوستا ی استاد هاشم رضی ) برای شناختن بیشتر این نمازها نقل خواهیم کرد.
مهمترین شباهت این نماز که بران تاکید میشود برگزاری انها در پنج وقت از شبانه روز است ، حالا باید دید ایا در این ایین همیشه در طول سال پنج وقت نماز میخوانند و اصولا وقتهای نماز و نیایش در ایین مزدیسنی چگونه و به چه ساعاتی تقسیم شده است ؟
استاد پورداود در خرده اوستا (ص148) چنین مینویسد :
« شبانروز در مزدیسنا به پنج وقت تقسیم گردید چنین نامیده شده است : 1- هاونگاه 2- رپیتوینگاه 3- اَزیرینگاه 4- اویسروتریمگاه 5- اَشینگاه »
در ساعات اوقات فوق الذکر نیایشهایی خوانده میشد ، فاصله زمانی این اوقات چنین تعیین شده است :
«در بندهش فصل 25 فقره 9 اوقات پنجگانه چنین معین شده : در هفت ماه تابستان گاه روز وشب پنج است: بامداد هاونگاه – نیمروز رپیتوینگاه عصر (از سه ساعت بعدازظهر)، اٌزیرینگاه تا هنگامی که ستاره در اسمان پدیدگردد، تا نیمشت اویسروتریمگاه ، از نیمشب تا هنگامی که ستاره ناپدید گردد اٌشینگاه »
بنابراین تنها در تابستان نمازهای پنچگانه وجود دارد و اوقات انهم انچنان شبیه به اسلام نیست چراکه در اسلام نماز فیالمثل نماز صبح را کمتر از دوساعت قبل از طلوع افتاب میخوانند. و اصولا هیچ ایرادی نیز ندارد که نمازها را در سه وقت خواند. و اختلافات دیگری نیز بین اوقات نماز های مغرب و عشا نیز قابل مشاهده است که لازم بشرح ندارد.
اما در مزدیسنی تنها در تابستان شبانروز به پنج وقت تقسیم میشود و در زمستان چنین نیست چنانکه استاد پورداود در ادامه مینویسد :
« در زمستان چهارگاه باشد، از بامداد تا ازیرینگاه سراسر هاونگاه بود. چون روزهای زمستان کوتاه است فقط چهارگاه محسوب میدارند.رپیتوینگاه ساقط میشود و هاونگاه از صبح تا عصر امتداد دارد»!
موضوع تقسیم ساعات شبانه روز در میان زرتشتیان گویا مورد اختلاف بوده است . استادپورداود اورده است :
« درکتاب نیرنگستان اشینگاه نخسین گاه و هاونگاه دومین گاه شبانروز شمرده شده است. اما معمولا همانطوری که در اوستا غالبا ذکر شده هاونگاه را در سر چهارگاه دیگر میشمردند ! در نیرنگستان کتاب دوم درباب پنجم و ششم و هشتم و نهم و دهم پنجگاه چنین تعریف شده " اشینگاه از میان شب تا برخاستن خورشید ، هاونگاه از برخاستن خورشید تا نیمروز (ظهر)، در تابستان ، در زمستان تا بعد از ظهر رپیتوینگاه از نیمروز تا عصر (سه ساعت بعد از ظهر) ، ازیرینگاه از عصر تا فرو رفتن خورشید ، اویروتریگماه از فرو رفتن خورشید تا نیمشب»
بنابراین تنها در تابستان پنجگاه و نمازهای پنچکانه مترتب است .
درادامه استاد پورداود مینویسد : « از برای هریک از این پنجگاه نماز مخصوصی است»
البته مضمون و شکل این نمازها صرفا بصورت دعایی است که در یسناها نیز قابل مشاهده است و هیچ شباهتی به نماز در اسلام ندارد و عناصر طبیعی دران ستوده میشود دربرخی ازانها اتش پسر اهورامزدا ستوده شده است. برای درک بهتر این موضوع نیایش هاونگاه را مفصلا دراینجا نقل میکنیم .
1- بخوشنودی اهورا مزدا اشم وهو .....(سه بار)
"فرورانه" من اقرار دارم که مزداپرست زرتشتی ، دشمن دیوها و اهورایی کیشم (این جمله از یسنا1فقره 23)
به هاونگاه پاک و سرور پاکی ستایش و نیایش و خوشنودی و افرین
به ساونگهی و به ویسه پاک و پاکی ستایش و نیایش و خوشنودی و افرین.(مثل فقره 10مهر نیایش)
2- بخوشنودی مهر دشتهای فرخ دارنده هزار گوش و ده هزار چشم ایزدی که بنامش خوانده شده و رام چراگاه خوب بخشنده ستاییدن و نیایش کردن و خوشنود ساختن و افرین خواند (رام و مهرده هزار گوش وچشم (!) از ایزدان وامشاسپندان هستند که گاها کارهای مزدارا انجام میدهند و مزدیسنان در یسناهاو یشتها به انان توسل میجویندmmj)
راسپی "یتا اهو وئیریو" که زوت بمن بگوید
زوت " اثارتوش شات چیت هچا" که مرد پاکدین دانا بگوید
3- اهورامزدای پاک و سرور پاکی را ما میستاییم زرتشت پاک و سرور پاکی را میستاییم فرورهر زرتشت پاک را ما میستاییم امشاسپندان پاک را ما میستاییم ( از فقرات 2-3 یسنا 71 میباشد)
4- فروهر نیک توانای مقدس پاکدینان را ما میستاییم چه مادی و چه معنوی ، کارگرترین سرور، چالاکترین ایزد را که درمیان سروران پاکی سزاوارتر و بستایش فرا رسنده تر است ما میستاییم سرور خوشنودی پاک و سرور پاکی را که کامروا تراست ما میستاییم.
5- هاونی پاک و سرور پاکی را ما میستاییم خرداد پاک و سرور پاکی را ما میستاییم
امرذاد پاک و سرور پاکی را ما میستاییم پرستی که از اهورا شده ان پرسش پاک و سرور پاکی را ما میستاییم کیشی که از هوارست ان کیشی پاک و سرور پاکی را ما میستاییم
هفت های توانای پاک و سرور پاکی را ما میستاییم( از یسنا 35 تا یسنا 41 هفت ها [است] پس از گاتها قدیمترین قطعات در اوستاست..اما بنثر انرا بمناسبت هفت بابش هفتن یشت بزرگ نامیدند)
6- ساونگهی و ویسیه پاک و سرور پاکی را ما میستاییم اییریمن ایشیه پاک و سرور پاکی را ما می ستاییم نیرومندی پیروزگری که برضد ازار ستیزگی برانگیخته شده که بهمه شکست دهد که همۀ ستیزگی را براندازد که پسین و میانگین و نخستینی است که باید بزربان راند ، جز از منتر (کلام مقدس) که پنج گاتهاست
7- مهردارندهِ ِ دشتهای فراخ را ما میستاییم ، رام چارگاه خوب بخشنده را ما میستاییم از برای ستایش و نیایش ویسه سرور، ویسه پاک و سرور را ما میستاییم
8- مهر دارنده دشتهای فراخ ، هزار گوش ، ده هزار چشم ایزدی که بنامش خوانده شده ما میستاییم رام چراگاه خوب بخشند را ما میستاییم
9- ترا ای آذر پسر اهورا مزدا و سرور پاکی ما میستاییم ، نیز آب زور را ، نیز کٌشتی این برسم پاک و بحسب پاکی و راستی گسترده شده و سرور پاکی را ما میستاییم اپم مپات را ما میستاییم ، نریوسنگ را ما میستاییم ایزد داموئیش اٌو پمن دلیر را ما میستاییم روانهای مردگان را ما میستاییم ، ان فرورهر های پاکدینان را ما میستاییم سرور بزرگئار ان اهورا مزدا را ما میستاییم که در پاکی برتر که در پاکی تقدس سرامد است سراسر گفتارهای زرتشتی را ما میستاییم . سراسر کردارهای نیک بجای اورده شده را ما میستاییم انچه بجای اورده شده و انچه بجای اورده خواهد شد (از فقرات 23-24 یسنا 71 است + فقره 5از کرده 7 ویسپرد از فقرات 23-24یسنا 71 برداشته شده است)
ینگهه هاتم .....
10یتااهو وئیریو................(دوبار)
ستایش و نیایش ، نیرو و زور خواستارم از برای مهر دارنده دشتهای فراخ ، هزار گوش ، ده هزار چشم ایزدی که بنامش خوانده شده و رام چراگاه خوب بخشنده
اشم وهو ....اهمایی رئسچه ....هزنگرم...جَس مَه .......کربه مزد........اشم وهو .......(مثل فقرات 18خورشید نیایش)""»
اشم و هو ، یتا اهو ، ینگهه هاتم که در نیایش فوق ذکر شده است خود نمازهایی جداگانه است بدین معتی
اشم وهو.... راستی بهترین نیکی است سعادت است سعادت از کسی است که راست است و خواستار بهترین راستی است
یتااهو ....مانند سرور برگزیده ، اینچنین سرور مینوی است ، هم به حساب راستی کسی که کردار نیک زندگانی را به سوی مزدا اورد و شهریاری اهورا برای کسی است که شبان درویشان است
ینگهه هاتم ..مزدا اهورااگاه است از ان کسی که در میان موجدات ستایشش بهتر است به حسب راستی این چنین مردان و این زنان را ما میستاییم
نمارهای اشم وهو و یتا اهو بسیار معروف و مشهور (است) و مکرر خوانده میشود این دعا یا نماز در مواقع زیر خواند میشود : 1- وقتی بجایی روند یا کاری کنند 2- وقتی بدیدار مرد بزرگی روند 3- وقتی از اب رود بگذرند 4- پس از انجام کاری خوانند 5- در هنگام سفر خوانند 6- در حق کسی دعا کنند 7 در رفتن به جنگ و در پی پیروزی جنگ خوانند 8- در فصل بذرکاری و درختکاری خوانند 9- در وقت خواستکاری و عروسی خوانند 10- به هنگام خریدن چارپایان خوانند11- وقتی بکوه بالا روند خوانند 12- وقتی به قلعه درایند خوانند 13-به هنگام گذر از پل خوانند 14- به هنگام ورود به غاری خوانند 15 درهتگام گم کردن راه خود خوانندو.....
در هنگام مسافرت 21 بار باید خواند ، به هنگام عطسه زدن یکبار اشم وهو و یکبار یتااهو ، به هنگام ناخن چیدن یک سروش باژ و سه تا یتا اهو ، به هنگام روی شستن یکبار اشم وهو، بهنگام شنیدن خبر مرگ کسی یک اشم وهو اهسته یا بلند ، اگر کسی ادعیه و نمازهای دیگر را نتواند بخواند باید برای جبران به این دو نماز کواه متوسل شود : بجای خورشید نیایش و مهرنیایش 103بار یتااهو، بجای ناهید نیایش 110بار یتااهو، بجای هرمزد یشت 103یتا اهو و 110بار اشم وهو، بجای اردیبهشت 65 یتااهو، بجای سروش یشت 75یتا اهو، بجای ماه نیایش 65 یتا اهو، بجای پتیت(=توبه نامه) 121یتااهو و 12اشم وهو ، بجای هریک از افرینگان 121یتااهوو12اشم وهو ، در ده روز جشن فروردین در پنج روز اول هر روز 1200 اشم وهو و درپنج روز دوم هرروز نیز 1200یتا اهو بخواند! (خلاصه شده از کتاب ایرانص275-276) مشروح را بنگرید در خرده اوستای پورداود 44-55 موارد اخیرص54
بنابراین شباهت این نماز تنها وتنها پنجگانه بودن ، انهم در تابستان است. و این نمازها و نیایشها نه در اوقات شرعی برگزاری نماز و نه در شکل و مضمون و محتوا هیچ شباهتی به نمازهای واجب اسلام ندارند.
کلمات کلیدی : نمازهای پنجگانه ، ایین زرتشتی ، اسلام ، خرده اوستا ، ابراهیم پورداود
ـــــــــ
بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب، "تنها" بصورت متن کامل و بدون تغییر همراه با ذکر ادرس وبلاگ آزاد است.
بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب، "تنها" بصورت متن کامل و بدون تغییر همراه با ذکر ادرس وبلاگ آزاد است.
هدف نگارنده این وبلاگ از نوشتن و نقل مستقیم عادات و رسوم بابلیان باستان از کتاب هرودوت و تاریخ تمدن اولا معرفی و شناساندن رسوم اقوام مجاور ایران قدیم بوده است و ثانیا فراهم کردن زمینه ی قیاسی ساده بین اخلاق ورسوم ایرانیان باستان با دیگر ملل باستان است. رسومی که درمیان ایرانیان رواج داشته حتی مورد ستایش هرودوت نیز واقع میشود. بنده سعی میکنم تمامی گفته های هرودت در 9کتاب او پیرامون رسوم ایرانیان را بطور بیطرفانه گرداورده و با نوشتن پاورقی و ارائه بندهایی از اوستا و برخی کتیبه ها نشان دهم که اکثر رسومی که برای ایرانیان نقل شده است واقعیت داشته و حتی ریشه مذهبی /قومی داشته است. اگر مشکلی پیش نیاید موضوع پست بعدی مادراینرابطه خواهد بود . ماخذ اصلی ما ، تاریخ هرودوت ترجمه دکتر هادی هدایتی چاپ اول دانشگاه تهران بتاریخ بهمن 1336 است ابته جلدهای این کتاب درسالهای متفاوتی چاپ شده اند(مثلاجلدسوم چاپ 1339است.)
رسوم و اداب و اخلاق بابلی
بند 195- لباس اهالی بابل عبارتست از قبایی از کتان که تا روی پاهای آنها میرسد. برروی این قبا لباس دیگری از پشم در بر میکنند و شال سفید سبکی بردوش می اندازند! کفش های آنها مخصوص محل است شبیه پوتین های مردم بئوسی (=ازنواحی یونان وشهر تب دران سرزمین است) است . موهای آنها بلند است و گرد ان عمامه ای می پیچند! * آنها تمام بدن خود را معطر میکنند و هریک مهر و چوبدستی همراه دارند که بادست ساخته شده و در بالای هر چوبدست تصویر یک سیب یا گل سرخ یا شقیاق یا عقاب یا چیز دیگر مشاهده میشود. رسم انها اینست که هرگز چوبدستی بدون علامت مخصوص دست نمی گیرند. چنین بود طرز لباس پوشیدن مردم بابل.
mmj*نمونه ی عینی و عملی و امروزی چنین پوششی را در ادرس روبرو نگاه کنید ( . +)
بند196- واما اکنون مختصری درباره قوانین و عادات و رسوم آنها صحبت کنیم . بنظر من معقول ترین این قوانین که شرح میدهم همانست که گفته میشود (یعنی قوانین خرافی زیاد دارند؟mmj) نزد اقوام ونت ساکن ایلیری نیز معمول است. درهریک از دهات هر سال یکبار این تشریفات برگزار میشد: ابتدا تمام دخترانی را که در ان سال به سن ازدواج رسیده بودند گرد می اوردند و سپس آنهارا باهم در یک محل قرار میدادند و گرد آنها جماعتی از مردان قرار میگرفتند. یکنفر فروشنده ،دختران را یک یک بلند میکرد و انهارا بمعرض فروش میگذارد. ابتدا از زیباترین دختر شروع میکردو وقتی این یکی بقیمتی گزاف بفروش میرفت آنکس که از لحاظ زیبایی نفر دوم بود بمعرض فروش گذارده میشد . این دختران را برای ازدواج کردن با آنها می فروختند. ثروتمندان بابل که بسن ازدواج میرسیدند برقابت و همچشمی یکدیگر زیباترین دختران را خریداری میکردند . مردم طبقه سوم که بسن ازدواج میرسیدند ، چون بزیبایی خارجی زن توجهی نداشتند ، دختران زشت را در مقابل مختصر وجه نقد قبول میکردند. زیرا رسم چنین بود که وقتی فروشنده زیباترین دختران را میفروخت زشت ترین آنها را که حتی گاه ممکن بد دختری عاجز و علیل باشد بلند میکرد و آنها را نیز بمعرض حرج میگذارد ، باین ترتیب که هرکس حاضر میشد بااخذ کمترین مبلغ با ان دختران ازدواج کند دختررا باو میدادند و این حراج انقدر ادامه می یافت تا یک نفر حاضر شود به کمترین وجه ان دختر را قبول کند. پولی که برای ازدواج انها به ردان داده میشد از راه فروش دختران زسبا بدست می اد و بدین ترتیب در حقیقت زنان زیبا وسیله ازدواج زنان زشت و علیل میشدند. کسی حق نداشت دختر خود را بهرکس که مایل بود بازدواج دهد و نیز کسی نمیتوانست دختری را که میخرد بدون ضمانت بخانه برد. خریدار مجبور بود وجهی بابت ضمانت ازدواج دختر ارائه دهد و بعد از معرفی این ضانت میتوانست دخترا را به خانه برد ولی اگر زن و مرد باهم سازش نداشتند بموجب قانون خریدار میتوانست پول خودرا مطالبه کند هرکس میل داشت میتواست در خرید شرکت کند، حتی کسانی که از دهات دیکر می امدند .از این قرار مردم بابل در گذشته این رسم پسندیده را داشتند ولی امروز دیگر برقرار نیست و بتازگی مردم بابل (برای انکه بادخترانشانبدرفتاری نشود وانهارا بهشهرهای خارج نبرند) راه دیری ابتکار کرده اند که چنین است : از موقعی که تسخیر بابل مردم این شهر را بدبخت وبی پول کرده مردم طبقه سوم که تهی دست می باشند فرزندان اناث خود را به فحشا وادار میکنند!
198- مردم بابل مردگان خودرا با عسل دفن میکنند و مراسم عزاداری انها تقریبا نظیر مراسم عزاداری مصریها است . هربار که یک شوهر بابلی با زن خود مقاربت میکند ، ادویه معطر باتش می افکند و خود کنار ان مینشیند و زن او نیز بنوبه خود چنین میکند . همینکه صبح طالع شد هردو خودرا شستشو میدهند و مادام که استحمام* نکرده اند به هیچیک از ظروف خود دست نمیزنند این عادت بین اعراب نیز مرسوم است.*
mmj**این نمونه بدوی غسل جنابت است . که در میان اعراب جاهلی پیش از اسلام نیز مرسوم بوده است و عرب جاهلی انرا به ابراهیم نسبت میداد!
برخی ازعادات و رسومی که مورخان باستان برای اعراب قائل شده اند در دوران جاهلیت نیز رواج داشته است. از جمله رسم اشتراک زنان که استرابون به شیوع این رسم دربین اعراب اشاره دارد که مردان بازنان یکدیگر نزدیک میشدند(هدایتی 1/288) رسم اشتراک زنان در میان عرب جاهلیت پیش از اسلام نیز گزارش شده است(سنن ابوداود کتاب النکاح باب وجوه نکاح جاهلیت)
هردوت، شکلگیری اخلاق، بند8کتاب اول:مدتهاست افراد بشر احکام عاقلانه ای را که باید اساس تعلیم وتربیت انهارا تشکیل دهد کشف کرده اند ویکی از این احکام میگوید هرکسی باید فقط بمال خود نظر داشته باشد.
199-ننگین ترین عادات مردم بابل چنین است : هریک از زنان محل باید یکبار در عمر خود بیکی از معابد افرودیت بروند و در انجا خودرا تسلیم یک خارجی کنند. بسیاری از زنان بعلت نخوت و غروری که از تمول سرشار خود دارند نشستن با زنان دیگر را برای خود خفت اور می دانند و بهمین جهت با کالسگه و گردونه های پوشیده به نزدیکی معبد می ایند و در حالیکه جمعی کثیر از خدمتگذاران پشت گردونه انها ایستاده اند منتظر میشوند. بسیاری از آنها چنین میکنند: تاجی از ریسمان بر سر میگذارند و در محوطۀ مقدس معبد آفرودیت مینشینند . در اینجا همیشه عده کثیری جمعیت دیده میشود که بعضی میروند و بعضی از راه میرسند. بین انبوه جمعیت زنان ، باریسمان گذرگاه هایی در تمام جهات احداث شده که خارجیان در ان برای انتخاب دختر مورد پسند خود به گردش مشغول میشوند. زنی که در این محل قرار میگیرد حق ندارد قبل از انکه یک خارجی پولی بروی زانوی او افکند و بااو در داخل معبد مقدس مقاربت کند به خانۀ خود برگردد. انکس که پول می افکند باید فقط این چند کلمه را برزبان راند : «من بنام الهه میلیتا ترا دعوت میکنم» میلیتا نامی است که آشوری ها به افرودیت داده اند. پولی که داده میشد بهر مقدار که بخواهند ممکن است ناچیز باشد و خطر آن نیست که زن از قبول آن امتناع کند، چه آن پول مقدس است وزن حق ندارد آنرا رد کند . زن باید بدنبال نخستین کسی که بسوی او پول می فکند حرکت کند و حق ندارد دعوت کسی را رد کند وقتی عمل مقاربت انجام گرفت ، چون وظیفه زن نسبت به الهه گرفت ، زن میتواند به خانه ی خود مراجعت کند و از ان پس ممکن است شما تمام دارایی خودرا باو بدهید و دیگر حاضر بقبول تقاضای شما نشود. زنانی که چهره ای زیبا و اندامی رعنا دارند زود از معبد مراجعت میکنند، ولی آنها که زشت اند مدتی مدید در انجا میمانند و نمیتوانند وظیفه خود را نسبت به الهه انجام دهند. بعضی از انها سه یا چهار سال در انجا انتظار میکشند. در بعضی نقاط جزیره قبرس نیز عاداتی شبیه این عادات معمول است! . بند200 – این بود عادات و رسوم اهال بابل. ...
بند150کتاب سوم – درموقعی که کشتی ها(ی پارسی) لطرف ساموس در حرکت بودند اهالی بابل سربشورش برداشتند.....ولی همینکه برای شورش اماده شدند چنین کردند: همه ی مردان غیر از مادر خود فقط یکی از زنان خانه خودرا که بیش از دیگران دوست میداشتند نگهداشتند و بقیه را در محلی گرداوردند و کشتند. زنی که هریک ازانها برای خود نگهداشته بود برای ان بود که برای شوهر خود غذا تهیه کند و علت اینکه بقیه را کشتند ان بود که در مصرف اذوقه صرفجویی کنند.
رسومی مشابه در بین اهالی سارد
بند93 کتاب اول- ..فقط یک بنای بزرگ دراین کشور جلب توجه می کند که از لحاظ عظمت و وسعت از هر حیث از دیگر بناها باستثنای بناهای مصری و بابلی بزرگتر است . این بنا مقبره آلیات پدر کرزوس است. پی های این بنا از سنگهای بزرگ و بقیه ان از پشته های گل ساخته شده . بنای ان به هزینه اصناف و پیشه وران و دوشیزگانی ساخته شده که با عرضه کردن اندام خود به کسب مشغول میباشند.....با مقایسه قسمتهای بنا معلوم میشود که سهم دوشیزگان عشرت طلب در بنا کردن آن بیش از اصناف دیگر بوده است باید گفت که در کشور لیدی دختران همه تن به فحشا میدهند و از این راه به تهیه جهیز خود مشغولند و مادام که زندگانی زناشویی آنها شروع نشده باین کسب ادامه میدهند و در پایان کار شخصا برای خود شوهری برمیگزینند.... بند94- عادات و رسوم اهالی لیدی شبیه یونانیان است با این تفاوت که انها دختران خود را تسلیم فحشا میکنند درحالیکه یونانیان چنین نمیکنند...بند8- ...زنی که لباس زیرین خودرا از تن بیرون میکند(برای بیگانه) در حقیقت عفت و پاکدامنی را از خود میراند....
ویل دورانت نیز در کتاب تاریخ تمدن انجا که از اخلاق بابلی سخن میگوید چنانکه برمی اید بخش مهمی از سخنانش را از تاریخ هرودوت نقل کرده است (اخلاق بابلی جلد 1/ ص288- 291):
دراین مقاله سعی ما براینست که اموزه های زرتشت را بی پرده و بی هیچ پنهانگویی و تحریف وکاملا بیطرفانه به خوانندکان فضای مجازی تقدیم کنیم. منبع و مبنای این مقاله صرفا براموزه های گاثایی زرتشت تکیه دارد ونه دیگر قسمتهای اوستا . در اینراستا سخنانی از زرتشت که کمتر مورد توجه قرار میگرد یا کمتر نقل میشود مورد توجه خاص ما واقع شده است. در خلال ارائه بندها بی انکه نظری ارائه کنیم یا جبهه ای بگیریم برای برخی از بندها، گزارهایی از ایات قران نیز نقل میشود، بندهایی از گاتها که با ایات قران قیاس میشوند گاه در راستای پیام قرانی اند و یک پیام دارند و گاه پیامی صریحتر با شدت و حدت بیشتر حائزند. هدف از نوشتن این مقاله شناختن و شناساندن پیامها و رفتارها و امال و ارزوهای زرتشت دربرابر مخاطبان ، اطرافیان و دشمنانش می باشد و نیز تا اندازه ای کاستن از فضای تبلیغاتی و توهینها و اتهاماتی که طرفداران هردو دین ومکتب برعلیه همدیگر مطرح میکنند چراکه باخواندن گاتها این نکته روشن میشود که بسیاری از پیامهای زرتشت همان پیام قران را دربر دارند از اینرو بنظر میرسد نشان دادن این موضوع در کاستن تعصبات برخی دوستان موثر باشد. خصوصا اینکه اینروزها از قول گاثاها مطالب شگفتی نقل میشود که بهیچ روی با پیغمبر پیوندی نداردنخستین موردی که دراینجا باید روشن شود اینست که زرتشت یک پیامبر است برخلاف اینکه برخی نااگاهان یا فریبکاران (در سایتها یا تلویزیونها) اورا صرفا یک معلم و اموزگار معرفی کرده و در ردیف کسانی چون بودا و کنفسیوس قرارش میدهند و چنین میسرایند که پیامش مبنایی ماورایی نداشته است و معلمی بیش نبوده است یا حتی ایینش باید و نبایدی ندارد. از سویی دیگر برخی زرتشت و ایینش و خدایش را سراسر مهر و محبت و بنده نوازی معرفی میکنند که گویی با جنگ و ستیز و نفرین و قهر و غضب هیچ پیوندی ندارد که یکی دیگر از اهداف نگارش این مقاله نفی چنین ادعاهایی است .
گزارهایی که از گاتها (گاثاها) نقل میشود همگی ترجمه استاد پورداود است. همانگونه که میدانیم استاد پورداود گاتها را دوبار ترجمه کرده است ترجمه اول که تقریبا در حوانی استاد صورت پذیرفته است شاید بتوان انرا ترجمه مضمونی بندها خواند که البته ترجمه روانی است و ترجمه دوم استاد که بانام گاثاها منتشر شده چنانکه ایشان تصریح دارند ترجمه تحت الفظی است (بنگرید به دیباچه جلددوم گاثاها) از اینرو دقیقتر از ترجمه اول است و البته کمی متوجه شدن معنی و مفهوم بندها مشکلتر میباشد لذا درارائه برخی بندهای مشکل ، ترجمه اول نیز نقل شده و یا از ترجمه پاورقی گزارش دوم استفاده شده است. گاتهایی که ما استفاده کردیم از انتشارات اساطیر چاپ1378 است که هردو ترجمه را دربردارد و نیز کتاب گاثاها انتشارات دنیای کتاب که فقط ترجمه دوم را حائز است.
****
1-جامعه زرتشت
زرتشت انچنان که از گاثه ها برمی اید در جامعه ای جاهلی و قبایلی بدوی و سرشار از جهل و جور و ستیز زاده و بالیده گشت . خود او دنیایش را چنین وصف میکند :
«روان افرینش(=گوشورون، فرشته نگهبان چارپایان) بدرگاه تو گله مند است از برای که[=چه کسی] مرا ساختی؟ که [=چه کسی] مرا بیافرید؟ ستم و ستیزه و خشم و زور مرا بستوه دراورده مرا جز تو نگهبانی نیست» گاثه ، 29/1
و بی تردید او نقش مهم و موثر و غیرقابل انکاری در سوق دادن اندیشه جاهلی آریایی بسوی مدنیت داشته است.
2- پیغمبری زرتشت
زرتشت در گاتها مکررا خویشتن را پیغمبر برگزیده مزدا معرفی میکند یعنی خودرا تعلیم یافته وحی و پیغمبر مزدا میخواند او دین و ایین را برای بشر بهترین چیز میداند (ن.ک:گاثا 44/11). باهم بخوانیم :
« منم نخستین کسی که تو ، ای مزدا مرا از برای پیغمبری برگزیدی » 44/11
راه راست را مزدا به زرتشت نشان داده است :
«ان راه منش نیک ، ای اهورا که بمن گفتی ، ان راه خوب ساخته شده» 34/1۳ «ای مزدا ، مرا از بهترین گفتارها و کردارها بیاگاهان » 34/15
1-2- فرشته ی وحیِ مزدا، پیش روی زرتشت
« انگاه ترا مقدس شناختم ای مزدا اهورا ، وقتی بود که وهومن (=بهمن، فرشته ی وحی) بسوی من شتافت و از من بپرسید تو کیستی و از چه خاندانی اگر از تو و بستگانت سوال کنند چگونه و با کدام علامت معرفی توانی نمود» 43/7 +«(مزدا گوید) انیک من به ارمتی (=باراستی وپارسایی) و اشا (= ایین راستی) بسوی تو (= زرتشت) امدم . برای اینکه از دین راستین انچنان که باید اگاه شوی و در پیامبری خویش رسا گردی از ما بپرس انچه را که باید بپرسی مارا توانایی ان هست که ترا کامروا سازیم و پرسشهای تورا بدرستی پاسخ گوییم» 43/10 ترجمه پورداود تلخیص پاورقی + وزرتشت گوید : « وترا پاک شناختم ای مزدا اهورا، انگاه که بهمن بسوی من امد در ان هنگامی که من نخست [از] سخنان شما امورش یافتم» 43/ 11
زرتشت دراغاز رسالتش با عدم استقبال مردم روبرو میشود در چند سال دعوت ایینش تنها چند نفر به او می پیوندند که شاید تعدادشان از انگشتان دست فراتر نمی رفت او دلیل عدم توفیقش را فقیری و ناداری معرفی میکند ازهمین رو میبنیم که وی پیوستن بزرگان قوم را در هدایتگری رعایا شرط اساسی میخواند و درادامه تا گشتاسب شهریار به او نمی پیوندد توفیقی در دعوتش حاصل نمیشود. وشاید ازاینرو است که او حمایت مزدا از چارپایانش مهم میشمرد . بهرروی خود او عدم توفیق در دعوت ایینش را چنین بیان میکند :
«من میدانم ای مزدا ، که چرا ناتوانم : زیرا کم خواسته [=فقیر ، کم مال] هستم و مرا کسان کم هستند» 46/2+ «ایا پس از مرگ ؛ درجهان دیگر روانم از پناه و یاوری ایزدی برخوردار خواهد بود، آنچنان که در این جهان یاوری از من و چارپایانم دریغ نمی شود» 50/1+ «کدامند آن پیشوایان و آزادگان مه در داد و آیین پذیری ، مایۀ نام و آوازۀ نیک شده باشند از برای دین در میان کشاورزان، آنچنان که آنان نیز پیروی کنند و نیز بدین راستین روی آورند» 49/7 +
2-2- بنظر میرسد زرتشت در ادامه پیغمبری خویش بمقامی میرسد که اهورا و امشاسپندان را پند و اندرز میدهد و بزبان ساده برای انان تعیین تکلیف میکند درست مانند موسی نسبت به یهوه در تورات . از زرتشت بشنویم :
«ای اهورا و ای اردییهشت، گوشهای تان باید با کسانی شوند که در کردارهایشان و در زبانشان ، بگفتارهای شما پیوستند و بمنش نیک آنانرا تو ، ای مزدا ، نخستین اموزگار هستی» 51/3
3-2- ستایش ونیایش فرشتگان در کنار مزدا :
«این بخشایش را بما ارزانی دارید شما ای کسانیکه همه (بایکدیگر) همگام هستید باراستی (= اشا، امشاسپند.ن.ک.پاورقی) با منش نیک (بهمن، امشاسپند .ن.ک. پاورقی) با پارسایی (=سپندارمذ، امشاسپند. ن.ک.پاورفی)، که چون در نماز ستوده شوید مزدا از روی دستور خویش یاری بخشد» 51/20 پاورقی و توضیح استاد پورداود: ... بجای راستی و منش نیک و پارسایی [بترتیب] : اشasha = اردیبهشت؛ وهومننگه =بهمن ؛ آمرنیتی= سپندارمذ آمده این امشا سپندان که با مزدا همگام هستند خواست (اراده) مزدا با مهین فرشتگان جاودانی یکی است هر انکه به آنان نماز برد و ستایش بجای آورد ، مزدا اهورا انچنان که پیمان رفته بدو یاری بخشد و پاداش نیک دهد...
مقایسه کنید با ایات قران کریم که ستایش و پرستش را مختص خداوند جهانیان معرفی میکند ، از جمله ایات مشهور ایه اول سوره حمد است : ستایش مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است .
3- بهشت و دوزخ مبنای تعالیم زرتشت
یکی از اساسی ترین پایه های تعالیم زرتشت در دعوت مردمان ، تکیه و تاکید بسیار بر جهان واپسین است تا انجا که میتوان بصراحت گفت که مبنای اصلی دعوت او و پیام رسالتش تکیه بر سرای واپسین است. یعنی در گاثاها مکرر با صراحت و گاه به اشارت به سرای جاویدان و بهشت و دوزخ سخن رفته و زرتشت پیروان را براستی میخواند و دلیلش را بهشت مزدا معرفی میکند. بعبارت دیگر او بیش از هر نوع استدلالی در نیک زیستن دراین دنیا، سرای واپسین را دلیل نیک زیستن میداند و معرفی میکند درواقع پیغمبر امید به بهشت و ترس از دوزخ را دلیل اصلی نیک زیستن معرفی میکند. چند گزاره را بعنوان مثال باهم بخوانیم :
«بدرستی آن چنین است؛ ای مردان و زنان . هرآن گشایشی که نزد پیرو دروغ مینگرید از خود او... گرفته خواهد شد . افسوس برندگان راست خورش بد ، رامش برگردد از دروغ پرستان که ایین ازارند، اینگونه (نیز) شما زندگی مینوی خود تباه میکنید» یا « خوشی و نیک بختی که امروز نزد پیرو کیش دروغ می بنید، فردا در جهان دیگر ، از او گرفته خواهد شد . دروغ پرستان آیین ازار را جز وای و دریغ و خورش زشت دوزخی چیز دیگر نخواهد بود ، رامش و بخشایش بهشت از آنان دور خواهد ماند . اری چنین خواهد بود اگر شما مردان و زنان نیز در این جهان مانند پیروان کیش دروغین رفتار کنید ، هستی و زندگی اینده مینوی خویشتن بدست خودتان تباه گردانید.» 53/6 + « سرانجام دروغ پرستان از زشترین مکان دوزخ) و پیروان راستی از نیکوترین محل (بهشت) برخوردار گردند» هات30بند4 + « از تو می پرسم ای اهورا ، چگونه خواهد بود سرانجام کسانیکه از روی دفتر اعمال خویش از دوستاران راستی بشمارند و سزای انانبکه از یاران دروغ خوانده میشوند ای مزدا هنگامیکه حساب روز واپسین (=قیامت) فرا رسد» 31/14 + «او اهورامزدا، از کشور (مینوی) خویش انچه از به بهتر است بدهد ، به آن کسی که خواست وی بجای آورد و انچه از بد بدتر است به آن کسی که وی را خشنود نسازد در پیان گردش گیتی» یا« پس از سرآمدن زندگی جهان آنگاه که کشور مینوی آراسته گردد مزدااهورا کسانی را که فرمانبر دین راستین بودند بهترین پاداش بخشد و آنانی که از فرمان ایزدی سرپیچند سختترین سزا یابند.» 51/6 + «اینچنین نهاد دروغپرست تباه کرد از برای خود (پاداش) اشکار (راه) درست را ، روانش هنگام هویدا شدن (کردارها) در سر پل چینوت بهراس افتد چه از کردار و زیان خویش از راه راستی برگشت. یا گناهکاران ، انگاه که بسر پل چینوت رسند و کردارهای زشت جهانی خودرا هویدا و اشکارا ، پیکراسا در پیش چشم خود بینند ، بهراس افتند ، خروش و فغان برآورند» 51/13 + «ان مرد یا زن که از برای من ، ای مزدا اهورا، بجای اورد آنچه را که تو از برای جهان بهتر دانستی : از برای پاداش درستکرداری وی ، بهشت (بدو ارزانی باد). و کستنی را که من به نیایش شما بر گمارم باه همۀ آنان از پل چینوت خواهم گذشت.» 46/10 + «ان سزایی که تو بدو گروه خواهی داد از (ازمایش) اذرِ سرخِ خود و آهن گداخته، ای مزدا، (از آن) نشانی در جانها بگذار : زیان از برای پیرو دروغ ، سود از برای پیرو راستی!»(51/9) + «پیغمبر فرماید: آن بدمنشانی که خود از شبانان نیستند اما در میان شبانان بازبان خویش خشم و ستم پرورند، کسانی هستند که در جهان دیگر ، درهنگام امارۀ پسین کردارهای بدشان بکردارهای نیکشان فزونی خواهد کرد از برای کیفر بخان و مان دیو یا دوزخ ، انجایی که از برای دین یا روان پیروان دروغ است خواهند درامد.»(49/4) +
«از پارسایی مرد، پاک گردد. این کس از پندار ، گفتار و کردار و دینش راستی برفزاید ، بمیانجی منش نیک ، مزدااهورا باو کشور (مینوی) دهد . این پاداش نیک را ارزومندم.» یا « پاداش کشور مینوی (=بهشت ) که خود پیغمبر ارزومند آنست بآن پارسا و پرهیزگاری ارزانی خواهد شد که با پندار و گفتار و کردار و نهاد نیک راستی برافزاید و دین راستین را پیش برد.» 51/21
دربند فوق یعنی 51/21 اشاره به پندار و گفتار و کردار نیک شده است همانگونه که میدانیم این شعار مخصوص زرتشتیان است . این بند را در نظر نگهدارید در ادامه پیرامون ان و بندهای نافی ان؟ شرحی می اید.
خلاصه انکه در بسیاری از بندهای گاثاها از بهشت و دوزخ یاد شده است از ان جمله :
هرکس که به دعوت زرتشت لبیک گوید مزدااهورا زندگی جاودانی به او میبخشد(46/13) بهشت درگرو گرویدن قبایل به دین راستی.(46/12)کشور جاودانی یا بهشت برای کسانی است که دروغ را دربند کرده و براستی سپرند(30/8) انکه در اغاز به اراستن فردوس با روشنایی بیندیشید(31/7) واز انِ اوباد انچه از همه بهتر است، انکه را ارزوی فردوس است از پاکت خرد اگاه تو فردوس بدو ارزانی باد(43/2) ثواب و عقاب به بندگان (43/4،5) فردوس برای پیروان (43/9) پاداش و مجازات پیروان راستی و پیروان دروغ در جهان واپسین(48/1)اشازه به بهشت(48/8) پیغمبر از مزدا خواهشمند است ...برای خود او بخشایش کشور مینوی(=بهشت) برخوردار سازد( 49/8) پاداش پیروان راستی در بهشت (50/2)اشاره به پاداش روز واپسین فردوس و بهشت(50/4-5) اشاره بسرای واپسین (51/4)
1-3- نوع پاداش در بهشت
دربندهای فوق دیدیم که دوزخ جزای دروغ پرستان است همچنین دیدیم که نوع مجازات برای دروغ پرستان عموما خورش اتشین ، فلز گداخته و... تعیین شده است اما در بهشت که پاداش پیروان راستی است نوع پاداش چه تعیین شده ؟! با هم بخوانیم :
« کسیکه از برای من زرتشت، از روی دینِ درست ، بجای اورد انچه را که بکام من سازگار تر است، به ان کس (سزد) مزد، به ان کسی که جهان اینده ارزانی شده یک جفت چارپای بارور با هر انچه ارزومند است : و این را از برای من خواهی ساخت ای مزدا ، تو ای کسی که چاره ساز تری.» 46/19
در بند2هات50 نیز از چیستی ارزوی مردمان سخن رفته است که اینان آرزوی داشتن گاو و زمین دارند . در بند5هات51نیز اشاره به چارپا شده که پاداش دربهشت مقرر شده است. این نکته نیز برای جامعه انروز قابل تامل است . چراکه مقتضای یک زندگی خوب و خوش در انروزگار و ان جامعه چنین بوده است از اینرو بهشت و تصاویری از ان بشکل زندگی خوش دنیوی که ارزوی رعایای فقیر و بینوا است بتصویر درامده و وعده داده شده است. درواقع این بندها اینرامی رساند که ادمی در بهشت هرانچه ارزو دارد را میبنید. در اسلام نیز چنین خصوصیاتی برای بهشت ذکر شده است برای مردمان بیابانزی که از باغ و نهرها بدور بوده اند و ارزوی چنین نعماتی داشته اند . برای مثال: باغها و رودهای روان، رودهایی از عسل با هزار طعم و رنگ و....! همگی نمودی از ارزوی ادمیان انروزگار و ان جوامع را میرساند که ارزویشان را در بهشت تحقق یافته خواهند دید.
+++
4- رفتار با مخالفین
این فصل ازگزارشهای گاتها پیرامون زندگانی زرتشت ازجمله بهترین منابع و گزارشها برای شناخت شخصیت پیغمبر و چگونگی و چیستی پیام دین در بردارند. اینکه اشوزرتشت چه تصویری از مخالفانش ارائه میدهد اینکه چگونه با انها برخورد میکند اینکه پیروانش را در رفتار با انها به چه اعمالی فرا میخواند اینکه چقدر به انها ارزش قائل است و... همگی نشان ونمودی از روی دیگری از ایین زرتشت دارد که برخلاف برخی ادعاها سراسر پند و اندرز معلمانه در قالب سخنِ سرود و شعر و شاعری نیست . این گزاره ها از سختگیری و درعین حال ساده و بیپیرایه بودن پیام پیغمبر حکایت میکنند. با پیش چشم داشت چنین گزاره هایی میتوان به .ب اخلاق زرتشتی نیز پی برد . از سویی برخی از این گزاره ها وگزارش ها در گاتها با شدت و حدت بسیار بیان شده اند که نشانی از سختگیری پیغمبر بردشمنان دین و ایین او دارد . همانطور که فوقا در فصل پیغمبری زرتشت دیدیم گوش دادن به پیام و پیوستن به زرتشت برای مردمان لازم و حیاتی بود این موضوع درواقع تمیز دهنده ی دروغ پرستان و راستی پرستان بوده است که یک گروه نیک سرانجام و دیگر بدفرجامند یعنی پاداش بهشت برای پیروان راستی و جهنم جزای دروغ پرستان خواهد بود. انچه از پی خواهد امد نشان میدهد که گوش دادن یا ندادن به پیام زرتشت تنها پاداش یا جزای اخروی ندارد سرانجام هرکدام از دوگروه مشخص است هم در این جهان و هم در جهان واپسین. وخلاصه اینکه عمل به جزیتیرین دستورات زرتشت از لزومات و واجبات ایین جدید است:
«کسانیکه در میان شما بایین (وی،=مزدا ) آنچنان که من می اندیشم و میگویم دل ندهند در انجام دنیا پیشیمان گشته افسوس خورند» یا« آنانی که در میان شما ایین نورزند، انچنان که من به آن اندیشم و گویم ، از برای آنان در پایان زندگی افسوس خواهد بود» 45/3
بند فوق نشان میدهد که ایین زرتشت اولا باید و نبایدهایی داشته است ثانیا عمل به این باید و نبایدها لازم بوده است ثالثا از این بند استفاده میشود که هرنوع اجتهاد ازاد غیر از انچه زرتشت میگوید مردود است ، حال اینکه ان باید و نبایدها چه بوده اند گاتهایی که برای ما بجای مانده سخن چندانی ازان نمیگوید اما دیگر قسمتهای اوستا از یسناها و یشتها و وندیدادها باید و نبایدهای دین را مشروحا بازگفته اند.
از اینرو این فصل از گاتها با گزاره هایی از دیگر قسمتهای اوستا یا برخی از قسمتهای وندیدادها قابل مقایسه اند اگر ما خشونتی تام در برخورد با دیگر ادیان و جدینان(=جدا دینان) در برخی کتب فقهی مزدیسنی میبنیم ریشه در گاتهای زرتشت دارد.
***
برخی بندهای گاتها می رساند که زرتشت و پیروانش در درگیرهایی که با دیویسنان داشته اند در موضع دفاع بوده اند . برای مثال :
« خشم باید برانداخته شود ستم از خود دور کنید» 48/7+ « ستیزه با آن کسی که ستیزه کردن بما در سر دارد، ای مزدا و ای اردیبهشت (اینچنین) خواست شمارا خشنود سازم . این است دستور خرد و منش من» 46/18
در بند اخیر نوع ستیزه جویی مشخص نشده است بدیهی است که دیویسنان معاصر زرتشت از انرو که مخالف تعالیم او بوده اند از انتشار ان جلوگیری میکردند و یا حتی انها نیز مبلغانی داشته اند که بر علیه تعالیم او خطابه هایی میخوانده اند ازاینرو زرتشت در مقام مقابله با انها گوش دادن به سخنانشان را منغ میکند. واین نیز بدیهی است که جامعه زرتشت جامعه ای است که سران و بزرگان قوم به رعایا ظلم و ستم روا میداشتند.
«ایدون سخن میدارم : اکنون گوش دهید ، اکنون بشنوید، ای کسانی که از نزدیک و ای کسانی که از دور (امده اموزش) خواستارید. اکنون آنرا همه ی شما بیاد بسپارید چه او هویداست ، مباد آموزگار بد دیگر باره زندگی تباه کند ، آن دروغ پرست که بازبان خویش بکیش بد گرواند» 45/1 + « اما انانیکه گوش بفرمان حکمروایان زشتکردار دارند ....درسرای دوزخ آنان صدرنشینانند»49/11 + «مبادا کسی بگفتار و اموزش دروغ پرست گوش دهد... » 31/18
همانطور که پیش از این نیز گفته شد جنین منطقی کاملا برخلاف تعالیم قرانی است . قران کریم نتنها پیروان را بگوش دادن سخنان گوناگون تشویق میکند(زمر18) بلکه درمقام مقابله با کافران و مخالفان انان را به تحدی نیز میخواند. البته بند ۲از هات ۳۰ گویای نوعی ازادی انتخاب دین و گوش دادن و سنجیدن دیویسنی و مزدیسنی قبل از پیوستن به ایین راستی است واگر قائل به تناقض نباشیم میتوان گفت که بنداخیر مربوط به قبل از پذیرش دین زرتشت است ولی بعدازان چنانکه گذشت گوش دادن بدیویسنان ممنوع است چنانکه زرتشت به پیروان خود چنین دستوری میدهد . و البته برای کسانیکه هنوز به دین نپیوسته اند و به دروغپرستان گوش میدهند وعده جهنم داده شدهاست.
*
برگردیم به ادامه مبحث دفاعی بودن ستیز؛ شاید چنین برداشتی از بندهای مذکور که بنوعی به دفاعی بودن ستیز اشاره میکنند ، کامل نباشد چراکه درعین حال بندهایی نیز میرساند زرتشت در ابلاغ رسالتش بکل جامعه اریایی مینگریسته است از اینرو پیش از اینکه پیامش فراگیر شود و کی گشتاسبی به او بپیوندد از مزدا قدرت ستیزه با مخالفانش را خواستار است. از زرتشت بشنویم :
«پناه و دستگیری مهربانت را چنانکه دانایی انرا بدوستی تواند بخشید(خواستارم) وقتیکه ای مزدا از قدرت سلطنت تو بتوسط اشا بهرمند گردم پس انگاه با همه کسانیکه بسخنان تو گوش دارند برخاسته بضد انانیکه ایین ترا ننگین کنند بستیزم» یا « اگر از یاری ایزدی برخوردار شدم و توانایی مزدا بدستیاری دین راستین (اش) از آن من گردید، انچنان که مرد دانایی یاری خود را از دوستی دریغ نمی کند، هراینه برخاسته با همه پیروان و کسانی که گوش بفرمان اسمانی دارند با بدخواهان دین راستین برابری کنم و در برانداختن آنان بکوشم»43/14
همانگونه که پیش از این نیز گفته شد کسانی بدروغ فراگیری ایین زرتشت را صرفا در صلح کامل و تبلیغ پیغمبر در فضای ارام معرفی میکنند . این گفتار بنا به گزاره های صریح گاثاها قابل قبول نیست .چراکه گاثاها از جنگهای گسترده بین پیروان راستی و دورغپرستان خبر میدهد جنگهایی که بعد از پیوستن گشتاسبشاه بوقوع پیوسته است. برای مثال :
« این از تو می رسم ، درست بمن بگو، ای اهورا : چگونه دروغ را بدستهای راستی [=اشا؟!] توانم سپرد تا اینکه او انرا برافکند از روی دستور ایین تو، تا اینکه او بدروغ پرستان شکست سترگ دهد، تا اینکه به انان رنجها و ستیزها آورد، ای مزدا؟» 44/14 +
« این از تو میپرسم ، درست بمن بگو، ای اهورا: پس ایا تو بر آن توانا هستی که بمانجی راستی مرا پناه دهی ، آنکاه که دو سپاه ناسازگار بهم رسند، از روی آن پیمانی که تو بر آن استوار خواهی بود، ای مزدا بکدام یک از دو [=سپاه]، به کی پیروزی خواهی داد؟»44/15
چنانکه پیش ازاین درهات46 بند2 دیدیم زرتشت پس از چندین سال ؟! تبلیغ ، علت عدم پذیرش ایینش را فقر و ناداری خود معرفی میکند و همچنین وی برای پذیرش ایین از سوی مردم ، پذیرش ان توسط بزرگان قوم را شرط اساسی می داند (49/7) بدیهی است ازانجا که بزرگان قوم در برقراری ایین قدیم منافعی دارند و بیش از رعایا بدان وابسته و دلبسته اند هرگز ایین احدادی خود را براحتی ترک نمی کنند. پس کدامین راه برای به ایین دراوردن مردمان باقی می ماند؟ چنانکه در هات43بند14 گذشت تنها راه ستیز است و باحتمال بسیار ستیز با بزرگان اقوام و فبایل اریایی.
1-4- مزدا دوست و یاور کسانی است که دیوها و همه مردم را و سلطنتشان را -بجز پیروان زرتشت را – خوار شمارد و انهارا نابودکرده از میان بردارد :
« از این سبب کسیکه در آینده دیوها و اشخاصی که اورا (زرتشت را) خوار میخواهند ذلیل بدارند و همه دیگران را ، غیر از کسانیکه به او اخلاص می ورزند (پست بشمارد) ، دین مقدس داور نجات دهنده ، (چنین کسی را) مثل دوست و برادر و پدر خواهد شد ای اهورا مزدا» یا « پس اینچنین کسی که در اینده دیوها و مردمان را خوار بدارد، انانی که اورا خوار دارند (وهمه) دیگران را ، جز انکسی را که باونیک اندیشد، دین پاک رهانند، آن کدخدا، اورا دوست ، برادر ، یا پدر (خواهد بود) ای مزدا اهورا»45/11
«دروغ پرست نمی خواهد که پیروان راستی ستوران را در ایالت و ده زیاد نموده بپروانند آن (دروغ پرستیکه) ببدی مهور و تمام اعمالش زشت است ای مزدا کسیکه اورا از سلطنت براندازد و یا از زندگی محرومش کند، این چنین کسی باید پیشقدم گشته راه مستقیم دین را منبسط سازد» یا « ودروغپرست باز می دارد که این راهبران دین راستین چارپایان را در روستا یا کشور بپروانند آنکه بدنام است و از رفتار خویش تباهکار، کسی که اورا ، ای مزدا، از شهریاری بی بهره کند یا از زندگی، پیشروی است که راه ایین نیک بیاراید»46/4
بندهای فوق درست شبیه به استدلال اسلامیون در دفاع از حمله تازیان به دیگر کشورهاست! و حتی درباره پیامبراسلام (ص) چنین استدلال میکنند که پیامبران بمانند طبیبی هستند که میخواهد به بیمارستانی رفته بیمارانی را درمان کنند و این شهریاران و پادشاهان مانع از چنین کاری میشوند پس پیامبران این موانع را برمیدارند و به تیمار بیماران که تبلیغ ایین باشد میپردازند! گو اینکه در هررسالتی و برهر پیامبری چنین دستوری لاجرم میبایست به اجرا دراید و پیامبران خودرا ناگزیر به چنین عملی میدیدند!
2-4- نحوه برقراری صلح از دیدگاه اشوزرتشت
« آنانیکه زشت کردارند ناگزیر از فریفتارانند لاجرم محکوم بزوال گردند همگی فریاد و خروش براورند ، شهریار نیکی باید تا آنانرا گرافتار ساخته بخاک و خون درکشد و این چنین در مملکت خرم، صلح برقرار دارد سزاوار است که ان (خدای) بزرگتر از همه آنان را بشکنج دراورد و فورا بزنجیر مرگ دچارشان سازد» یا « اینچنی بدکرداران فریفته باشند و باسیب رها گشته ، همگان خروش برآرند ، بکند از شهریاران خوب او(مزدا) شکست و گزند(به آنان رساند)، و رامش (=صلح mmj) از آنان بدههای شاد دهد و زود باشد آنان را آن کسی که بزگتر است با بند مرگ برنج اندر کشد» 53/8
مقایسه کنید با قران : و اگر دشمنان به صلح گرايند، تو هم به صلح گراى، و بر خدا توكل كن، كه يقيناً او شنوا و داناست. انعام61
3-4- بدی به دروغپرستان یک فریضه است که خشنودی مزدا را درپی دارد
ترجمه اول«کسیکه بضد دروغ پرست با زبان یا با فکر یا بادستها ستیزگی کند و یا انکه یکی از پیروانش را بدین نیک دراورد چنین کسی خوشنودی مزدااهورا را برای نجات خود فراهم میکند»ترجمه دوم«کسی که بدروغ پرست بد کند چه با گفتار ، چه با پندار چه با دستها یا اینکه به پیروش نیکی آموزاند: (اینچنین) کسان کام مزدااهورا و خواست وی بجای آورند» 33/2
همانگونه که پیش از این درهات51بند21دیدیم سخن از گفتار و کردار و رفتار نیک بود ! شعاری جذاب و دلربا ، که از شعارهای تبلیغاتی/سیاسی اینان دربرخورد با جدینان نیز بشمار میرود، اگر از بحثِِ ِ معنی ومفهوم نیک بودن در ایین زرتشت ، بدین معنی که بکدامین رفتار و کردار با کدامین کسان نیکی گفته میشود ؟ بگذریم . دراینجا میبنیم بدی و ستیز باگفتار و کردار و پندار با دروغ پرستان یک عمل مستحب اگر نگوییم لازم شمرده شده است بنابراین نمیتوان گفتار و کردار و پندار نیک را به رفتار با همه ی ادیان گسترش داد . چنین بنظر میرسد این نیکی کردن باهرتعریفی که دارد صرفا نیکی به پیروان حضرت زرتشت باشد! ازاینرو وفتی می بنیم که برخی منتسبان به باستان(مزذیسنی) دیگر ادیان را به فحاشی و ناسازاگویی میگیرند باید به جنبه دینی ان نیز نظر داشت! از بند فوق الذکر شاید معنای بند زیر نیز روشن شود :
«فرشته نماینده منش ارام ، خود پیغمبر نموده اندرز دهند: نباید چنان رفتار کرد که پیروان دروغ را خوش و پیروان راستی را ناخوش اید»43/15
نیز مقایسه کنید با : «مبادا دشمنی با گروهی شما را بران دارد که عدالت نکنید» مائده8 + « برای خدا شهادت دهید(کار کنید) حتی اگر بزیان خودتان باشد» نسا135
ارزوی زرتشت نابودی بددینان و مخالفان
ترجمه دوم «به بدکیش تباهی سزد. اینان که ارزومندند ارجمند را خوار کنند ، آن پست شمردگان آیین که بکیفر ارزانی اند. کجاست آن داور درستکردار که زندگی و آزادی از آنان برباید؟ ایدون تر است، ای مزدا توانایی که بدرویشان راست زندگی کننده بهتری بخشایی» ترجمه دوم پاورقی « پیغمبر فرماید: سرانجام بدکیشان و کسانی که خواستارند ارجمندارن و برگزیدگان را (یعنی ژیغمبر ژیروانش را) خوار کنند و دی راستینم ژست دارندُ بسزای خود خواهند رسید ُ در دوزخ در انجایگاه تباه و گندیده خواهند افتاد اما درهمین جهان ، کو آن شهریاری که از روی داد و آیین آنان را رام و فرمانبردار سازد؟ مزدا بنواختن بینوایان ذرستکردار و باتگیختن چنین پادشاه دادگر تواناست» ۵۳/۹
4-4- کسی که بیاری پیراون راستی نپیوندد ، دروغ پرست است
«واگر آن کسی که از او درخواست شده (به یاری) نیامد، او بدرستی به آفریدگان دروغ خواهد پیوست چه او (خود) دروغپرست و نیکخواه دروغپرست است. راستی پرست آن کسی است که دوست یک راستی پرست است ، از همان هنگام که نخستین دین دادی ، ای اهورا»46/6
5-4- بندو دشمن سرسخت اشوزتشت، و نفرین پیغمبر بر او
« ایدودن دیرگاهی است که "بندو" بزرگتر ستیزه جوی من است، منی که گمراهان را از راستی خوشنود ساختن خواهم ای مزدا. با پاداش نیک بسوی من آی مرا پناه بخش. اورا، ای بهمن با مرگ دریاب» 49/1
مقایسه کنید با قران : تَبَّتْ يَدا أَبي لَهَبٍ وَ تَبَّ (1) مسد1
6-4- نفرین بردیگر دشمنانش
«کسی که خیال دارد دودمان مرا تباه کند مبادا که از کردارش آسیب بمن رسد ، بشود که کلیه صدمه خصومتش بخود او متوجه گردد بطوریکه زندگانی خوب نه زشت از او دور کند ای مزدا» یا«کسی که در سر دارد بهستی من اسیب اورد مکناد که از کردارهایش بمن رنجی رسد آن (کردارها) برگشته به اورسد با ازارها بخود او ، همۀ آن ازارها، انچنان که از زندگی خوش بی بهره ماند نه از ندگی بد، ای مزدا» 46/8
مقایسه کنید با قران : کسانی که خدا و رسول خدا را ازار میدهمد در دنیا و اخرت از رحمت خدا بدورند و خداوند عذابی سخت برای انان مهیا نموده (احزاب 57) + «بايد مؤمنان عفو و صفح پيشه كنند و از بديها درگذرند، آيا دوست نمىداريد كه خدا هم در حق شما مغفرت (و احسان) فرمايد؟ و خدا بسيار آمرزنده و مهربان است.» نور22+ «بدی را بابهترین صورت پاسخ ده » فصلت34
7-6- هرنوع ارتباط با دروغ پرستان ممنوع و حرام است :
جمله اخر « برای اینست که میخواهم مردم به منش پاک ملحق شوند و همه ارتباط خودرا با دروغپرستان قطع کنند» یا ترجمه کامل تخت الفظی : «ودر آیین ما ، ای مزدا، راستی نهاده شده ، ازبرای سود بخشیدن، در کیش (دروغین) دروغ، از برای زیان رسانیدن . از اینرو ارزو دارم که بمنش نیک پیوندند(مردم)، همۀ آمیزش با دروغ پرستان را باز میدارم» 49/3
بی اعتنایی به کسانی که با دروغ پرستان در ارتباطند :
«...کسیکه طرفدار آیین درست است (باید) باآنانیکه با دروغ پرستان درآمیزشند اعتنایی نکند..» یا«...(انکه) از برای سود رسانیدن آفریده شده است،راستگفتار آمیزش با دروغپرست ننگرد..»49/9
مقایسه کنید باقران ، سوره ممتحنه ایه -8-۹: «خداوند شمارا از معاشرت و همزیستی با کسانی که با شما در امر دین نجنگیده و شمارا از شهر و دیارتان اوره نساخته اند منع نمیکند که به انها نیکی کرده و به عدالت رفتار کنید»
mmj22/4/90
ــــــــــــــــــــــــــ
لینک مرتبط همراه با برخی از تعالیم زرتشتی: http://iranbastannn.blogfa.com/cat-5.aspx
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب، "تنها" بصورت متن کامل و بدون تغییر همراه با ذکر ادرس وبلاگ آزاد است.
درایین مزدیسنی خداوندگار ، خانواده و افعال و منشی بشری دارد از اینرو مزدا نتنها با دختر خویش ازدواج میکند بلکه صاحب دختران و پسرانی نیز از این زوجه هست . البته انچه ازپی می اید هرگز ارتباط مستقیمی با حضرت زرتشت نخواهد داشت چراکه امشاسپندان در گاثه ها تنها فرشتگان مزدا و گاه فقط بعنوان صفات مزدا بکار گرفته شده اند هرچند گزاره هایی شبیه به دیگر قسمتهای اوستا هم دربر دارد اما انرا عموما اوستاشناسان استعاره میخوانند. در یسناها و یشتها امشاسپندان و ایزادان بسیار مورد ستایش قرار گرفته و انان اختیارات کاملی دارند که بتنهایی جای اهورامزدا را در امور هستی میگیرند. چون این موضوع مورد بحث ما نیست از پرداختن به ان خودداری میکنیم.
گزاره ها :
1- آتش پسر اهورا مزداست .
این گزاره در بسیاری از متون دینی تکرار شده است . ازجمله در وندیداد فرگرد 5 بند2؛ خرده اوستا (ترجمه پورداود ، چاپ دنیای کتاب )، اتش بهرام نیایش، بند 4، 5،7،8،10،12،17 ،18 در صفحه 130-134+ نماز هاونگاه بند 9 در صفحه 155+ نماز رپیتیویگاه بند9 ص 159+ نماز ازرینگاه بند9و10 ص163+نماز اویسروتریگماه ، بند5،بند11-12، ص166+ نماز اشینگاه ، بند 8-9ص173+ سیروزه کوچک ، بند9 ، ص 193+ سیروزه بزرگ ، بند7 ،9، ص198+افرینگان دهمان، بند2 ص 246؛ + ویسپرد ، ترجمه پورداود کرده ۷بند۴ +کرده ۱۱بند۵، کرده ۱۳ بند ۴ ، کرده ۱۶ بند ۱ و بند۳، کرده ۲۴ بند۳ + یسنا ها 2/3، 12/65)
2- سپندارمذ (=زمین ؟ فرشته نگهبان زمین؟) دختر اهورا مزداست.
این گزاره در گاثاها نیز امده است استاد پورداود اینگونه ترجمه کرده اند :« ای مزدا ، کسی که انرا (جهانرا) بیافرید پدر برزیگر نیک منش و زمین دختر نیک کنش اوست » هات45 بند4 ، این نکته را باید گفت که اولا معنای سپندارمذ ، در این بند زمین است چنانکه استاد پورداود در پاورقی گویند «دستور نریوسنگ دستور پارسیان در قرن دوازدهم میلادی در گزارش سانسکریت اوستا این وازه را درهمین بند نیز بمعنی زمین دانسته است» اما بنظر میرسد این مورد در گاثاها استعاره تشویق به کشاورزی باشد چراکه مزدا خود را پدر کشاورزان و زمین را دختر خود معرفی میکند!
اما نکته جالب اینجاست که در یشتها 17/16 (=ارت یشت بند 16) همین سپندارمذ که دختر مزدا معرفی شده است ، زوجه ی اهورامزدا نیز هست.
۳- « ارت دختر اهورا مزدا خواهر امشاسپندان است»بند ۲ ارت یشت
ارت یا"اشی" دختر سپندارمذ-اهورامزادا است .و سروش و رشن و مهر نیز پسران اهورامزدا و سپندارمذ هستند. بموجب دوم امشاسپندان دختران و پسران «اهورامزدا-سپندارمذ» هستند. ترجمه هاشم رضی ، اوستا ص 430 :
«تو (=اشی) را پدر اهورامزداست و مادر سپنتا ارمئی تی . برادران تو سروش پاک و رشنوی بزرگوار و مهر دارنده ی دشتهای فراخ هستند و دئنای مزدیسنا تورا چنان خواهری است»
ترجمه استاد پورداود :
«ای ارت ، پدر تو است اهورامزدا ، که بزرگترین ایزدان که بهترین ایزدان است.مادر توست سپندارمذ، برادران تو هستند سروش نیک مقدس و رشن بزرگوار و مهر دارنده دشتهای فراخ » ارت یشت بند16-..یشتها جلد۲ص۱۹۰
بنابراین میبنیم که اوستا فرشتگان و ایزدان درگاه مزدا ، فرزندان وی و سپندارمذ معرفی میکند . چنین بنظر میرسد که درگاثاها خورشید مورد تجلیل و احترام زرتشت واقع میشده است چنانکه پیغمبر بی احترامی به خورشید را بدروغپرستان نسبت میدهد . باهم بخوانیم :
۴-«این است آنکسی که کلام مقدس را ننگین ساخته از ستوران و خورشید بزشتی یاد میکند...» یا « اوست کسی که گفتار را تباه سازد کسی که از چارپا وخورشید بزشتی یاد کند» گاثاها هات32بند 10 ترجمه پورداود
همانگونه که میدانیم نماد و نشان اینن مهر یا میترا ، خورشید است. از اینرو وقتی در یسنا 1بند11 میخوانیم :
۵-« خورشید چشم مزدا است» ترحمه پورداود + خرده اوستا ص108
نباید تعجب کرد وتاثیرات میترایسم را نباید نادیده گرفت بخصوص که این ایین ریشه در خدایان اقوام اریایی پیش از زرتشت دارد . استاد پورداود درباره بند فوق میگویند از تعابیر شاعرانه اوستا است! والبته در همانجا یعنی در خرده اوستا مکرر خورشید ، زوال ناپذیر وصف شده است . باهم بخوانیم :
۶-«خورشید بی مرگ (جاودانی) شکوهمند را ما میستاییم.» خرده اوستا، خورشید نیایش بند6، بند7، 8،9،10 ،11 ،14 ،16 در صفحه109-113+ سیروزه کوچک بند11 صفحه 193+ سیروزه بزرگ بند11 صفحه 199.
و البته در گاثاها این تنها خداست که جاودانی و اغاز و پایان است چنانکه امده :
«ای مزدا همانکه ترا با دیده دل نگریسته در قوه اندیشه خود دریافتم که تویی سراغاز که تویی سرانجام ...» هات31بند8
واگر بخواهیم مطالب اوستا را بیک چشم ببینیم و در یک راستا قابل تفسیر بدانیم باید بگوییم که خورشید نیز از اعضا و جوارح مزدا اهورا است. چنانکه چشم او خوانده شده یامانند مزدا جاودانی تصور گشته است.
پست بعد بررسی پیام زرتشت در گاتها
ـــــــــــــــــــــ
بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب، "تنها" بصورت متن کامل و بدون تغییر همراه با ذکر ادرس وبلاگ آزاد است.
مقاله ختودت از استاد هاشم رضی را در ادرس زیر دانلود کنید :
http://www.4shared.com/document/WXfUbt5M/iranbastannn-blogfa.html
ـــــــــــــــــــــــ
لینک مرتبط : http://iranbastannn.blogfa.com/cat-2.aspx
لینک به بیرون غیاثابادی : http://ghiasabadi.com/ezdevaj-ba-maharem-dine-zartoshti.html
لینک به بیرون نوشته انقادی شهبازی : اینجا و اینجا ** ایشان با برداشتهای یکسویه گزارشات مورخان را تهمت و افترا و برداشت اشتباه میخوانندوسعی بررکاهش امار چنین ازدواحی دارند . برای دریافتن حقیقت توصیه حقیر خواندن کامل نوشته ایشان است سپس خواندن مقاله هاشم رضی که در واقع پاسخی مناسب به چنین جهت گیری هایی نیز هست .
ناگفته نماند مقاله هاشم رضی از لحاظ استنادات و شرح و مآخذ ارائه شده بی نظیر بوده و قابل قیاس با هیچیک از نوشته های فوق نیست
لینک مرتبط : ازدواج با محارم در اسلام
ـــــــــــــــــــ
بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب، "تنها" بصورت متن کامل و بدون تغییر همراه با ذکر ادرس وبلاگ آزاد است.
نگارنده این وبلاگ قصد بران داشت که سمت وسوی نوشته های این دفتر را تغییر دهد و رو به پژوهشهای کوچک و کوتاه و برداشتها شخصی از ماخذ دردست ، بیاورد ولی بنا به هجوم دوستان برخی از گفتارهایی که مدتها قصد بران داشتم به این وبلاگ اضافه کنم و بعدا پشیمان شده بودم را اینک به فهرست مطالب می افزایم.
***
بررسی بیطرفانه جایگاه زن در ایران باستان از اهمیت ویزه ای برخوردار است چراکه جریانهای مختلف هریک بنوعی گوشه ای از تاریخ را بعنوان نقش و حقوق زن در ایران ساسانی معرفی میکنند باید توجه داشت که جایگاه رعایا را هرگز نباید با زنان اشراف مقایسه نمود از سویی نقش و جایگاه زن در دوره های مختلف باستان متفاوت بوده است نوشتار زیر در واقع حقوق زن در ایران ساسانی را بنا به ماخذ منتسب به ان دوران مورد بررسی قرار میدهد
این نوشتار کاملا بی طرفانه و با توجه به منابع و ماخذ بجا مانده از ایران ساسانی نگاشده شده است.
ماخذ ان : وندیداد هاشم رضی جلد اول صفحه ۵۰۵--۵۱۲
در ترجمه این بند بعضی ترجمه ها حاکی از آن است که ترکیب[یادداشت] شماره 182 به نکاح دهد، یعنی هرگاه کسی که نیازمند زن بود و به دیگری که میتوانست زائد زنان خود را ، به طور موقت واگذار کند مراجعه میکرد، باید برای ان نیازمند، زن تهیه و اماده کند. بهمین جهت ریشه ....[=حروف اوستایی] را به آماده کردن و تهیه کردن ترجمه کرده اند. باتساهل فوق العاده درباره امور و روابط جنسی ونابسامانی و تشتت در امر ازدواج و مناسبات خانوادگی در زمان ساسانیان ، به ویژه از سدۀ سوم میلادی به بعد این نظر نادرست نمی نماید چون استقراض زن یا ازدواج های استقراضی ، واگذارکردن کسی همسرش را به دیگری ، تعدد زوجات ، ازدواج های هم خون و بامحارم ، واگذار کردن رئیس خانواده و پدری ، یکی از زنانش را به پسر ارشد و...امکان پذیر بوده است . این همه گوشه هایی به طور پراکنده در «ماتیکان هزارداتستان» یا کتاب حقوق فرخ بازمانده است.[تنها] بخشی از این کتاب را جناب موبد رستم شهزادی با عنوان قانون مدنی زرتشتیان در زمان ساسانیان " ترجمه و منتشر کرده اند. امید که همۀ انچه که از این کتاب باقی مانده و در بمبئی توسط موبدان پارسی تصحیح و ترجمه ی انگلیسی شده است ، به فارسی نیز با امانت و دقت ترجمه و دسترس همگان قرار گیرد.[ از این جملات استفاده میشود که اینان(=موبدان زرتشتی معاصر) در کار تحریف متون کم کار نمی کنند!!mmj]
درفرگرد چهارم از وندیداد بند44 که ترجمه اش مورد بحث است اشاره ایست که اگر کسانی به شما روی اورند به درخواست مال و پول ، زن و خرد یا کسب دانش دینی ، باید به آنان پول و زن داد و وسیلۀ تحصیل علم دین را جهت انان فراهم کرد.
در فرگرد 4 تا بند43 سخن از احکام و حدود شرعی در مراتب سوگند و عهد و پیمان و ایراد ضرب و جرح است که بدون مقدمه مطلب بریده و به یک موضوع اجتماعی اشاره میشود و مردم را به رافت و عطوفت و دهش نسبت به نیازمندان دعوت میکند که کسانی که در نعمت و رفاه هستند نسبت به هم دینان بی بضاعت یاری دهند و البته نیاز به تکرار و تاکید یا شرح نیست که چنین اوضاع و رفتار و حقوق و احکامی به هیچ وجه با دین زرتشتی [هاشم رضی دین ساسانیان را ایین و رسوم مغان میداندکه درایران حاکم استmmj] و عفاف و پرهیزگاری ایرانیان نسبتی ندارد..
به نظر میرسد زمانی این مطلب در این بخش وندیداد ، توسط موبدان(!) افزوده شده است که نهضت مزدکی جا و مکانی برای خود میان مردم بازکرده بوده است دربندهای بعدی بی زنی و اشخاص عزب مورد نکوهش قرار گرفته اند . اشخاص فقیر و تنگدست که براثر تنبلی و بیکاری بیچیز مانده اند محکوم شده اند. اما نکته ی مهم ، انست که به کسانی که مراجعه میکنند به انانی که زن زیاد در اختیار دارند زن در اختیار بی زنان قرار دهند.
قباد شاه ساسانی خود امر به اشتراک زنان داد (پروکوپیوس، بخش 5ص28 جنگهای ایران و روم) و این بدان سبب بود که روحانیان و طبقات مرفه الحال و ثروتمند و درباریان و ثروتمندان ، هریک شبستان و حرمسرایی داشتند که زنان عقدی و صیغه های فراوان ، علاوه بر کنیزانی که بدون قید و شرط در اختیارشان بود، در این حرمسرا می زیستند. تعصبات مذهبی گاه موجب میشد که کسانی چون موبدان موید ، ارداویراف، بنا به یک سنت مذهبی – همه دختران یا خواهرانشان را به ازدواج خود دراوده وچون زن نگاه دارند(به یاداشت بند13فرگرد 8 بنگرید.درباره ختودت استmmj)
تعدد زوجات شرعا و عرفا مجاز بود از دیدگاه افسانه ای ، فریدون (یشت 34/5)دو زن اژی دهاک را که خواهران جمید بودند به نامهای "سنگهواچی" و "ارنواچی" به همسری خود درمی اورند که برای تولید نسل بهترین بودند (یوستی : نامنامه ص89و293) در اوستا نیز راجع به زن صیغه اشاراتی هست . در قطعات پراکنده اوستایی (F,2) عبارت Hapsne.apno.xavo به شکل دقیقی «بایک زن صیغه ثروتمند» ترجمه میشود . نگاه کنید به کتاب درباره حقوق ساسانی sassanidischen Rechtzum جلد اول ص32 به بعد" همچنی در «واژنمامۀ ایران باستان ستون1765» هردو از بارتلومه.
به موجب منابع حقوقی فارسی میانه ، دو یا بیشتر – داشتن پادشاه زن- زن عقدی نیز رایج بود. «مردی با دوپادشاه زن.....حقوق ساسانی ، جلد1ص36و زن در..ص12» و چنانکه اشاره شد فریدون نیز بدو زن ممتاز ، یعنی خواهران فریدون را به ازدواج خود دراورد.
هرودوت (کتاب1بند135) نیز به تعدد زوجات اشاره کرده است . این امر حد و مرزی نداشت – اما طبقات بی بضاعت و توده ی فقیر به ناچار به یک زن قناعت می کردند. اما آنهم به موجب زیاده روی اغنیا و احتکارشان از زنان صیغه و عقدی ، شرعی و کنیزان در شبستان ها ، دسترسی شان قرار نمی گرفت. جهت حل این مشکل است که در وندیداد4/44 اشاره به اشخاص غنی و ثروتمند میشود که هرگاه کسی برای خواهش زن مراجعه کرد به او زن واگذار کنند.
در «ماتیکان هزارداتستان» یا هزار ماده قانونی – مطالب بسیاری دربارۀ زنان، ازدواج- واگذاری زنان یا ازدواج استقراضی امده است. یک مرد حتا میتوانست علی رغم میل و رضایت پادشاه زن خود ، اورا به اشخاص تنگدستی که نیاز به زن داشتند برای مدت معینی واگذار کند. شرابط معاهده ، زمان واگذاری ، فرزندان که از این زن در مدت قرض دادن وی تولید میشد- همه قبلا مورد موافقت دو طرف قرار میگرفت (درباره حقوق ساسانی جلداول-ص36) و به این ترتیب دستور وندیداد اجرا میشد.
دارایی زن، به شوهر دوم نمی رسید و تنها نیروی کاروخدمات و در صورت توافق تا اندازه ای – فرزندانی که از شوهر دوم در مدت استقراض حاصل می شد، برای شوهر انوی محفوظ می ماند. باید اشاره شود که این مورد مراجعه ی نیازمندان و اشخاص تنگدست به اشخاص مرفه الحال ، قوانین ویژه ای داشت . شخص نیازمند که درخواست میکرد خود از قوانین اگاه بود و درخواست به صورت قانونی عرضه میشد(همان کتاب ص35) کودکانی که از شوهر دوم برای زن تولید میشد، متعلق به شوهر اول بود. پس از مراجعه کسی که نیازند زن بود، مردی که به او مراجعه شده بودف باتوجه به مطالب «ماتیکان هزار داتستان» زن خود را با اجرای صیغه ای ، به طور موقت از قید زوجیت ازاد میکرد. شوهر «هرگاه به زن بگوید که از سوی من، برخود ازاد شدی...» صیغه طلاق موقت جاری شده و اجازه داشت به عنوان «چاکرزن» به ازدواج دیگری دراید (درباره حقوق ساسانی . فرهنگستان هایدلبرگ 1910 جزوه 11ص3 "عبارت انکلیسی") حتی مرد میتوانست زن خود را بدون توافق زوجه به دیگری به طور موقت واگذار کند . در چنین صورتی شوهر دوم از ثروت زن بهره ای نمی برد؛ همچنین کودکان تولید شده نیز چنانکه اشاره شد به شوهر اول تعلق داشت و شوهر اول هرگاه می خواست مطابق قانون میتوانست زن و فرزندان وی را که از شوهر دوم بود بازپس گیرد. باید یاداور شد که انچه کتاب «ماتیکان هزارداتستان» بر می اید و منابع دیگر در تایید انست و بارتولومه پس از تحقیقات فراوان بدان پی برد. این ازدواج ها ، که به قرض دادن زن یکدیگر بوده است میان مردم مرفه و ثروتمند و طبقات بالای جامعه رواج داشته است. درفرگرد 4/44 نیز اشاره به تنگدست و نیازمند نیست، بلکه اشاره به همدینان و برادران است. بیش از هرچیزی ، علل اقتصادی در این مهم دخیل بوده است تا نیازهای جنسی و عشقی. انان که زن از دیگران به قرض می گرفتند نیاز به نیروی کار ، مدیریت و تخصص و کودکانی داشتند که تامین کننده نیروی کار بودند.
اگر شوهر با توافق زن ، زوجه اش را به قرض می داد ، اموال و بعضی حقوق زن برای خودش محفوظ می ماند .(دربالا دیدیم که میتوانست بدون زضایت نیز چنین کند mmj) شرایط مالی ، تامین حقوق زن در ازدواج اول ، و هنگامی که به قرض داده میشدو حدود حقوق شوهر دوم و بسا مسائل حقوقی دیگر بسیار پیچیده بوده است . «دینکرد» در این زمینه توضیحاتی دارد(=کتب مقدس مشرق زمین«دینکرد» در این زمینه توضیحاتی دارد(=کتب مقدس مشرق زمین S.B.E، جلد37/ص7- جلد8ص20و126 )
فرزندانی که تولید میشدند ، گاه به فروش میرفتند و این منبع درامدی برای پدر بود و به عنوان نیزوی کار از این فرزندان ، چون بردگان بهره بری میشد. زن و کودک و برده ، درست به عنوان شیی (اشیاء) بودند به موجب «ماتیکان هزار داتستان» (فروختن فرزند به بردگی از اختیارات پدر است...که می توان فرزند را بفروشد ، بکشد یا عضووی از او را ناقص کرده از کار بیندازد.(درباره حقوق ساسانی ، جزوه5ص22)
در متن های حقوقی زمان ساسانیان به ویژه «ماتیکان هزارداتستان» به مسائل بسیاری دربارۀ روابط میان زن و شوهر و نوع ازدواج استقراضی و اجازه زن از سوی شوهر به شهور یا مردی دیگر بر میخوریم. این همه در فرگرد چهارم و پانزدهم وندیداد به صورت مختصر و اشاره منعکس است، و در «دینکرد و روایت پهلوی» نیز به اشارات مفصل تری بر می خوریم. در مورد صیغه نیز هم چنین مطالبی در این رابطه هست. زنان صیغه ای در واقع در شمار خدمۀ کدبانو یا پادشاه زن محسوب می شدند . زنان صیغه ای چون به خانه مردی می رفتند که از اغنیا بودند و این فقط در میان ثروتمندان و بازرگانان و طبقات اشراف و درباریان و روحانیان روی مداد ، به عنوان مهریه مبالغی که با موقعیت شان بستگی داشت دریافت میکردند . این گونه زنان هرچند که از لحاظ جنسی نیز نقشی داشتند اما در خانه به عنوان خدمه ، زیر نظر پادشاه زن انجام وظیفه می کردند(زن در حقوق ساسانی .ص13) هرگاه صاحب فرزندانی می شدند ، ان فرزندان ، چون خود زنان یا مادرانشان ، نه از ارث بهره ای می بردند ، نه از اصل و نسب مرد اما از مسکن و خوراک و پوشاک باید تامین می شدند و این برعهده مرد بود که تا هفتاد سالگی نفقه ان را بپردازد(ص13) تنها پس از مرگ کدبانو یا پادشاه زن بود که در صورت تمایل مرد، یکی از صیغه ها می توانست به عنوان پاداه زن ارتقا یابد که البته از لحاظ حقوقی ، خود و فرزندانش تحت شرایطی ارث می بردند. نیز هرگاه پادشاه زنی سترون و نازا بود، مرد میتوانست یکی از صیغه ها را برگزیده و دراین صورت حقوق پادشاه زن بوی تعلق می گرفت . اما بطور کلی این پادشاه زن و فرزندانش بودند که میراث و اصل و نسب و عنوان و موقعیت مرد در نظام طبقاتی بهره مند میشدند و سهم برابر می بردنداما یموجب اشاره «شایست ناشایست» پسران چاکر زن میتوانستند از سوی پدر بعنوان فرزند خواندگی پذیرفته شوند(کتب مقدس مشرق زمین جلد 5ص 325و344)
دخترانی که مجرد بودند نصف سهم الارث رمیبردند و چنانکه اشاره شد زنان صیغه ای و فرزندانشان هیچ بهره و سهمی نمی بردند(زن درحقوق ساسانی .ص 13) پدر بسا اوقات یکی از زنان صیغه ای خود را به پسر بزرگ خود واگذار می کرد البته براساس سفارش های مکرری که در مورد «خویدوده» میشد ازدواج میان خواهر و برادر نیز رواج داشت که این همه در قوانین مربوط به امر وراثت دشواری هایی را موجب می شد . در مجموعه حقوقی فرخ یا ماتیکان هزار داتستان علاوه بر اشارات در باره ازدواج با محارم ، دررابطه با مسائل وراثت ، نه از اصول واجبه دین که ان در کتب روایات دینی بسیار است- از مساله تجاوزات جنسی نیز مائل و مواردی هست که در فرگد 15وندیداد به نظر می رسد. طلاق با موافقت طرفین انجام میشد البته شوهر و پادشاه زن هرگاه زن مرتکب زنا می شد ، مرد یک طرفه زن را طلاق میداد (زن در حقوق ساسانی.ص 22) از دیدگاه زن بارگی شاهان ساسنی و حرمسراهای آنان و لهو و لعب و هزینه های سنگین ف روایات مفصلی وجود دارد که از حوصله این گفتار بیرون است.
باری، اشارات بند44به بعد فرگرد4 وندیداد بسیار مهم است . این بخش الحاقی است که با بقیه مطالب این فرگرد که دربارۀ احکام شرعی و حدود مجازات های جزایی است کاملا متفاوت بوده و بدون مقدمه و ربط نصل شده است.
ایا این اشارات در بند44 ناشی از چه رویداد و حادثه ای بوده است ؟ این که به هم دینان در صورت نیاز و مراجعه باید پول و زن داد ، موبدان یا مغان در زمانی معنی یعنی زمان ظهور مزدک ، در جریان حوادث رفته اندتاز فشار مضیقه و ظلم به مردم به کاهند. عبارت اوستایی مبهم است . ایا ثروتمندان باید ثروت خود را با نیازمندان تقسیم کنند و از زنان خود به آنان به عنوان ازدواج استقراضی بدهند؟ در گزارش پهلوی وندیداد ،بند44، در توضیح واژه ی واذَیَئِتَه [زن] تهیه کنند ، یا [زن] به نگاح دراورند امده که «به او زن دهند» .
اصطلاح (....واژه اوستایی) واذَیَئِتَه ، باید همین مفهوم در ازدواج باشد یعنی ازدواج استقراضی. بارتولومه این نوع ازدواج را « ازدواج میانین» اصطلاح کرده است(درباه حقوق ساسانی، جلد1ص36) در طبقات بالای اجتماع چنین ازدواج هایی جنبه تفریحی و جنسی و تفننی داشته است ، چون اظراف و ثروتمندان ، نیازی به خدمات زنی دیگر نداشتند و در حرم یا شبستان شان زن های عقدی و صیغه ای و کنیزان زیادی جهت خدمات وجود داشتند. اما در طبقات میانه و متوسط یا کم درامد و تنگ دست ، این نوع ازدواج خا که منقطع و برای مدت محدود بود برای خدمات و نگاهداری بچه ها و تاحدی فرونشانی تمایلات جنسی انجام میگرفت و مطابق معتقدات دینی القایی موبدان، جنبۀ خیرات مبرات و تحصیل کرفه و ثواب داشت.
اصولا درباره هرزگی و فساد جنسی و تباهی مبانی اخلاقی، بویژه میان اشراف و درباریان و روحانیون بسیار سخن میتوان گفت.
قباد که خوارش زامیکه sambykeرا به همسری داشت، هنگامی که زندان گرفتار شد همسرش را ترغیب کرد تا به زندانبان که بدو فریفته شد، همسرش را ترغیب کرد تا به زندانبان بدو فریفته شده بود کام داده همبستر شود تا در ازادی و فرارش موثر افتد و چنین نیز شد(پروکوپیوس جنگهای ایران وروم ص34) این مورد در نوشته های همان زمان نیز امده است و مورخان پس از ساسانیان نیز بدان اشاره کرده اند. چنانکه گذشت قباد خود دستور داد که اختلاف طبقاتی از میان مردم برداشته شده و زنان اشتراکی باشند. البته این که «خلوص و اعتقاد ویژه مزداپرستان، از طریق ایجاد رابطه جنسی با مادر ، خواهر و دختر به اثبات می رسد»(تیوفانس ، کلاس ص261.نیز کتاب حقوق سریانی تالیف ماربا.زاخائو.کتابهای حقوقی سریانی جلد سوم ص265-روایت پهلوی باب هشتم) نیز نگاه کنید به :
A.mazahcri: La Famille iranocnne aux temps ante isltamiques,paris. P134
در همین کتاب میان صفحات 130-150 مطالب فراوانی از این دست هست. قباد فرمان داد که همه طبقات زیر دست نیز چون اشراف می توانند شبستان و حرمسرا داشته و زنان بسیاری به زوجیت ، چه عقدی و یا به صیغه خود دراورند. البته این منع شرعی و عرفی نداشته بلکه افراد طبقات فرودست ، از لحاظ محدودیت های سخت و امکانات مالی ، حتی نمی توانستند یک زن داشته باشندو گویا نهضت مزدکیان هرج و مرج جنسی و تباهی در ساخت مناسبات خانوادگی را بیشتر کرد . خشم مردم برانگیخته شده بود. طبقات تنگدست و انان که در محدودیت و بی زن بودند ، به قول تبری (السُفله) به خانه و حرم اشراف و بزگان دست یافته و زنان اشراف و بزرگان را مورد تجاوز و یا ضبط قرار دادند (Th.Noldeke. Tabari. Str154) هرج و مرج جنسی به نهایت رسیده بود به حدی که تبری می نویسد فرزندان پدارانشان را نمی شناختند(همانجا ص132)
محدودیت های سخت ، قدرت موبدان و اشراف که منجر به فشار فوق العاده بر مردم تنگدست شده بود ، اختلاف میان موبدان و دربار و شاه بر سر استفاده از قدرت بیشتر، نهضت مزدکیان هم که سبب شد تا قباد فرمان اشتراکی شدن زنان و اموال و برداشتن مرزهای سخت طبقاتی را اعلان کند. این مورد نه بران که از سوی مورخان پس از ساسانیان نوشته شود بلکه از سوی نویسندگانی نزدیک به دوران قباد چون «پروکوپیوس» و «یشوعا ستون نشین» نیز بوضوح اعلان شده است:
Procopius Caesrensis. De bello Persico I.5 opera p mnia. J. Haury .I Lipsiao.1905. p20
البته پروکوپیوس بصراحت می نویسد قوانین موضوعه از سوی قباد ، موافق میل بسیاری از مردم نبود و قباد نیز به خاطر مردم و نوع دوستی چنین احکامی صادر نکرد، بلکه این تعارض قدرت بود که قباد را به چنین اقداماتی برانگیخت . در این تعارض حتی بعضی از اشراف و درباریان و موبدان نیز سوی قباد را گرفتند.
در همین فرگرد چهارم وندیداد، بندهای 47-54 نیز در تعارض با مانویان است که زهد و رهبانیت و عدم ازدواج را شعار داشته و تبلیغ میکردند. در هر حال موبدان رسم ازدواج استقراضی و به دیگران جهت تمتع زن واگذار کردن را بطور رسمی تبلیغ کردند.
بند44 از فرگد 4وندیداد،هرگاه با موازین اخلاقی امروز تفسیر شود، ساده لوحانه و از روی ریاست که ثروتمندان اگر مراجعانی داشته باشند که پول یا زن بخواهند باید به انان کمک کرد ، پول داد و وسیله ازدواج شان را با زن دادن مهیا نمود. رسم ازدواج استقراضی و نوعی دیگر تبادل زنان ، رسمی ممهور به مجوزهای شرعی بوده است. در «هزاره ماده قانونی و قضایی» شرایط و احکام و قوانین و قوانین ازدواج استقراضی و تبادل زنان بوده است . اگر مردی ، با موافقت زوجه اش ، با معاهده زن را برای مدت معینی به مردی دیر واگذار می کرد ، انگاه شوهر دوم در زمان معین اجاره ، زن را به مرد دیگری واگذار می کرد، این در حکم زن بری یا زن دزدی و تجاوز به عنف محسوب شده و مجازات مرگ ارزانی یا اعدام در پی داشت.
در «روایت پهلوی» بخش یازدهم، بند11 آمده است:
«کسی که زنی به مردی دهد و مردی که زن بدو داده شود، پس زن را به عنوان اشو داد بپذیرفت ، پس از ان را به مرد دیگر دهد(=مرد اول – که زن را به شوهر داده است) و زن به داده شدن به مرد دم و هم چنین به مرد نخست همداستان باشد – اگر مدت یک سال بدزدد( مرد دوم یکسال زن را دزدانه نگاه دارد) پس مرد دوم، زن و نیز آن مردی که پس (=دوباره) زن را به مرد دوم داده است مرگ ارزان باشد»
توضیح چنین است که هرگاه شوهر زنی ، زن خودرا به مردی دهد و این زن و مرد هردو بدین کار راضی باشند و موافقت کنند. انگاه همان مرد بدوناجازه مرد اول ، زن را به مرد دومی واگذار کند و زن نیز با اینکار موافق باشد و این عمل یکسال بدون اگاهی مرد اول ادامه پیدا کند، سردار زن، مرد دوم و زن هرسه مرگ ارزان هستند.
در «روایت پهلوی » فصل 41 نیز که از گناهان مرگ ارزان یاد میکند ، تصریح شده کههرگاه زن دیگران را به مدت یکسال بدون معاهده و بدون اکاهی وهر نگاه دارند، مرگ ارزان است.
اشکاراست که هرگاه مردی ، زن خودرا با شرطو پیمان – بمدت معینی به مردی دیگر واگذار می کرد، شوهر موقت دوم نیز میتوانست با اگاهی نسبت به شوهر اول زن را به مرد سومی واگذار کند. اما هرگاه مرد دوم ، بدون اگاهی مرد اول که طرف معاهده بوده ، زن (کالا –شیء )[=عبارت هاشم رضی] را بمرد سومی اجاره یا قرض میداد و این بارضایت زن انجام میشد هرسه مستحق اعدام میشدند.
اشاره «روایت پهلوی» همان ازدواج استقراضی است که در هزار ماده قانونی به روشنی شرح ده است . قرض دادن و اجاره زن بدیگری در شمار خیرات و ثواب بوده است.
________
لینک مرتبط : http://iranbastannn.blogfa.com/cat-1.aspx
لینک به بیرون غیاثابادی : جایگاه زن در دوره ساسانیان
لینک به بیرون : برده داری پیش و پس از اسلام و برده داری در دوره هخامنشیان
نیز برده داری : http://anthropology.ir/node/2459
ــــــــــــــــــ
بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب، "تنها" بصورت متن کامل و بدون تغییر همراه با ذکر ادرس وبلاگ آزاد است.
« مبادا کسی از شما(=پیراوان زرتشت) به گفتار و آموزش دروغپرست گوش دهد چه او بخان و مان و ده و روستا و کشور ویرانی و تباهی دهد - پس با ساز جنگ انان را برانید » گاثه ها ، ترجمه پورداود ،یسناهات ۳۱ بند۱۸صفحه ۹۵
حضرت محمد(ص) در قران الله میفرمایند :
« بندگان من کسانی هستند که به هرسخنی گوش فرا میدهند سپس بهترینش را پیروی میکنند انان اهل خرد هستند » زمر۱۸
بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب، "تنها" بصورت متن کامل و بدون تغییر همراه با ذکر ادرس وبلاگ آزاد است.
متاسفانه گاهی اوقات برخی مقالات و اظهار نظرهایی از برخی دوستان دیده میشود که چندان سنجیده وبی طرفانه نیستند اینان برای دفاع از اسلام و اعتقادات مذهبی خویش گاه پارا فراتر از حد انصاف گذاشته مطالب و مباحثی را ، از روی عناد و تعصب و تصلب و تحجر و گاه با تحریف و تخریب وتخلیط گزاره های تاریخی مطرح می کنند .
درحالیکه قران کریم به پیراوان خود سفارش میکند که : «مبادا دشمنى با گروهى شما را بر آن دارد كه عدالت نورزيد عدالت كنيد كه آن به پرهيزكارى نزديكتر است»مائده 8
شاید ریشه اصلی چنین ضدیتی از یکسو حجم تبلغات وسیع و تاکید بر ایران پیش از اسلام بوده و از سویی دیگر اسلام ستیزانی که برای جذب و تاثیر گذاری بر مخاطبین خود به هر حربه ای دست مییازند و خود را طرفدار فرهنگ ایران و وطن دوست جلوه داده با نام و نشان باستان به اسلام می تازند. اینان را به چند گروه میتوان تقسیم کرد 1- فراریان و مرتدان و پاچه خواران دربار سابق و برخی نیز زخم خوردگان از رژِیم حاکم اعم از سلطنت طلب و منافق و لاییک ، که عموما به هیچ مرام و مسلکی معتقد نیستند اینان از انرو که بهر دلیل از رژیم اسلامی حاکم کینه بدل دارند و یا انرا مطلقا نمی پسندند و یگانه علاقه ی عموم مردم ایران را دین می بینند و میبنند که یکی از ارکان مهم برپایی و استواری رژِیم حاضر اعتقادات مردم و تکیه بر اعتقادات مذهبی و تبلیغ انست از اینرو در جبهه مبارزه فرهنگی خود حمله به اسلام را از بیخ و بن دستور کار خود قرار میدهند وگاه برای اینکه انگ وطن فروشی به انان نچسبد (چه اینکه عموما جیره خوار و سگان بیگانه اند) پشت نقاب باستان پنهان میشوند وخودرا ملیگرا معرفی میکنند وانرا چنان مینمایند که گویی در ایران باستان نظامی سکولار و لاییک حاکم بوده و در دوران باستان شهریار دینیار (=اردشیر) و موبد شاهی وجود نداشته است. درهمین راستا این نیز طبیعی است که افرادی برای توجیه خویش ، خود را بنام و شان و شکوه و شرف گذشتگان منتسب کنند تا بدین وسیله خود را توجیه نمایند از مهمترین مواردی را که مینوان بعنوان مثال ذکر کرد شاه سابق ایران بود که از سر حسرت و حیرت برای کوروش چنین سرود" تو کوروش بخواب که ما هستیم"! غافل از اینکه ان کوروش برای ایرانیان زمان خود [وحتی اینک] عزت و ارزش و احترام و دولت وسیع بنیان نهاد و ارمغان این شاه برای ملتش نتنها هیچ یک از ان موارد نبود که تاحدی فقر و فلاکت و بردگی و بیگاری بیگانگان بود و این چه بودنی است؟ والبته توسل به اشخاص و بزرگان تنها منحصر به رژیم گذشته نیست و همواره تکرار میشود گاهی بانام یک شاه گاه بانام اسلام و بزرگان دینی که امروز نیز شاهد چنین توجیهی از سر ریا و عشق به قدرت و منفعت هستیم 2- دسته دوم برخی از اقلیتهای دینی هستند که البته به دین و ایین خود بی باورند و سرشتی لاییک دارند ولی از اسلام و مسلمان و خصوصا رژِیم اسلامی [بنگر انها رژیم اخوندی؟] خوششان نمی اید و....
در مقابل این جریان و بهتر است بگوییم مخالفت با میراث گذشته و پیش از اسلام ایرانیان نیز چند گروه قرار میگیرند که میتوان انها را به چند دسته تقسیم کرد : 1- تازیان و تکریتیان و وهابیون که با رسانه های خود سعی بر انکار گذشته ایرانیان دارند که این نیز از اینان که تازیان دیروز و وهابیان امروزند بسیار طبیعی است چه اینکه ریشه در حقارت و حسادت و بلاهت و دنائت و خواری اینان دارد. برای مثال در رسانه های تصویری به ایران باستان عملا توهین میکنند و گذشته ی ایرانی را زیر سوال میبرند یا درصدد تازی نشان دادن مفاخر ایرانی مسلمان هستند یا فیلم 300 را بارها باسالنهای خالی بنمایش میگذارند. از شیعه ستیزی این جریان که بگذریم از ایران ستیزی انها در این دفتر نمیشود گذشت برای مثال در جریان حوادث پس از انتخابات ایران شاهزاده عربستانی چنین سرود که " ماباید ایران را به اتش کشیم" 2- پانترکیسم ، که باز از روی صفات مذکور فوق ، همه چیز را ترکی میبنید و مینامد و برای ان ریشه ترکی قائل است این جریان نیز در نقد ونفی فرهنگ باستانی ایرانیان نقش مهمی دارد. شاید بتوان ناصر پورپیرار را در این دسته قرار داد هرچند بهتراست اورا یک تازیزده نامید. بنگرید به ویکی پدیاو اینجا 3- برخی از عمله بسیجی ، که فضای تبلیغی با ان شدت و حدت از سوی گروههای مختلف را می بیند ویگانه راه مقابله با این جریان را تاختن به فرهنگ باستانی میابند (ونه بیان حقیقت ، که منصفانه بیان باید گردد ) و همه ی هم و همتشان را حمله به ریشه و پیشینه باستانی ایران و ایرانی مینهند و در اینراه از حد انصاف هم بدور میشود .
در این فضا تنها چیزی که گم میشود حقیقت است هیچکس را نمی توان یافت که مقاله ای بیطرفانه منتشر کند و ازسوی جریانات مختلف اماج اتهامات و فحاشی بسیار قرارنگیرد.
انچه را اینک میخواهیم مورد بررسی قرار دهیم مقاله ای است از "مسلمان ایرانی" نام . گاه و بیگاه میبینیم این مقاله با ایرادات و اشتباهاتی که دارد مکرر منتشر میشود حتی یکی از حضرات اخوند(!) که باید الگو و مصحح علمی و تاریخی مخاطبین مذهبی خود باشد(شما بپای باسوادی حضرتش بنویسید) نیز انرا از روی ناچارای و درماندگی و با شوق و ذوق فراوان منتشر ساخته است! این مقاله را میتوانید در اینجا ، اینجا ، اینجا ، اینجا و.... ببینید
نوسینده مذکور در اغاز مینویسد "کتزیاس تأکید بر رذالت کوروش دارد و هرودوت او را میستاید."
و ازقول کتزیاس می اورد
|
" کوروش پسر چوپانی بود از ایل «مردها» که از شدت احتیاج مجبور گردید راهزنی پیش گیرد. کوروش در ایام جوانی به کارهای پست اشتغال ورزید و از این جهت مکرر تازیانه خورد. او با آستیگاس، آخرین پادشاه ماد، هیچگونه قرابتی نداشت و از راه حیله و تزویر به مقام سلطنت رسید" |
در ادامه هم ایشان استدلالهایی علمی (!) بر تفوق نظر هریک از مورخین مذکور ذکر میکند که از نقل ان بدلیل طولانی شدن خودداری میکنیم .
در پاسخ باید گفت :
یکم . عموم محققین جدید نوشته های کتزیاس را از نظر سطح اعتبار دون تاریخ هرودت می دانند . از دید مورخین قدیم نیز کتزیاس فردی جاه طلب معرفی شده است که میخواسته با نوشتن تاریخ جا پای هرودت نهد. از اینرو مورخینی چون یوسفوس یونانی وی را دروغ گو و افسانه ساز گفته اند . فوتیوس در خلاصه کتاب پرسیکا کتزیاس اوده است که هنگام سفر به هنداو چنین دیده «کتزیاس مورخ چشمه ی را وصف کرده است که هرسال پر از طلای مذاب میشود. وهرسال صد کوزه ازآن پر میکنند..او همچنین از اهنی که در ته چشمه یافت می شود صحبت کرد است. کتسیاس ادعا میکند که دو شمشیر داشته است که از این فلز ساخته شده بوده اند ..او در مورد این اهن میگوید اگر انرا به زمین بزنند سیل،تگرگ، رگبار و توفان را متوقف میکند . کتسیاس حتی ادعا میکند که شاه (=خشایارشا) دوبار در برابر چشمان او به این کار معجزه اسا دست زده است !» فوتیوس در همین چکیده ی کتابش پرسیکا در بند۴۶ کتاب کتزیاس نوشته است « کتزیاس گزارش کرده است که در مرکز هندوستان انسانهای سیاهپوستی یافت میشوند که آنان را کوتوله می نامند..اما الت تناسلی انان چندان دراز است که تا قوزک پایشان اویزان است » البته انچه را ذکر کردیم یکی از هزار نمونه هاست . (ن.ک: یونانیان و بربرها ، نوشته امیر مهدی بدیع ، نشر توس ،جلد۲ صفحه ۱۰) + وصف حیوانات عجیب و غریب هند که گوید خودش چنین دیده! محققین جدید معتقدند وی حتی هند را هم ندیده و تنها روایات را ذکر کرده وگفته خودم دیدم! و مورخین قدیم چون ارسطو، اریان، سترابون و لوسین ، ناقد سخت نوشته های وی بوده اند (پیرنیا1/80) (بنابراین یکی از وجوه افتراق عمده هرودوت و دیگر مورخان با کتزیاس اینست که هرودوت میگوید چنین شنیده ام و گاه صحت انراتضمین نمیکند ولی کتزیاس افسانه های عجیب نقل کرده و میگوید دیده ام!)
دوم . از انجا که نمی توان گزارشات افسانه وار و دروغهایی که کتزیاس داده است را بکل تاریخش تعمیم داد باید نوشته های او بررسی موردی قرار گیرد . اگر نویسنده این مقاله که بارها از پیرنیا نقل قول کرده است ، این نوشته ها را بی طرفانه نوشته بود حتما استدلال پیرنیا بر رد گفته های کتزیاس را هم می اورد و اینگونه راستی و درستی را زیر سایه سیاه دروغ پنهان نمیکرد.
جز کتزیاس تمام مورخین یونانی وی را نوه ی پادشاه ماد گفته اند.... « عقیده کتزیاس که اصلا کوروش با استیاگ قرابتی نداشته صحیح نیست، زیرا سایر مورخین و هرودوت اورا نوه ی استیاگ خوانده اند. عقیده کتزیاس را هم که کوروش پسر چوپانی بود و به راهزنی اشتغال داشت نمی توان باور کرد به خصوص که نبونید اورا پادشاه انشان معرفی کرده و گوید که در سال هشتم سلطنت خود همدان را تسخیر کرد نبونید معاصر کوروش بود و حال انکه کتزیاس تقریبا دویست سال بعد از او می زیست.(پیرنیا1/220) همچنین کوروش در کتیبه بابلی خود را پسر شاهان انشان مینامد یعنی پدر و پدربزرگ و پدرجد خودرا شاه انشان معرفی میکند. پس از این نظر نیز نوشته های کتزیاس افسانه پردازی است باهم چند قطعه از این کتیبه را مرور کنیم :
۲۰-منم «کـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَکَّـد، شاه چهار گوشه جهان.
۲۱٫ پسر «کمبوجیه» ‹کـَ- اَم- بو- زی- یه›، شاه بزرگ، شاه «اَنْـشان»، نـوه «کـورش» (کـورش یکم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبیره «چیشپیش» ‹شی- ایش- بی- ایش›، شاه بزرگ، شاه اَنشان.
۲۲٫ از دودمـانی کـه همیشه شـاه بـودهاند و فـرمانـرواییاش را «بِل/ بعل» ‹بـِ- لو› (خداوند/ = مردوک) و «نَـبـو» ‹نـَ- بو› گرامی میدارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند. آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم؛(منبع)
+ مهر کوروش اول پدر بزرگ کوروش بزرگ (ماخذ)
+دکتر پرویز رجبی : نخستین نگاهمان از بین النهرین، از خاستگاه تاریخی لوح گلی کورش است. آیا پس از گشودن بین النهرین، امکان گفتن این دروغ برای کورش، که خود بنویسد : «کورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهارسوی جهان، پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه شهر انشان، نوه ی کورش، شاه بزرگ، شاه شهر انشان، نتیجه ی چیش پیش، شاه بزرگ، شاه شهر انشان، خلف پاینده ی دوده ی شاهی»، چقدر فراهم بوده است ؟
گزارشی غیر قابل تحریف از آشور نیز نوشته ی کورش را درباره ی نیاکانش تایید می کند. از یکی از کتیبه های آشوربنی پال چنین برمی آید که کورش اول، پسر چیش پیش، در سال 639 پیش از میلاد فرمانروای پارسوماش و همچنین انشان بوده است.[23] هنگامی که در سال 646 پیش از میلاد، پس از پیروزی آشوربنی پال بر ایلام و تصرف شوش، تا کوه های انشان پیش تاخت، کورش اول پسر چیش پیش صلاح را در آن دید، که با تسلیم به موقع، سرزمین خود را از تخت و تاز در امان نگه دارد. این رویداد را نبشته ای که در این باره از آشوربنی پال بر جای مانده است به طور انکارناپذیری فاش می کند :«... از پیروزی بزرگی که سپاهیان من به یاری خدایان در ایلام داشتند و در نتیجه من همه ی سرزمین ایلام را مانند توفان درنوردیدم، کورَش [24] (کورش)، شاه پارسَوا آگاه شد و با فرستادن باج و همچنین پسر خود به پایتخت من نینوا، به فرمانروایی من گردن نهاد و از من درخواست کرد که سرور او باشم.»[25] (ماخذ)
داریوش و کتیبه بیستون : نخست میگوید از دودمان پیش از این ۸نفر شاه بودند و دربند ۱۳ میگوید من تبهکار نبودم نه من و نه هیچیک از دودمانم!
بدیهی است با پیش چشم داشت این گزارشها و اسناد رسمی و کاوشهای باستانشناسی جای هیچ شک و شبهه ای نمی ماند که با صدای بلند و یقین کامل بگوییم گزارش کتزیاس جز دروغ و افسانه پردازی چیزی نیست!
اهمیت روشن ساختن این موضوع بحدی است که دوستمان جناب مسلمان ایرانی و دیگرکسان متعصب ، هرجا که خواسته اند از دوره هخامنشیان نقدی داشته باشد از نوشته کتزیاس بعنوان سند تاریخی یاد کرده اند !
ایشان در جایی نوشته اند :
یکی از پندارهای رایج پیرامون جنگهای تازیان با ساسانیان اینست که گفته میشود " تازیان همه ی اثار دینی تاریخی ایران ساسانی را سوزاندند" ! (ن.ک.ایران۴۵)
انچه از پی می اید نه دفاع از منش و روش تازیان در حمله به ایران است که تنها بیان چند نکته مهم تاریخی است.
انچه مسلم و مبرهن است اینست که در کتب تاریخی قرون نخستین اسلامی هیچ روایت یا گزارشی وجود ندارد که تصریح یا حتی اشاره به سوزاندان کتابخانه ها در یورش تازیان بمصر و ایران داشته باشد . این موضوع وقتی اهمیت بیشتری می یابد که این کتب اعم از تاریخ طبری ، فتوح الشام واقدی ،فتوح البلدان بلاذری ، مروج الذهب مسعودی و.... شرح فتوحات مسلمین را به گستردگی و با جزییات کامل ذکر کرده اند ونام و نشانی از بروز چنین حادثه ای نبرده اند. روایاتی هم که وجود دارد مربوط به قرن هفتم و هشتم هجری است که علاوه بر ضعف سند، متن گزارش نیز حاکی از افسانه بودن انست. دکتر زرینکوب که در کتب دوقرن سکوت برمساله اتش سوزی تاکید میکند پس از چندسال و با منصفانه ترکردن اثارش در کتاب بعدی خود کارنامه اسلام به سال 1347 اتش سوزی کتابخانه ها را منکر شده و گوید روایاتی که دراینباره وجود دارد ضعیف است. (ن.ک.کارنامه اسلام 24)
البته تاکید براین که تازیان «همه ی اثار دینی ایران را سوزاندند» نظری متعصبانه و بدور از تحقیق بنظر می اید اینان از سر تعصب براین که درروزگار عمر بن خطاب چنین رویدادی رخ داده است تاکید دارند. اما با اندکی تامل در تاریخ و حتی قرائن و شواهد تاریخی نتنها در روزگار خلفای راشدین که تا مدتها پس از ان نیز نمیتوان چنین فاجعه ای را در تاریخ برای کردار انان یافت.
حتی استاد ابراهیم پورداود که خود معتقد به اتش سوزی است در کتاب گاثا های خود چنین نویسد :
« اوستایی که امر وز در دست داریم چهار یک اوستایی است که در روزگار ساسانیان در دست داشته اند در نامه پهلوی دینکرد که در نخستین نیمه سده ی نهم میلادی برابر نخستین نیمه سده سوم هجری بدستیاری آتور فرنبغ آغاز شده و در پایان همان قرن بدستیاری آتورپاد پسر امید انجام گرفته در بخشهای هشتم و نهم از آن نامه از بیست و یک نسک اوستا که تا چند قرن پس از تاخت و تاز تازیان دردست بوده. یک یک بنام خود یاد گردیده و از گفتار هریک از انها کم و بیش سخن رفته است جز اینکه در همان هنگام از میان بیست و یک نسک اوستا از ناتر نسک (پنجمین نسک) متن اوستا بجا بوده و گزارش پهلوی (=زند) ان از دست رفته بوده و از وشتگ نسک (یازدهیمن نسک) متن اوستا و گزارش پهلوی آن هردو از دست رفته بوده است نویسنده دینکرد دربارۀ این دو نسک گم شده چیزی نمی نویسد بس از انها نام می برد از نسکهای دیگر انچنان سخن داشته که جای هیچ گمان نیست که در آن روزگار سراسر اوستای روزگار ساسانیان را جز از دونسک با گزارش پهلوی انها در زیر دست داشته است»گاثاها صفحه 29 +
« از دینکرد پخش سوم تا خود پخش نهم بجای مانده. چندفصلی از اغاز این نامه که از نخستین نویسنده ان بوده ُ ازدست رفته است. این نامه که در سال ۱۰۲۰هجری =۱۶۱۱میلادی در بغداد پیدا شده در بخش های هشتم و نهمان از بیست و یک نسک اوستا سخن رفته و از گفتار هریک از ین نسکها (نامه ها) کم و بیش یاد گردیده است و این میرساند که در سده ی چهارم هجری ُ هنوز اوستای بزرگ روزگار ساسانیان در زیر دست نویسنده دوم دینکرد بوده جز اینکه در همان هنگام گرداوری دینکرد ُ ازمیان بیست و یکنسک اوستا ا ناتر نسک (پنجمین نسک ) متن اوستا بجابوده و گزارش پهلوی (=زند) ان از دست رفته بوده و از وشتگ نسک(یازدهمین نسک) متن اوستا و و گزارش پهلوی هردو ازدست رفته بوده و نویسند دینکرد درباره این دو نسک گم شده چیزی نمی نویسد. فقط از انه نام میبرد. از نسکهای دیگر انچنان سخن میدارد که هیچ جای گمان نیست که درانروزگار ُسراسر اوستی روزگار ساسانیان را جز از دو نسک نامبردهُ در زیر دست داشته است» ابراهیم پورداود ویسپرد ص۱۵۷
همانگونه که میدانیم کتاب دینکرد درواقع خلاصه ای از اوستای دوران ساسانی است که قسمت اعظم ان بدست ما رسیده است و استاد هم براین نکته تاکید میکنند که اوستای ساسانی با گزارش کامل پهلوی ان تا اواخر قرن سوم هجری وجود داشته است . بنابراین از پیروان این دیدگاه باید پرسید چگونه میگویید تمام اثار دینی در یورش تازیان از بین رفته است؟!
استاد پورداود دراینکه چرا اوستا بطور ناقص بدست مارسیده است نویسند «دستبرد و بیداد تازی و خونریزی و ویرانی مغول و تتار چون چنگیز و تیمور بجای مانده به پنج بهر پخش توان کرد» همان صفحه 33
درواقع قسمت اعظم اوستا تا قرن چهارم میلادی محفوظ مانده بود و پس از ان یورش ترکان مغول شروع شده و میدانیم که مغولان بسیاری از شهرها را ازبیخ و بن برانداختندو از سر کودک و پیر و برنا و زن و مرد مناره ها ساختند و صد البته کتابخانه های بسیار ی به اتش کشیدند.
بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب، "تنها" بصورت متن کامل و بدون تغییر همراه با ذکر ادرس وبلاگ آزاد است.
یکی دیگر از موضوعاتی که با خواندن وندیداد خواننده را بفکر و تعجب وا می دارد مراسم و یا مجازاتهایی است که در ان فرد بهدین بایستی بکفارۀ گناه خود تعداد زیادی از حیواناتی خاص و انگره مینو افریده [ی پنداشته شده] را بکشد. با خواندن این قوانین شاید بنظر برسد که چنین قوانین و رسم و رسومی اصولا یک مشت رسم و رسوم صرفا اساطیری است که در تاریخ ایران باستان هیچ جایگاهی نداشته و یا حتی فراتر از اینها مربوط به پیش از دوره ی تاریخی ایران است و جایگاهی جز در قصه ها نداشته است! این پندار گاه با تبلیغات برخی شیادان بروی نااگاهان تاثیر بسزایی میگذارد تا انجاکه اینان به نتیجه ی اخیر می رسند و درهمین راستا پارا فراتر نهاده و نتنها چنین قوانینی بلکه کل وندیداد بعنوان یکی از نسکهای اوستای ساسانی و قانون ضد دیو زرتشتی را چنین می پندارند و ازانجا که در این تبلیغات وطن دوستی مساوی با باستانگرایی [بتعبیر بهتر باستانپرستی] و باستانگرایی نیز مساوی با مغ پرستی و اخوند پرستی و اخوند پرستی را مساوی با کلام زرتشت قرار میگیرد بدین معنی که از این منظر هرچیزی که مربوط به باستانست از گاتهای زرتشت تا اوستای مغان و از کوروش بزرگ تا یزدگرد سوم در یک جایگاه قرار گرفته و همگی به یک اندازه مقدس شمرده میشود تا انجاکه هر نقد و نظری بر علیه هریک مطرود و مذموم خواهد بود ، درواقع هر نظر و رای و رویکردی مخالف با این جریان وطن فروشی ، ترک و تازی زادگی و زدگی نامیده میشود!
***
بطور کلی خُرَفستَرُ Khrawstar در اوستا بمعنی زیانکاران و بدکاران آمده است . گاهی اوقات بمعنای انسانهای بی ایمان و مردم بد تعبیر شده است، در گاثاها و یشتها به معنی مردم زیانکار و بد و شریر و راهزن و چادرنشینان و بیابان گردان در برابر کشاورزانی که اسکان یافته اند به کار رفته است. بنگرید به یسنا 5/28+ 5/34 +9/34 ؛ در اغلب موارد به ویژه در وندیداد این واژه بمعنی جانوران زیانکار و اهریمنی کاربرد دارد تعبیر و مفهوم این جانوران بسیار گسترده است و شامل : مار ، مور ، وزغ ، موش ، ملخ ، مگس ، زنبور ، عنکبوت ، کرم ، سوسک، پشه ، بید ، شپش ، گرگ ، لاکپشت و ... است . ß وندیداد2/763
برای مثال یکی از مجازاتهایی که برای کشتن اسب ابی در نظر گرفته شده است عبارتست از :
فرگرد14بند 5: او باید ده هزار مار که روی شکم می خزد بهلاکت رساند، ده هزار از مارهای سگ صورت کَهرپورا بکشد، ده هزار از لاک پشت ها بکشد ، ده هزار وزغ دَم زننده بکشد[+وندیداد دارمستتر: ده هزار وزغ ابی بکشد] ، ده هزار مورچه های دانه کش را بکشد، ده هزار از مورهای گزنده یگوچک بد [زیانکار] بکشد.*
بند6 : ده هزار از پَزدوهایِ سرگین گردان را بکشد، ده هزار از مگس هایِ نفرت انگیز بکشد، ده هزار سوراخ های ناپاک جانوران زیانکار را از این زمین بکند..
*هاشم رضی در یاددشت این جمله مینویسد : به ویژه در این بیت که اعراضی به فریضه و رسم موبدان و مزدا پرستان است : میازار موری که دانه کش است** که جان دارد و جان شیرین خوش است.
یکی از مجازات زن حائض نیز کشتن خرفستزان ذکر شده است طبق فرگرد 16بند12 بایستی مور دانه کش را که در تابستان دوسد ؛ یا از هرکدام دیگر از خرفستران آنگر- مینو [آفریده] بکشد که در زمستان [باشد] همچنین از مجازاتهای این زن موارد گفته شده در فرگرد14/5 در فرگرد 18بند73 مترتب است.
بدین ترتیب میبنیم که ایین مزدیسنی در برهم زدن اکوسیستم و نظم طبیعی و حتی از میان بردن نسل حیوانات چه نقشی داشته است.
وندیداد جلد 2 صفحه ی 763 یادداشت17 (خلاصه شده ):
یکی از وظایف عمده ی موبدان و پیشوایا دینی کشتن این جانوران و حشرات موذی بوده است . اینان همانگونه که برای کفاره گناه گناهکاران و اجرای حد شرعی ، هموراه دو نوع تازیانه یا شلاق با خود حمل می کردند تا گناهکاران را شلاق بزنند، خرفسترکش یا مارغن(=مارگن، مارکٌش) نیز هموراه داشتند و بدان مار و جانوران موذی را میکشتند اینان لازم بود تا طرز درست بکار بردن خرفسترغن (فرگرد8/14و2/18)را بدانند و در کاربرد آن مهارت داشته باشند. در ونیداد و به وِزه منابع دینی پهلوی ، ملاحظه می کنیم که کفارۀ برخی گناهان، کشتن هزارها مورچه ، وزغ ، کرم مدفوع، پشه و...است (فرگرد18/73و14/5 و...) کثافت و پخش کردن پلیدی ، موجب پیدایش خرفستران میشود (فرگرد 17/2،3) و چنانکه اشاره شد، موحش ترین خرفستران مگس است (یادداشت9) که اهریمن خود به هیات مگس حمله کرده و به ریخت و شکل وزغ است. اشاره شد که در یشت بیستم ، یعنی ونَنت یشت، بند یکم امده است: ستاره مزدا آفریده ، پاک و سرور راستی وَنَنتِ نیرومند و درمان بخش را می ستاییم از برای مقابله کردن با خرفستران اهریمتی که زشت و پلید هستند . امشاسپند اردی بهشت ، از دشمنان سرسخت دیو خشم (اَئشمَ aesma) است که این دیو با خرفستران نسبت دارد. نیز از میان بردارندۀ بیماری ، مرگ ، جادو و جادوگری و حشرات موذی و خرفستران آگاه می شویم.
....در «گزیده های زات سپرم » نیز این روایت هست چون گاو نخست آفریده به مرد ، اورمزد خواب را به پیکر مردی پانزده ساله و زیبا ، برکیومرث که بلند بالا چون زرتشت و روشن به سان خورشید بود عارض کرد. خواب به طول زمانی که یک «یتااهو وئیریو» تلاوت شود ، به کیومرث مستولی شد . چون کیومرث از خواب برخاست ، جهان را دید چون شب تاریک . در همه زمین مار و کژدم ، وزغ و انواع بسیار خرفستران...فروان شد که جایی نماند که در تصرف شان نباشد، مهر اباختری(=خورشید تاریک) و ماه اباختری (=ماه تیره) و پنج اباختران یا سیارات یا جهره گانی چون اژدها در فضا به تاختن اند بودند.(زات سپرم، بخش 2، بندهای 10-11)
چون اهریمن چنین در آفرینش اورمزد شرنگ آفرید و همۀ روشنی ها ، بهی ها، سود ها و نیکی ها را تباه و تیره ساخت اورمزد به مقابله برخاست. تیشتر Tistar باد را به یاری خواست و با وهومن Vohuman و برزآبان ناف(ایزد نگهبان آبها) و اَردای گاو پیکر، اسب پیکر و به هرپیکری ده شب و روز پرواز کرد و برای نابودی خرفستران ، باران فرو بارید ، هر قطره به اندازۀ تشتی بزرگ. همه خرفستران نابود شدند ، جز اندکی که در شکافهای زمین پنهان شدند(زات سپرم، بخش 3بندها8-9)
چنانکه گذشت خرفستران اهریمن آفریده و برای زیان وارد کردن و تباهی آفرینش نیک اورمزد پیدایی یافتند. اما اورمزد با یاری ایزدان با این استیلای مرگ آور و تباهی زا یورش برده و عوارض آن تازش را از میان برد، که مقداری باقی مانده و برخی خرفستران در شکاف ها پنهان شدند و خرفستران بعدی از انان هستند ، به همین جهت بر بهدینان لازم اشت که مارغن (=مار+ غن = چوب ، چوبدستی) یعنی چوب و عصای مارکش داشته باشند و بنابر توضیح بندهش(اساطیر، ص130) مارغن چوبی است و چرمی بر سرآن آراسته است و پیداست که هر بهدینی یکی غَن (=جوب ،عصا) باید داشتن که خرفستران گناهکار را بدان زند و کُشد تا کرفه مند تر (ثواب کاراتر) شود. ...
در«شایست ناشایست» بخش 8 بند 9 مطالب دربارۀ احکام کشتن خرفستران نقل است که در «سد در –در43» نیز وارد می باشد « این تخشش (=کوشش) باید کردن به کشتن خرفستران و حشرات زمین چه در دین کرفه عظیم نهاده است. خاصه این پنج چیز است: یکی وزغ که در آب باشد، دوم مار و کژدم . سیوم مرجس(مگس) بکشد چندانی کرفه بود که کسی ده روز باژ می خواند . در دام اهریم هیچ چیز زیانکارتر از این نیست ، چه اگر در هوا بر میزد پشه شود و اگر در خاک میزد (=شاشد) کرم ظود، و اگر در اب میزد زرد شود و اگر در گوشت کفتار میزد مار شود و اگر در سرگین میزد خزندگان شود . هرکه مورچۀ دانه کش بکشد چندانی کرفه بود که کسی هورمزد یشتی بخواند و هرکه خراستر بسیار کشدچندان کرفه بود که چهار شیر بکشته باشند. پس برهمه فریزوان(=واجب) است به خراستر کشتن جهد کردن»
در «سد دربندهش، در23» احکامی دیگر دربارۀ خرفسترکشتن آمده است که هم میتوان وصیت کرد به نیابت کنند و کسی را مزدور گرفت برای این کار. برای گناهانی که بهدینان مرتکب می شدند، نسبت به درجۀ گناه لازم بود مطابق احمام شرع و وچر(=فتوا) موبدان، گناهکاران از خرفستران ، بسیاری بکشند. در فرگرد سیزدهم وندیداد ، و در شایست ناشایست این احکام هست. در فرگرد 17/3 نیز چنین احکامی دربارۀ زن دشتان (زن حایض) نقل است. روایت سد در بندهش چنین است :
«خرفستر کشتن اندر دین کرفه بزرگ گفته است و اگر چه خٌرد خرفستری بکشند، به مینوان پاداشی بزرگ باشد. و اگر ماری بکشند و اوستا که انرا هست بخوانند چنان باشد که کسی یک ماه دو هیربد رابه خانه بَرَد و یزشن از جهت او می کند، چند کرفه. اگر موش را بکشند پنجاه تنافور کرفه بود. اگر موری دانه کش بکشند چنان بود شیر ویشته (=شیر بیشه) بکشته بود یا کوری روشن کرده بود. و اگر کوزه ای که ان را تازی مور خوانند بکشند چندان کرفه بود که مبتلایی درست کرده بود. اگر شیری یا گرگی یا پلنگی مانند این ددی بکشند چندان گناه که او خواست کردن و بعد از ان نکند و هم کرفۀ آن کسی را باشد که از آن ددان یکی بکشند هم شاید. اگر کسی را بفرماید که از بهر من چندین خرفستر بکشند هم چنین باشد که بدست خویش کشته باشد و از آن کنار خرفستر بکشند تنافوری کرفه باشد.»
چنانکه اشاره شد در فرگرد 13/1-5 در مورد تاوان گناه ، هزار و سدها خرفستر باید کشت. در فرگرد 17/3 اگر زن دشتانی ، احکام دوران دشتان یا حیض را بشکند لازم است برای جبران گناه خرفستران بسیاری بکشد که در زمستان و تابستان ، از لحاظ شمار تفاوت می کند که در شایست ناشایست3/21 نیز آمده است.
[درمورد جنبه های اساطیری متون مفصلی وجود دارد از جمله] بندهش ، بخش 19بند31 که خرفستران را اهریمن پدید اورد و چارپایان سودمند و پرندگان و ماهیان را هرمزد افرید . [و درگیری مزدا و اهریمن و افریده های هردو که از نقل ان صرف نظر می شود.- همچنین در شایست ناشایست بخش 20 بند18. از جنبه های اساطیری میتوان به ارداویرافنامه فرگرد60 رجوع کرد + رساله مینوی خرد بخش 4بند8و... خلاصه در کتب بجا مانده سخن از ثواب بسیار کشتن این خرفستران رفته است از اینرو برای تقدیس و ارزش و اعتبار ان اساطیر بسیار ساخته شده است]
مورخان و نویسندگان باستان نیز در این زمینه مطالبی نوشته اند. هرودوت جایی که از مراسم ویژۀ مغان یاد کرده ، آورده است که :
« بنابر رسم و شعار طبقۀ روحانی در مصر (و هند) هیچ حیوانی را مگر به قصد نذر و قربانی نمی کشند، اما مغان غیر از سگ و آدم ، حیوانات دیگر را نه فقط به دست خود می کُشند بلکه در کار کُشتن خزندگان ، مورچه، مار و پرندگان از هر قبیل بدون تفاوت پافشاری دارند و بر یکدیگر سبقت می گیرند و وانمود میکنند که آن رسمی قدیم است» تواریخ هردودت ،کتاب اول76-77ترجمه وحید مازندرانی+ تاریخ مطالعات دین های ایرانی تالیف هاشم رضیص16 .:
آگاسیس می گوید یکی از جشن های بزرگ ایرانیان ، جشنی است که در آن روز مردم جانوران موذی و خزندگان زیان آور را می کشند و کشه ها را نزد مغان می آورند . هرکسی که بیشترین از این جانوران را بکشد ، بیشتر ثواب کرده است و نشانۀ تدین او محسوب می شود که بدین کار اهورمزد را تقویت و اهریمن را تضعیف کرده اند.
استاد پورداوود به نقل از جمشید سروشیان نقل کرده است :
«دربارۀ جشنی که از برای کشتن جانوران زیان دار به جای می آوردند از چند تن سال خوردگان و دستوران زرتشتی کرمان جویا شدم. بیشتر آنان این جشن را تا پنجاه شصت سال پیش ازاین (تاریخ نوشتن سال1326است) به یاد دارند و چنین گفتند که در آغاز تابستان ، درروز معینی که اکنون به یادشان نیست ، زنان و مردان و بیشتر خاندان و دستوران و موبدان جامۀ سفید دربرکرده و یک چوب دستی سرسیخ آهنی [=مارگن] گرفته ، در شهر و بیرون شهر به خرفستر کشتن می پرداختند و ان هم را در جاهای مخصوصی رویهم ریخته ، داروهایی برای از میان بردن و پوسانیدن آن ها بکار می بردند. هم چنین در هرجا که جانوری می کشتند یک قسم روغن گیاهی ، امیخته با روغن کرچک و کتیرا دود می کردند و سیر و سداب و سرکه هم به کار می بردند. مادر بزرگ خودم نام این جشن را بیاد دارد که «جشن خَرَستَر» می گفتند. امروزه از این جشن اثری نیست» پورداوود ، خرده اوستا ص195ُ ، این ادرسی است که هاشم رضی داده است! نگارنده این دفتر با خواندن تمامی خرده اوستای پورداود موجود دربازار نشردنیای کتاب چیزی شبیه به اشارات فوق از استاد پورداود ندیده است شاید هاشم رضی یکی دیگر از اثار پورداود را مدنظر داشته که اشتباها خرده اوستا ذکر شده است
این رسم بسیار کهن بوده است ، چون در کتاب « آثار الباقیه» ابوریحان بیرونی ، نقل کرده است که در روز پنجم اسفندماه ، زرتشتیان مراسمی انجام داده و طلسم هایی ساخته از برای دفع جانوران زیانکار.
به نقل از کتاب (گاه شماری و جشن های ایران باستان ، تالیف هاشم رضی ، ص426) مطالبی نقل می شود :
« اما این ، روز شعایر و رسومی نیز انجام م ی دادند که در فرهنگ و کتابها تحت عنوان«رقعۀ کژدم،کتبة الرقاع و کتب رقاع العقارب» ضبط شده است. این مراسم به ویژه در سرزمین ها و نقاطی باید بیشتر رواج داشته که عقرب یا کژدم زیاد بوده است ، هرچند طلسم ها و دفع گزندها فقط برای عقرب و دفع شرش نبوده ، بلکه بیشتر جهت دفع خطر و راندن همۀ گزندگان و حشرات موذی تهیه می شد.
ابوریحان میگوید این مراسم را اغلب عوام برپا می کنند و رسمی مستحدث است و از رسوم پارسیان نیست. لیس هومن رسوم الفرس و انما هو استحدث العوام. البته به احتمال به صورت نوشتن ادعیه و ساختن طلسم برای دفع گزش و زیان جانوران زیانکار، چه بسا که رسمی مستحدث بوده باشد- اما از ایام دور ، به ویژه از اویل ساسانیان ، کشتن جانوران زیانکار و یا مورجه و وزغ و...از فرایض دینی بوده است.
به هرحال ، بامداد روز پنجم اسفند بود که از کوبیدن و مخلوط کردن دانۀ انار و مویز ، تریاقی می ساختند که از زیان سم و نیش کژدم ها جلوگیری می کرد . هم چنین افسون هایی بر کاغذهایی چهارگوش نوشته و به جهت خانه به روی دیوار می چسباندند و جهت در ورودی را خالی می نهادند و معتقد بودند هرگاه در چنین روزی این افسون ها با شرایط ویژه به دیوارها الصاق شود ، و در طلوع آفتاب انجام گیرد ، حشرات موذی و گزندگان تا سال دیگر در آن خانه آسیب نخواهند رساند . جهت چهارم را از آنجهت خالی میگذاشتند تا راهی برای خروج خزندگان ، به وِزه عقرب باشد . متن افسون را ابوریحان چنین اورده است : « بنام اورمزد، اسفندارمذماه و اسفندمذروز ، بستم دم و رفت زیر و زبر از همه جز ستوران، بنام یزدان و به نام جم و افریدون.»
در روایت کوشیار، این جشن در پنجم شهرویر ماه تحت عنوان های : ذوالزبیب و حب الرمان المدتوقین، یعنی روز مویز و دانهۀ انار کوبیده – و ذوالعقارب و الحشرات ، یعنی روز کژدمو حشرات نامیده می شد. (آثار الباقیه، ترجمه اکبر داناسرشت ص6-355)
چنانکه گذشت تا حدود هشتاد سال پیش ، جشن خراستر در کرمان و به احتمال یزد میان زرتشتیان رواج داشته و معمول بوده است که در روز معینی با مراسم و شعایر دینی ، مردم و به ویژه موبدان و دستوران با مارغن و چوب های مسلح (خرَفسترغنَه) برای ثواب و کرفه، به کشتن خرفستران می پرداختند. آنان تابع احکام دینی بوده اند و چه بسا جانورانی بدون زیان چون جغد و....را نیز میکشتند. به تقریب می توان گفت بنابر قول هرودوت مغان جز سگ و ادمی هر جنبندۀ دیگری را می کشتند.
فتاوی و احکام یا وَچَرهای موبدان در مجموعه ای با عنوان «روایات داراب هرمزدیار» در دو جلد به سال1922 بمبئی به چاپ رسیده است . این مجموعه بزرگ شامل پرسش های دینی بسیار متنوع و گوناگون است که پارسیان یا زرتشتیان هند از زرتشتیان و موبدان آگاه یزد و کرمان کرده و پاسخ شنیده اند. این جریان و ارتباط حدود سیصد سال یعنی از 1478تا 1773 میلادی رواج داشته و ادامه یافته است، پاسخ احکام و استشهاداتی شده است و در مستندات در مثل مینویسد از روایت بهمن پونجیه ، شاپور بروجی، کاووس کامان، کامه بهره ،و ... که این نام ها ، نام کسانی است که پاسخ ها را به هند می بردند که بسا خود از موبدان بودند.
جهت آگاهی به احکام شرایع و معتقدات و اساطیر و نجوم ستاره شناسی ، و بسا مسائل دیگر در مورد زرتشتیان ، این مجموعه بسیار کارساز است و چه بسا بدون آن تحقیق ناممکن شود. در مورد خرفستران ، چنان که مشهود است ، احکام و عقاید و مراسم همان بوده که در کتب ساسانی و پهلوی نقل است و تا 200 سال پیش ، رسمی را که ابوریحان گزارش کرده ، در ایران میان زرتشتیان رواج داشته است.
در جلد یکم ص272تا276 وجلد دوم 476 دربارۀ خرفستران مطالبی آمده است.
«از روایت کاووس کامان» در کتب زند و پازند دربارۀ کشتن خراستر روایاتی نقل است و خراستران و جز آن شش ، بسیاری دیگر هستند چون : پیل ، شیر ، پلنگ ، گرگ، کفتار، توره (=شغال) گربه ،سیه گوش ، کرکوزه (=مورچه) و گزندگان : مار ، کژدم و زنبور و...و مگس و مور، هر نوع مور که هستند به کشتن واجب است خاصه مور دانه کش و سوسک و دیگر خزنده و رونده و گزنده آبی و زمینی بسیارند و همه در شمار خراستران.
دیگر کشتن گرگ ، ثواب است . اگر خون او به جامه رسید ، جامه را پادیاب کنند(به گومیز بشورند) و پس بشویند پاک است . دیگر عنکبوت که کشتن آن ثواب بسیار دارد . در این پاسخ کوتاه پرسشی نیز هست که هرگاه کسی مورد گزش جانوری زهر دار واقع شود ، افسون و طلسم آن کدام است و در جواب امده : هیچ سخن نمیتوانم گفت. پرسیده میشود که ایا گوشت خراستران میتوان خرد یا نه ؟ پاسخ انست که به هیچ وجه جایز نیست و اگر کسی را چنین گوشتی به دهان رسد تنافوری گناه باشد.
پرسشی دیگر این است: ایا گوشت کفتار به دارو شاید خورد یا نه؟ پاسخ انست که به هیچ وجه جایز نیست و اگر اندکی به دهان رسد تنافوری گناه باشد.....
ازروایت «کاووس کامان» در کرفۀ خراستر کشتن مطالبی آمده است که مقدار ثواب و کرفه را معین میکند و گناههان کشنده را پاک می نماید ، هرگاه کسی خراستری کوچک ، یا بزرگ به اندازۀ ماری بکشد و اوستای آنرا بخواند، چندان ثواب کرده که به مدت یکماه دو هیربد را پذیرایی کند . اگر موشی یا موری یا شیر بیشه ، یا کرکوزی (=مورچه ای) بکشد یا گرگی و پلنگی ... تنافوری کرفه باشد.
اگر کسی بزمجه بکشد، سی و سه تنافور کرفه برایش حساب کنند و سی و سیه تنافور گناهش بزدایند و چنان است که هیربدی را به مزد گرفته باشد که تا یک سال برایش یَزِش (=دعا و اوستا خواندن) کند. اگر لاکپشتی را بکشد سه تنافور ثواب کرده و سه تنافور از گناهش کم شود و چنان است که یک ماه هیربدی را به مزد گرفته باشد تا برایش یزش کند.
تفصیل این موضوع را در وندیداد جلد 2 ص 763-775بخوانید
بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب، "تنها" بصورت متن کامل و بدون تغییر همراه با ذکر ادرس وبلاگ آزاد است.
در این بند تا چند بند بعد (22به بعد فرگرد5) شریعت و قانون ضد دیو زرتشتی ، بزرگترین و بهرتین شرایع و ایین ها معرفی شده است. به همین مناسبت بوده که هرکس دین و شریعت ضد دیو زرتشتی را ترک می کرد، مهدورالدم شمرده شده و محکوم به اعدام میشد و حکم ارتداد که مرگ بود درباره اش روا میشد. بسیاری انبوه از مردم ایران که به موجب سختی و درشتی و تعصب و ظلم موبدان – در زمان ساسانیان – از دین ضد دیو زرتشتی بر می گشتند و مسیحی می شدند، به فتوای موبدان به اعدام محکوم می شدند. دلیل مغان ، چنانکه از این بندها بر می اید آن بود که چون این قانون یا شریعت ضد دیو زرتشتی ، بهترین و مهمترین و سرامد همۀ ایین های دیگر است ، دلیلی نیست که کسی انرا ترک کرده و ان بگردد. خسرو اول [انوشیروان ظالم] ، ملقب به انوشه روان – داتگر، به همین جهت اقدام به قتل عام مزدک و مزدکیان کرد، چون موبدان فتوا دادند که دات دین، قتل عام مرتدان است، چون خسرو اول این دات را اجرا کرد، ملقب به «دات گر» شد. «کرتیر» نیز در مورد مانی و مانویان چنین کرد ، و او نیز موبدان موبد بود. بسیاری از ایرانیان که بر اثر فشار و جور و ظلم حکومت مذهبی موبدان که «ایین ضد دیو زرتشی» داشتند ، چون به ایین مسیحیت در می امدند، پس از دستگیری اعدام میشدند که شکل اعدام نیز مثله شدن ، قطعه قطعه شدن، سربریدن و یا در هم کوبیده شدن همۀ استخوان ها بود که در وندیداد شرح آن هست.
این اعدام ها و شکنجه ها از سوی حکومت موبدان، ترس و وحشتی عظیم عارض می کند، برای نمونه ، علاوه بر کتب و رساله های پهلوی ، چون : روایات، شایست ناشایست، ترجمه پهلوی وندیداد ، متن اوستایی وندیداد و پاره ای از آثار پازند و فارسی چون : سد در نثر و سد در بندهش و روایات داراب هرمزدیار نگاه کنید به « گزیدۀ اعمال شهدای ایرانی از هوفمان
G.hoffmann: Auszuege aus syrischen Akten persischer Maertyer.
از یک موبد زادۀ ایرانی به نام «مَِخوژ» آگاهی داریم که در ارمنستان از دین زرتشتی دست کشیده و مسیحی شد و نام «یزد بوژیت» برگزید. وی به فتوای مغان زرتشتی ، توسط مرزبان ارمنستان موسوم به «گُشنسپ- بهرام» دستگیر و به سال 552میلادی مصلوب شد. : یوسنی نامنامه ص147.
در زمره گناهان «مرگ ارزان» ارتداد از دین است. اما تنها این نیست، بلکه عمل نکردن به بسیاری از دات ها یا احکام شریعت ضددیو زرتشتی نیز حد شرعی مرگ را در پی داشت."ن.ک. وندیداد2/606-607یادداشت254 همچنین بنگرید به : وندیداد 3/1488یادداشت10
همچنین گناهان زیر مرگ بار بودند:
اگر با سگ گله یا سگ نگهبان بدرفتاری میشد و به ان استخوان سخت یا غذای داغ می داد که دندانش بشکند یا دهانش بسوزد و بمیرد گنهکار محکوم بمرگ بود. وندیداد15/4.اگر کسی سگ ابستن را میترساند یا انا به نحوی می ازرد و میکشت گنهکار محکوم بمرگ بود. وندیداد15/5. اگر سگی را در گودال ، رود ، چاه و مانند ان می انداخت که ان سگ می مرد گناهکار محکوم بمرگ بود. وندیداد15/6. اگر صبح که از خواب برمیخاست ، پیش از پادیاب یا وضو با شاش گاو و خاکستر اتش یا در صورت نبودن ان با اب میوه و گیاهان یا با خاک ، قطره ای اب در دهان می ریخت و فرو می داد یا دست به اب می زد گنهکاربود و گاه کیفر مرگ داشت .وندیداد2/یادداشت145 بزودی این یادداشت را بطور کامل به پستهای این وبلاگ اضافه میشود
اگر بدون ازمودگی و از روی خودسری مرده ای را غسل می داد محکوم به مرگ بود و مزدا پرستان می بایست اوراه برهنه کرده ، دو دستش را می بستند و سرش را می بریدند و لاشه اش را برای کرکسان میگذاشتند.وندیداد 3/بند47-49 . بموجب نقل (روایات چاپ فریزرصفحه397) هرگاه«یوژداثرگر» بوظایف خود درست و دقیقا نتواند عمل کند ماموران ویژه ای وی را به زمینی متروک که دور از اب و علف و ابزارهای دینی و رفت و امد گروندگان اشه باشد برده برهنه اش کرده و به روی زمین به چهار میخش کشیده و زنده پوست او را میکنند و پس از ان سرش را گرداگرد مبرند . چنین کسی هرگاه پتیت (مراسم توبه) انجام داده باشد امریزده و از گناه پاک میگردد امااگر نداده باشد روانش تا جاویدان در دوزح خواهد بود. – جمله اخیر یعنی توبه مجازات اخروی انرا پاک میسازد و اگر توبه نکرده باشد علاوه برمجازاتش در این دنیا در اخرت نیز در دوزخ خواهد بود.
درفرگرد 10/18 اشاره شده است که اگر کسی ، یک بی دین و کافر را در هنگام سختی ، یاری و کمک کند، چنان است که این خد شرعی و مجازات را دربارهۀ خودش اجرا کرده باشد یعنی گناهش برابر است با گناهان ی که چنین حدی مستلزم است. دو گناهی که در وندیداد ، این حدشرعی سربریدن دارد حمله مرده به تنهایی (فرگرد 21،20/3) و موبد برشنوم کننده است که اداب و دقایق کاررا به درستی نداند و دچار اشتباه شود.
اگر کسی با زن ابستن نزدیکی میکرد و ان زن می مرد، گناهکار محکوم به مرگ بود.وندیداد15/8 . لواط کیفر مرگ داشت. وندیداد 8/26. زنا کیفر مرگ داشت وندیداد18/61-65 موارد مشروح دیگر در یادداشت272ص1700-1708 گویا زنا با زنان شوهردار منظور است. اگر کسانی دنبال زن و زندگی و خواسته نباشند کیفرشان مرگ بود و باید انهارا تکه تکه کرد. وندیداد4/50-53 . اگرمردار سگ یا انسان می خورد کیفرش مرگ بود. وندیداد7/23-24 .
عدم حضور متوالی در شش جشن گاهنبار کیفر مرگ داشت .خرده اوستاص241-242. تبلیغ ارا غیر مزدیسنی نیز جزای مرگ داشت. وندیداد15/1+یادداشت 10ص1489
اگر کسی سگ و انسانی را که مرده بود بخاک میسپرد کیفرش مرگ بود. وندیداد 3/37-39+یادداشت 419ص439 همانگونه که میدانیم در ایین مغان رسم براین بود که اجساد سگ و انسان را در بیابان غذای سگ و لاشخورها میکردند خصوصا دردوران ساسانیان چنین رسمی با شدت و حدت بسیار به اجرا در می امده است و مغان چون حاکمیت مطلق را در دست داشتند هرگونه عملی جزاین را سزای سخت میدادند . گزارشات مورخان اثبات میکند چنین حکمی با سخت گیری فروان در دوره ساسانیان اجرا میشده است :
حکم مرگ برای کسانی که مبادرت به دفن مردگان میکردند از حدود شرعی بود که توسط موبدان انجام میشد . درزمان قباد ، شاه ساسانی ، یکی از سرداران بزرگ ایران که « سیاووش سئوس»seus نام داشت و موجب رسیدن قباد به تاج و تخت ، پس از فرار وی شد ، از احکام جزمی و سخت و هراس اور مغان تبعیت نمی کرد و چون از قباد و مزدک طرفداری کرده بود ، موبدان نسبت به این سردار بزرگ ترحمی نکرده و محکوم به اعدامش کردند. جرم وی یک جرم دینی بود ، چون برخلاف رسم موکد موبدان ، اجازه نداد جسد همسر متوفایش را در بیابان رها کنند تا طعمۀ لاشخوران [و سگان] شود و جسد همسر متوفای خود را دفن کرده بود و به خاک سپرد. حتی قباد مدیون این سردار ازاده بود نتوانست از اعدام وی جلوگیری کند. «پروکوپیوس» مورخ رومی زمان خسرو اول و اواخر سلطنت قباد ، شرح این واقعه را که نظایر بسیاری دارد نقل کرده است:
Procopius- caesarensis De Bello Persico,11,p54-55
گزارشات مورخان همچنین نشان میدهد که این رسم در زمان هخامنشیان نیز کم و بیش وجود داشته است اما به این دلیل که موبدان زرتشتی حاکمیت مطلق را دردست نداشته اند چنین رسمی بطور گسترده وجود نداشته است از اینرو میبنیم شاهان پارسی مردگان خود را مومیایی کرده و دفن میکردند به این ترتیب نه خاک را می الودند و نه اب و نه اتش و طبیعت را ، چنین بنظر میرسد که مغان برای الوده نکردن عناصر مقدسه از بخاک سپردن اجساد مردگان سخت اجتناب میکردند.
هردودت درباره مغان هخامنشی میگوید : «برخی امور را چون رازها از مردم پنهان میکنند . چنانکه دربارۀ مردگان . یک مرده را پیش از آنکه مرغان یا سگان ندریده باشند دفن نمی کنند، این رسم میان مغان رایج است و آشکارا چنین میکنند. اما مغان با مردم دیگر اشکاراجدا هستند به وِزه ا پیشوایان دینی مصر بسیار تفاوت دارند. اینان بنابه معتقدادت دینی از کشتنهرگونه جانداری، بهجز نهایی که قربانی می شوند و ضروت دارد. سخت میپرهیزند اما مغان همۀ جانداران را جز سگ و انسان بدست خود می کشند و در اینکار از یکدیگر پیشی میگیرند» هردودت کتاب اول بند۱۴۰ +
استرابون نیز نظیر همین گزارش را داد است . «پلوتارک» میوید بسیاری از اقوام شرق چون باختریان و اریتان Orrites در بلوچستان و هیرکانیان در جنوب شرقی بحر خزر جسدد مرگان را نزد سگان می افکندند.اینرسم یعی بخاک نسپردن مردگان، هنوز هم در میان بعضی از ملل آسیای مرکزی و در تبت ملاحظه می شود و ویژه اقوامبدوی بوده است. حتی نویسندگان متاخر چون باردسان Bardesane نیز به این امر که چنین ایین و روشی ، رسم ویژۀ مغان مادی است اشاره کرده اند.از انجا که این رسم به خرها و بلخی ها نیز نست داده شده است ، چنان می نماید که این یکی از رسم های ویژه قبایل ایرانی کهن باشد که در جلگه هی شمالی زندگی چادر نشینی داشتندو امری را که بنا به اقتضای وضع اب و هوا و طرز معیشت انها از ضروت های زندگی بود به صورت یک رسم مذهبی دراوردند.۰- این قسمت برگرفته از وندیداد۱/۱۵۳
گناه الودن اب و اتش مرگ بود . بنگرید به فرگرد8 ..استرابون مورخ یونان باستان نقل کرده است که هرکس اب را الوده و ناپاک می کرد بمجازات اعدام محکوم میشد. وندیداد موسی جوان ص303+ وندیداد هاشم رضی 2/495 یادداشت113 : ....در «سد در بندهش –در 13-ص82-81» امده است :«.....واگر نسا(=لاشه ،مردار) درآب و اتش افگند، مرگ ارزان باشد...»
گناهانی که سزای مرگ دارند : ازگناهان بزرگ ، در رسالۀ «دانای مینوی خرد» فهرستی نقل است دفصل 35 که پاره ای از گناهان مرگ ارزان در ان شمار است : 1-لواط یا غلامبارگی.2-لواط فاعل و مفعول3- کسی که مرد مقدس بکشد(یادداشت 445 فرگرد3/41) .4- کسی که ازدواج خواهربردار و ختودت برهم زند..5- کسی که سگ ابی بکشد.8- کسی که بت پرستی کند.9- کسی که بدیگر کیش بگردد و بدان مسلک شود. 10- کسی که در امانت دیگران دست برد. 11-کسی که از حسن نیت دیگران ، به سود خود – سواستفاده کند.12- کسی که مزد گیرد وکار نکند. 13- کسی که در دین به دروغ فتوا دهد (زندیقی کند) .14- انکه جادوگری کند. 15- ان که در دین بدعت کند. 16- آنکه دیوان پرستد. 17- آنکه دزدی کند. 18- آنکه پیمان شکنی کند. 19- کسی که کینه ور باشد.20- کسی که برای تصاحب مال دیگران ستم کند. 21- کسی که تهمت زند. 22- کسی که دیگران را استهزا کند. 23- کسی که دروغ گوید. 24- کسی که گناه رواح دهد .25-کسی که کار نیک کند و پشیمان شود"
ـــــــــــــــــ
پستهای بعد: خرفستران و گزارشات مورخان + استفاده از گومیز و گزارشات مورخان
بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب، "تنها" بصورت متن کامل و بدون تغییر همراه با ذکر ادرس وبلاگ آزاد است.
هرکس با رحوع به وندیداد و خواندن احکام و قوانین ان به این سوال میرسد که چرا مجازات ها اینهمه سنگین بود چرا جزای خطایی کوچک تعداد زیادی-گاه هزار هزار- شلاق چرمی و دوال بود؟ **
از علل اصلی شکست دربرابر اعراب :روحانیون
«روش بازخرید نقدی و بیگاری برای ضربات شلاق و حدود شرعی
در توضیحات مربوط به مسائل و احکم تبدیل ضربات شلاق به طلب مغفرت و خرید حد شرعی ، نصوصی هست که به موجب ان گناهگاران می توانستند با خرد اسناد بخشش از حوزۀ قضایی موبدان ، خودرا از حد خوردن و مجازات و معاصی مرتکبه آزاد کنند. در فرگرد ۱۴بند ۴ به بعد ملاحظه میشود که چگونه ضربات تازیانه اَسپَهِ -اَشترَ و سرَئُو- چَرَنَه قابل خرید است که تبدیل به جرائم نقدی میشود. موبدان به موجب احکام در خزاین معابد و آتشده ها از این راه سودهای کلانی میکردند . از این راه با گذشت زمان ،در مراکز اجتماع مغان ثروت های سرشاری انباشته شد که در نیمۀ اول سده هفتم میلادی ، بخشی از آن توسط بیزانسی ها و بخش دیگر توسط اعراب به غارت رفت.
مغان آلت مستقیم و موثر این نهب و غارت ها و استیلای بیگانگان به ایران بودند. معبد گنزک Ganzak در آذربایجان به اتمال یکی از ثروتمندیرن اتشکده های ایران بود که بسال 624 میلادی توسط قیصر هراکلیوس فتح و غارت شد.* جامعه ی موبدان با انباشتن این ثروت و نقدینه هایی که در جریان بود به امر تورم کمک میکردند و از این طریق اقتصاد بیمار کشور را به صدمات بسیاری دچار میکردند. در هیچ یک از مآخذ به این امر اشاره نشده که جامعۀ موبدان مصدر امور اجتماعی و کارهای عام المنفعه بوده باشند. موبدان همۀ قدرت خود را با صلابت و خشونت در مبارزه با کفر و محدود کردن ادیان دیگر به کار میبردند تا موجبات تضعیفشان فراهم نشود. در تقدیس و اجرای شرایع فراوان و گسترده بسیار سخت، پافشاری میکردند و زمینۀ فرهنگی نیز که مانوس بودن مردم با این جریان بود، به انان کم شایانی می کرد.
باری، گناهکار میتوانست هر ضربه شلاق یا تازیانه را به بهای یک ستیر Stir (یک سیر برابر با چهار درهم) باز خرید کند. به همین جهت است که شریعت مزدیسنایی فقط در یک کتاب ، یعنی وندیداد، که یکی از اجزای 21 گانۀ اوستای زمان سسانیان و یکی از اجزای پنج گانه ی اوستای پس از ساسانیان است، این چنین برای هر خطای کوچکی ، شمار زیادی ضربۀ شلاق برای مجازات تعیین میکند.نگاه کنید به :زنداوستا،..» وندیداد یادادشت ۱۹فرگرد۶ بند ۵ ص ۶۹۴:
:.... در دوران ساسانیان ، از سوی انجمن بزرگ مغان اداره ای برای تفتیش عقاید وجود داشت. در شمار اعضای این اداره و دستگاه از هَندَرزبَد Handarzbatd و سرَاُشاوَرِزُ و دَستبَرهَمداذ Dastbrhamdadh نام و نشانی داریم. این ها هریک وظیفه ی ویژه ای داشتند. از سوی انجمن مغان فقیه صلح بودند. رابط بین انجمن مغان و ادارۀ تفتیش عقاید بودند . به روستاها سفر میکردند. در کار مردم دخالت میکردند. وجوه ویژۀ دینی را برای ادارۀ امور مالیات مغان اخذ میکردند. گزارش می دادند و بر اثر اینگزارش ها ، دایره ی اجرایی مغان ، اموال مردم را ضبط و مصاده و خودشان را توقیف و حبس میکردند. در معابد و آتشکده ها ، مغانی بودند که اقرار به گناه را از طرف مومنان گوش میکردند. ان رسمی ماخوذ از مسیحیت بود که مغان طمّاع و حریص را برآن داشت تا آن را اخذ کرده جهت تامین بودجه ای کلان از آن بهره برداری کنند. سرَاُشاوَرِز- اقرارنیوش بود. چون اقرار مردم به گناهان یا محرمات موضوعۀ مغان پایان می یافت ، برای هرنوع گناه مقدری جریمۀ نقدی و جنسی تعیین می کردند که هرگاه شخص اقرار کننده و تائب نداشت، لازم بود به هر طریقی که شده تحصیل مال کرده و به مغان تادیه نماید.در فرگرد 18و 8 درباره این موضوع مطالبی آمده که بجای خود شرح کافی داده شده است.» یادداشت414 فرگزد 7 ص851
____________
*مقایسه کنید با این حدیث :خداوند از ظالم جز به ظالم دیگر انتقام نستاند. بحار7/271
**بخشی از گناهان که کیفر ان ضربات شلاق اسب رانی و شلاق چرمین بود: اگر فردی در بازپرسی و عملیات دروغ سنجی با اب ازمایند (بنگرید به پست ) اب از وی دیر دفع میشد نشان دروغگو بودنش بود و 700 تازیانه اسب رانی و 700تازیانه چرمین جزا داشت. (فرگرد4 بند54-55) اگر فردی با مرده ای در مکان دور از ابادی به تنهایی ان مرده را لمس کرده بود باید 30 بار با شاش گاو شسته شده و سی بار مالش دهد خویشتن را،و باید بدود تا به افرادی برسد که امکان دارد در صورت امتنا اشخاص بر طهارت یک سوم و یک دوم گناه به انها سرایت کند و اگر این مرد خود را با شاش گاو و سپس اب نشوید و با اب برخورد نماید 400تازیانه چرمین و 400 تازیانه اسب رانی کیفر خواهد بود.(فرگرد8بند97-105)اگر اتشی قبل از 9 شب یا یک ماه درخانه ای که مردی در ان مرده بود میبردند200تازیانه اسبرانی و200تازیانه چرمی کیفر داشت(فرگرد5/43-44)اگر استخوان سگ یا انسان را در زمین کشاورزی دفن میکرد اگر یا می انداخت از 60 تا ۱۰۰۰ تازیانه اسب رانی و پانصد تا هزار تازیانه چرمی کیفر داشت (فرگرد6بند7-25) کمترین تازیه به جزای الودن به اندازه مویی بود. و درزمین فوق نباید تا یکسال کشاورزی میکردند و اگر چنین میگردند400تازیانه اسبرانی و دوال کیفر داشت(فرکرد6/5)جسد مرده را میباست در بلندرین ارتفاغات ممکن َ، جای دهند که سگها و پرندگان لاشخوران انرا میل نمایند(فرگرد6 بند 45)و اگر جسد مرده را محکم نمیکردند بطوریکه درهنگام خوردن سگها و لاشخورها استخوانی یا ذره ای از بدن مرده برزمین کشیده شود و گیاهان و ابها را می الود سزایش 400ضربه شلاق اسب رانی و چرمین بود.(فرگرد6بند48) اگر مو ، ناخن درا در زمین می پراکند موجب بوجود امدن دیوان و حیوانات موذی و شپش گندم و ملخ میشد-ازدید مغان زرتشتی- و فرد گناهکار شناخته میشد و می بایست هنگام شانه کردن مو و چیدن ناخن ، ده گام از مردان مقدس ، بیست گام از اتش ، سی گام از اب، پنجاه گام از برسم دور می بود، مو و ناخن زاید را باید با اداب و ادعیه در گودالی به عمق 5تا 10 انگشت در زمین سخت به عمق یک وجب در زمین نرم میریخت ودعا میخواند.[تا شپش و دیگر خرفستران بوجود نیاید] (فرگرد17/1-11)اکر سگ گله را زخمی میکرد که بیهوش شده و یا میمرد 800تازیانه اسبرانی و 800تازیانه چرمی کیفر داشت.(فرگزد13بند12) اگر با سگ نگهبان ده چنین میکرد کیفرش 1400ضربه شلاق چرمی و اسب رانی بود.اکر با سگ ولگرد شگاری چنین میکرد1600ضربه ازاندو شلاق کیفر داشت .(فرگرد13/12)اگرتوله سگی را چنین میکرد 1000شلاق از اندو نوع باید کیفر میشد.(فرگد15/ بند 50)اگر سگ ابستنی را میکشد 1400تازیانه جزا داشت (15/50)اگر غذای بد به سگ گله میداد 400تازیانه جزا داشت (فرگرد 13/بند 24)اکر سگ ابی را میکشت 20000ضربه شلاق تنها یکی از دهها کیفرش بود(فرگرد13/ بند27)اکر خارپشتی میکشت 2000 تازیانه جزا داشت(فرگرد13/ بندهای1-4)اگر زنی یا دختری حیض خود را پنهان میکرد 400تازیانه جزا داشت (فرگرد16/ بند 13)اکر زنی بچه سقط میکرد باید مدتی در گرسنگی و تشنگی به اندازه یک پیمانه فقط اب بنوشد اکر بیشتر مینوشید 400تازیانه اسب رانی و چرمی کیفر داشت.(فرگرد7/بند 70)اگر به اجبار لواط میکرد1600تازیانه کیفر داشت (فرگرد8/بند 26) اکر روی مرده پارچه ای هرچند کوچک می انداخت 400تا1000تازیانه کیفر داشت (فرگرد8/بند 23)
بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب، "تنها" بصورت متن کامل و بدون تغییر همراه با ذکر ادرس وبلاگ آزاد است.
گاه و بیگاه برخی از دوستان زرتشتی یا طرفدار باستان در برخورد با احکام عجیب و غریب و نیز سفت و سخت وندیدادها و دیگر کتب عصر ساسانی توجیهات وسخنان سخیف روی می اورند این نمونه سخنان را حتی در همین وبلاگ هم شاهد بوده ایم اینان در توجیه برخی از احکام به دو دسته تقسیم میشوند گروهی میگویند وندیداد قابل استناد نیست اسطوره ای است اما نیک میدانند که وندیداد یکی از قسمتهای اصلی ۲۱گانه ی اوستای ساسانی بوده است و احکام ان جسته وگریخته در قسمتهای دیگر اوستا و شبیه به ان بطور مفصل تر در کتب قانونی و رساله های فقهی و حقوقی مغان عصر ساسانیان امده است . گروهی دیگر که از بی پایه بودن ادعای اخیر اگاهند دو رویه پیش میگرند یکی اینکه انرا در زمان خود قابل قبول و حتی متقن مینامند بدون اینکه تحلیلی از پی اورند و دوم اینکه قباحت و زشتی احکامی چون طهارت با پلشتیهایی چون شاش گاو و شاش زن و مرد ختودت کرده را گندزدایی و بهداشت مینامند!
بنظر نگارنده - بپیرو صاحب نظران و اوستاشناسان - گروه دوم در یاوه سرایی و ترهات از گروه اول پیشی گرفته اند . برای مثال زن مرده زاییده یا حیض شده یا انان که مرده حمل میکنند چه نیاز به ضدعفونیو گندزدایی دارند که میبایست مجازات گونانون و مشقت بار و سیر طولانی ان (دربرخی موارد چندماهه) بر انان تحمیل شود . ناگفته نماند که مثالهای اخیر تنها درباب گوشه ای از احکامی است که شامل غسل با شاش گاو وانسان میشود و بدیهی است که این چند مثال خرد تنها در این زمینه -یعنی غسل با گومیز- مطرح شده و از احکام دیگر که چنین مشابهتی دارند صرف نظر شده است.
استاد هاشم رضی در جلد ۲ وندیداد صفحه ۶۴۱ سوال زیر را مطرح کرده و مشروحا بدان پاسخ مدهد:
آیا از دیدگان مغان ، مراسم تهیر برای مس میت ، جهت گندزدایی و بهداشت بوده یا قانون ضد یو را اجرا کرده و تسخیر دیو مرگ میکردند؟
یادداشت376.دراین بند و توضیح بند بعدی ، احکام مغان یا موبدان است درباره ی مردۀ بی دینان و کافران. منظور اینست چنانکه مرده یک وزغ نمیتواند ناپاکی و نجاست تولید کند ، مرده ی یک بی دین نیز (نمیتواند نجاست تولید کند و ) مورد هجوم دیو نَسو قرار نمیگیرد، چون خود پیرو دیوان است و دیو فقط مغ دینان را آلوده میکند. به وضوح مطالب روشن میشود که منظور وندیداد ومغان از ناپاکی و نجاست که مرده تولید میکند، رعایت بهداشت نیست بلکه ارتباط با دیو مرگ دارد که به سبب دشمنی [با مزدیسنان به انها و مرده ی انها حمله میکند]*، مرده و لاشۀ مزدا پرستان و پیروان مغان آلوده میکند.
مردن در نظر مغان حلول دیو مرگ است در بدن کسی که می میرد و این دیو مرگ از بدنی که در ان حلول کرده و سبب مرگ شده ، کسانی را نیز که نزدیک فرد مرده باشند مورد تهدید قرار میدهد که انان را نیز به میراند، یعنی در بدن شان حلول کند. به این جهت مغان کارورز و با تجربه و اموزش دیده، برای کسانی که نزدیک به مرد بوده اند ، و یا به نوعی غیر مستقیم و مستقیم مرده را لمس کرده اند ، باید مراسم تطهیر، یعنی دیو زدایی ، تسخیر دیو و بیرون کردن دیو از بدن آنان را به انجام رسانند که در فرگردهای بعدی به ان خواهیم رسید(نوع و چند و جون مراسم تشریح شده)
کافر و بی دین چون خود دیو و یا پیرو دیو است ، مرده اش مورد تسخیر و حلول دیو مرگ از دیدگاه مغان قرار نمیگیرد، مورد نجاست و الودگی نیز نیست. در تشبیه و مثلی که آمده [در بند فرگرد مذکور]* موضوع روشن تر میشود. وزغ یک جانور اهریمنی است که کشت ان هزار هزار بوسیله مغان توصیه میشود. مرده ی وزغ نجاست و آلودگی حاصل از هجوم دیو مرگ را ندارد اما مرده ی سگ دارد، چون سگ مخلوق سپنتامینست و وزغ مخلوق اهریمن.
این مساله که برخی عنوان میکنند، مغان در وندیداد ایین و روش بهداشت و گندزدایی را دستور داده اند، کاملا بی پایه است. مغان تنها آلودگی را حلول دیو میدانند در بدن کسی که میمیرد و پیرو دین انان است . اما کافران و بی دینان بنابر اشاره ی صریح این آیات،** تاوقتی زنده هستند نجس و ناپاکند و باید از انان احتراز کرد. هرگونه تماس و نشست و برخاست با آشموغان و جُددینان[جدا دینان مغان] در فتاوی روحانیون این دین حرام است. اشامیدنی و خوراک و ظروفشان ناپاک است . نامه های پهلوی و پازندهایی که در دست است از این مسائل سرشار است. در «سددر،در38» آده است: باید کوشش و جد کرد تا با جددینان [=کافران] هم کاسه نشوند و باید پرهیز کرد از کوزهای شان اب خوردن. اگر کوزه ایی که جددینی در ان ا خورده باید تطهیر و پادیاب شود و این در صوتی ات که کوزه فلزی باشد اما اگر سفال یا چوبی باشد همیشه ناپاک و نجس است.....
ـــــــــــــــــــ
همچنین بنگرید به یادداشت۴۳۴ تطهیر از دید مغان تطهیر دیو است که د اندرون را می یابد...+بنگرید به یادداشت۵۰۹ فرگرد۵
[]* افزوده نگارنده وبلاگ است.
**بندهای تایید کننده نوشته فوق : فرگرد۵/بندهای ۳۷،۳۸ ، (مرده ی کافر ناپاک نیست) + بندهای ۳۵ ،۳۶
لینک عکس http://www.up.egyup.com/images/06527702079100253058.jpg
گفتگو پیرامون این مطلب : http://iranbastannn.blogfa.com/page/div.aspx
لینک مرتبط : رجز خوانی
برای رد این اقوال ۴جلد وندیداد خواندنی است.
بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب، "تنها" بصورت متن کامل و بدون تغییر همراه با ذکر ادرس وبلاگ آزاد است.
نگارنده این دفتر مکرر در پاسخ به برخی دوستان تاکید کرده بود که اکثر مقالات این وبلاگ از دو کتاب است که یکی از انها در پست نخستین این دفتر معرفی شده است و در اغلب مقالات این دفتر نیز که مربوط به کتاب خاصی است نام این دو ماخذ بعنوان منبع اصلی منابع ورفرنس های مقاله ذکر شده است . درمورد برخی دیگر از مطالب این دقتر نیز از منابعی چون ایران باستان پیرنیا ، تاریخ تمدن ایران باستان دکتر زنجانی ، تاریخ مردم ایران مرحوم زرینکوب تاریخ ده هزارساله ایران ایران در زمان ساسانیان کریستین سن تاریخ هرودوت والبته این نیز قابل ذکر است که نگارنده این دفتر برخی منابع از جمله مجموعه کامل اوستا و.... را در اختیار دارد. بهرروی متاسفانه مکرر مشاهده میشود که کسانی بدون ذکر ادرس اینترنتی این دفتر حتی از نوشتن منبع اصلی برخی مقالات این وبلاگ (مثلا کتاب ایران) خودداری کرده اند .
اخیرا یکی از دوستان مسلمان جدا کننده ی حق از باطل(!) بانام اینترنتی شهاب پا را ازهمه فراتر نهاده و با دزدی های مکرر از سایتهای مختلف از جمله این وبلاگ مقاله ای را با نام خود در وبلاگ شخصی و نیز سایت الف و سایتهای بسیار دیگر انتشار داده است.
اینک میخواهیم سایتهایی که دوستمان زحمت کپی/ پیست را از انها را کشیده اند و بانام خود منتشر کرده است را معرفی کنیم .
مقاله ای که او از کپی پیستهای مکرر تدوین کرده است شامل ۲۳ بند است و تقریبا تمام ان کپی/ پیست است :
الف - بند ۱ تا ۵ این مقاله هرچند از کتاب کریستین سن است و میتواند از ان نقل شده باشد اما چنین مینماید که از کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران شهید مطهری کپی شده است انهم نه از خود کتاب که از سایتهایی که این مطلب دران نقل شده است
ب- بند ۷تا۹ این مقاله از سایتهای مختلف کپی شده است ازجمله همین وبلاگ ، لازم بتکرار است که منبع اصلی ان کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران است بااینهمه نگارنده این وبلاگ (mmj) کتاب ایران باستان حسن پیرنیا را در دسترس دارد و در مقاله اسکندر مقدونی از ان نقل قول شده است.
ج- بندهای ۱۰ ، ۱۱، ۱۲ ،۱۳، ۱۴، ۱۵ ، ۱۶ همگی کپی پیست از مقاله حقوق زنان درعصر ساسانی در سایت پژوهشهای ایرانی به ادرس( http://mahshar.com/archaeology/zanesasani.html) میباشد.
د- بندهای۱۷، ۱۸، ۱۹ ، ۲۰، ۲۱ ، ۲۲، ۲۳ همگی کپی پیست از مقاله زن در ایران باستان (از کتاب ایران) که در این وبلاگ در پست دوم مطالب قرار دارد میباشد .
همانگونه که میبنید تقریبا ۹۹درصد مطالب کپی پیست از سایتهای مختلف است . ,وتنها زحمتی که دوستمان با مهارت خاص در ان گذاشته اند این بوده است که انرا بند بند کرده و بنام خود منتشر ساخته اند.ایضا ما این چنین نقل قول بدون منبع و صرفا کپی پیست را که معمولا با هدف مطرح کردن خویشتن صورت میپذیرد را شیادی مینامیم.
.ن.ک.سایت غیاثابادی :بازنشر هر یک از نوشتارها منحصراً در محیط وب، بصورت متن کامل و بدون تغییر، همراه با ذکر مأخذ آزاد است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-********************
این پست بنا به درخواست دوستان شهاب (یاخود او بانام مستعار؟) مدتی به حال ثبت موقت درامد (چنانکه درکامنتها مشخص است) تااینکه اخیرا در یک فروم و گفتگویی که با "شهاب" داشتم ایشان برای عوام فریبی نزد عوام ازهمه جا بیخبر از سر دنائت و وقاحت و بلاهت تمام چنین نوشت که : شما از روی "شرم" این پست را حذف کرده ید!!
هرچند جواب مبسوطی به او درهمانجا داده شد اما این پست به حالت ثبت عمومی درامد تا ببینیم نشان شرمندگی چه کسی است؟
ایران باستان جلد ۲ تالیف پیرنیا
تاریخ تمدن ایران باستان / زنجانی
ایران /دکتر افتخارزاد-ه
شاهنامه
تلخیص mmj
ایسوکراتس / خلق و خوی زئوس را در روح داشت هماره با خیال المپ نظاره گر خدایان بود . پیرو اندیشه های سیاسی ارسطو که : « جهانیان همه بربرند و یونانیان فقط انسان . بربرها برای خدمت به یونانیان خلق شده اند . سیاست یعنی دانش برده داری» این توصیه ای بود که ایسوکراتس به فیلیپ و پسرش اسکندر نمود که ایرانیان را به بردگی یونانیان دراورند. »
«هجوم اسکندر بر کانون تمدن شرق از سوی ارسطو توجیه فلسفی شده که « فیلیپ و پسرش اسکندر مردان عملند و منادیان تمدن یونان در میان بربرها که مردان نظرند» در انجام و در پی رنسانس و اغاز سیادت غرب این گستاخی به اوج رسید و نبرد ماراتون اغاز پیروزی نور بر ظلمت ، تمدن بر توحش و معنویت بر مادیت نامیده شد و توحش اسکندر صدور تمدن و فرهنگ غرب بر شرق لقب یافت و نویسندگان چون بوسوئه و فنلون انرا وارد تاریخ رسمی و اکادمیک غرب کردند و اندکی بعد هگل نیز چون ارسطو به توجیه فلسفی پرداخت که « مردان تاریخی به حوزه اخلاق تعلق ندارند و اصولا در تاریخ جهانی نباید اخلاق را دخالت داد. چه بسا اراده خداوند به وسیله اعمال مردان منفی تاریخ تحقق یافته و به عینیت رسیده باشد پس اهل اخلاق نباید بر کار مردان تاریخی خورده بگیرند» بدین سان تحریف تاریخ و تمدن شرق در روح غربی توجیه فلسفی شد و نگاه تحقیر امیز غرب به شرق پدید امد» ایران/مقدمه
نظر چند خواننده بی ادب و بیسواد با اخلاق فاضله حیوانی و اصلا نمونه بارز حیوانیت :
چنانکه از نوشته های جناب شولیزده پیداست ایشان به میراث گذشتگان در حد غیر قابل وصفی عشق می ورزند و این عشق و علاقه تا بدان حد است که در پی توجیه و تاویل فضای سنگین ایینی و جهل و جور حاکم بر وندیداد برامده اند . این عشق تا به ان حد است که در جایی بدین مضمون نام این اعمال عجیب و غریب را – که هر دینی دچار این خرافات است – نام انرا دین گذارده اند ! باری دین نقش بزرگی در ارامش انسان و امیدوار شدن او ایفا میکند اما اگر ریشه های عقلی و فطری نداشته باشد همان باعث دلزدگی و دلسردی و خلاصه دین زدگی و بلکه نفرت از ان میگردد !
ایشان در توجیه این احکام چنان پا فشرده اند که حتی حاضر به قبول اینکه بگویند بسیاری از اینها توسط روحانیون اضافه شده و یا برداشت و تفسیر مخصوص انها از دین بوده و یا عادات وسواسی مخصوص اینها بوده است که برعیت تحمیل میشده ، نیز نیستند! اگر براستی چنین چیزی است پس باید ایشان بجای پرستش خدای یگانه ی حضرت زرتشت رو به ثنویت بیاورند و هم پرستنده اهریمن باشند و هم پرستنده مزدا، و برای این توجیهی نیز وجود دارد به این بیان که روحانیون زرتشتی مثلا هزار سال قبل به منابع بیشتری از اوستا و متون کهن دسترسی داشته اند و نیز بسیار عالم تر و خبره تر در این امر بوده اند از اینرو انها تخصص بهتر و بیشتری نسبت به معاصرین نسبت به علوم دینی داشته اند بنابراین کرده ها و گفته های ایشان به حقیقت ان دین نزدیک تر است!
ایشان در اغاز مینویسند « بهداشت ، پیشگیری و درمان بیماری ها و مبارزه با عوامل بیماری زا همگی مواردی هستند که استمرار زندگی نوع بشر بر روی این کره ی خاکی با انها پیوندی ناگسستنی خورده است . نگارنده به یاد ندارد که هیچگاه شنیده باشد پزشکی را بواسطه توصیه های پیشگیرانه در باب رعایت بهداشت فردی و عمومی و دعوت عامه مردم به حفظ پاکیزگی سرزنش و شماتت کرده باشند . اما متاسفانه پیرامون احکام پاکیزگی و دستورات بهداشتی در مذهب زرتشتی خصوصا کتاب وندیداد چنین رویه ای از سوی برخی در پیش گرفته شده »
البته این رویه حتی توسط اوستا شناسان نیز بوده است و خود ایشان بدان اشاره میکنند و این نیز مخصوص دین زرتشت نیست همه ی ادیان چنین بوده اند که توسط روحانیون بعد از ان تحریف شده اند
چنانکه یکی از اندیشمندان مسلمان میگوید « باید باور کنیم ان دین سهله و سمحه ای که بر محمد نازل شد هیچ یک از این اضافات را نداشت و نتنها مانع رشد مسلمانان نبود بلکه باعث چالاکی و چابکی انان میشد و ماباید اینها را بشناسیم و بشناسانیم و همگی در راه دین حرکت کنیم»
این مساله شامل همه ادیان میشود و راه را برای هر فرد با ایمانی میبندد که بر پیامبری چون حضرت زرتشت با احکامی چون بندهای وندیداد و.. ایراد بگیرد .
اما ایشان بگونه ای سخن از بیماری های پیشگیرانه میگویند که ادمی را بفکر وا میدارد و این سوال را مطرح میسازد که برای مثال : ایا حیض زن و مرده زایی زن و یا در مراتبی پایین تر دست زدن به مرده و مرده را دفن کردن ، از بیماریهای ویروسی و واگیر دار است که باید زن در بیغوله ای با شاش گاو امیخته به خاکستر شستشو شود تا بقول ایشان این بیماری به دیگر زنان سرایت نکند و دیگر زنان حیض نگیرند !
یا اگر سه لقمه شش لقمه شاش گاو در رحم زنی که بچه مرده زاییده از فراگیری مرده زایی و حتی از تکرار ان برای زن جلوگیری میکند ؟
زنی که کودک مرده ای را بزاید باید « ادرار گاو» را امیخته با « خاکستر» اتش اذر بخورد ! (گومیز مقدس = مخلوط شاش گاو با خاکستر اتش اذر که بران وردهای مخصوص خونداه میشد )
در وندیداد میخوانیم : « این زن باید یک مقدار خاکستر امیخته به شاش گاو به اندازه سه لقمه ، شش لقمه ، یا نه لقمه میل کند»! وندیداد ترجمه دکتر موسی جوان ص 126 در اینترنت هم این کتاب را میتوانید بیابید و دانلود کنید و احکام ان را مطالعه نمایید
ایشان مینویسند « در در دین زرتشتی پاکیزگی تن و روان یکی از ارکان اساسی شریعت است »
در اصل کلام ایشان و این جمله جای هیچگونه بحث و مناقشه ای نیست ! اما اینکه احکام وندیداد که برداشت مغان از ایین حضرت زرتشت است و گزاف نخواهد بود که بگوییم برخی از این ایینها و رسومات مربوط به دوره پیش از زرتشت است و روحانیون مهر و میترا که دین زرتشت را پذیرفته اند بتدریج این اداب و رسوم را که بعضا زرتشت منع کرده بود وارد دین زرتشت کرده اند و کم کم به فراخر زمان و مکان چیزهایی بران افزوده اند
در چند سطر بعد ایشان در باره پاکی و پاکیزگی مطالب زیبا و موشکافانه ای بیان میدارند از جمله اینکه منظور از واژه ـ« یئوژادئو» پاکی و جسم و روان است. که البته از دید امثال من بدرستی بیان گشته چراکه ذکر های تطهیر کننده نیز در وندیداد بسیار امده که ایشان خود بس بیشتر توانایی تفسیر چنین بندهایی دارند
در ادامه جناب شولیزده از مرحوم موبد فیروز اذر گشسب نقل میکنند که در خلال نوشته ایشان امده « ... بلکه باید از الوده ساختن اب و هوا و خاک و اتش نیز پرهیز نمود . زیرا امروز ثابت شده است که بیشتر بیماری های بشر در اثر الودگی هوا و اب بروز می نماید...»
البته ایشان روشن نساخته اند که چه چیز یا چیزهایی اب و هوا و خاک و اتش را الوده میسازد !
ایا منظور ایشان همان چیزهایی است که در وندیداد ذکر شده است یعنی اهنگری و بنایی و امثالهم نیز در زمره چنین چیزهایی الودگی هایی بشمار میروند و باعث شیوع بیماری های عفونی و واگیردار میشود و یا نگرش روحانیون ستمگر باستان بوده که رعایا را نجس و اهریمنی میپنداشتند؟
چنانکه در وندیداد 3/1039 الی 1038 امده که اشراف و روحانیون رعایا را پلید و ناپاک و اهریمنی میدانستند : بناها و کارگران که با اب و گل سروکار دارند مطرود و ناپاکند چون اب و زمین را می الودند.
حمامی ها ملعونند . اتشگران و اهنگران پلید و ناپاک و بتبع مطرودند چون اتش را الوده میکنند و بقول جناب شولیزده لابد باعث شیوع بیماریهای واگیر دار میشدند
و نیز مرده شویان و دخمه گذاران و.............. جملگی نجس اند و حتی حق ورود به شهر اصلی و معاشرت با افراد را ندارند . اینها از طبقات پست جامعه اند و نزاد اهریمنی دارند از ایرو در بیرون شهر جایگاه ویزه ای دارند و برده وار میزیسته اند
از این احکام در وندیداد زیاد است! و هرگز قابل دفاع نیستند و من در شگفتم که ایشان حتی از پذیرش اینکه اینها ادات وسواسی موبدان بوده نیز خودداری میکنند :
« اگر الودگی زمین به اندازه مویی باشد ، گنهکار سی ضربه تازیانه اسب رانی و سی ضربه تازیانه چرمین کیفر دارد. اگر الودگی به اندازه استخوان سگ یا انسانی باشد و به اندازه بند انگشت میانی هم باشد کیفر گنهکار 50 تازیانه اسب رانی و 50 تازیانه چرمین است. ... اگر الودگی به اندازه انگشت باشد کیفرش 200 تازیانه ازهرکدام ، به اندازه یک بازو 400تازیانه از هرکدام . اگر به اندازه جمجمه مرده باشد 600 تازیانه ...» وندیداد ج2 7الی 11
چنانکه ذکر شد فرد با کوچکترین حرکتی ناپاک شمرده میشد حال « اگر فرد ناپاک از راهی عبور کند که اب از ان راه میگذرد گناهکار سزاوار 400تازیانه اسب رانی و 400 تازیانه چرمین است»
در جایی دیگر امده « اکر کسی ناخن و مو های شانه کرده اش را در سوراخهای زمین فروکند ، دیوها و خرفستران پدید ایند ، شپش غله و شپش ادمی پدید اید »
این نیز لابد از اصول ثابت شده علمی است که ناخن و مو شپش بوجود می اورند به همراه دیو
و اگر « موها و ناخن ر در گودالی به عمق 5 تا 10 انگشت در زمین سخت و یا یک وجب در زمین نرم بریزد و دعای مخصوص انرا بخواند.. » شپش گندم بوجود نمی اید و یا اگر با چاقوی مقدس چنین کند
شما از هردودت نقل کرده اید و دلیلش نیز این بود اگر چنین میکردند بسختی مجازات مشدند !
و این هرچند در موارد جون پیشاب و اب دهان بسیار متمدنانه و قابل افتخار است اما در موضوعاتی که فوقا بیان گشت بسیار وسواس گرایانه بوده است ! و مجازاتش از اصل ان بسی بدتر و زیان بار تر! براستی اگر کسی چنان مجازات میشد لطمات بیشتری برای جامعه به بار نمی اورد؟
ایشان مینویسند : « در شریعت زرتشتی جسد میت در زمره کثیف ترین چیز های ممکن قلمداد میشود و اساسا عامل پلیدی است که باید به سرعت از محیط زندگی انسانها و محیط پیرامون ان دور گردد زیرا سبب اشاعه بیماری و گسترش الودگی و ناپاکی میگردد »!!
و در ادامه در پاسخ به مغرضان میگویند: « ایشان با چنین منطقی خواسته اند تا اصول بهداشتی و نیز دلیل گسترش بیماریهای عفونی از منشا مردار را توجیه و تفسیر و در حد توان پیشگیری کنند »
البته توجیه و تفسیر انان چنین بود که اهریمن منشا هر بدی و زشتی و ناپاکی است و هر چیز بد و کثیفی و هر موجود موذی از ذات اهریمن نشات میگیرد از اینرو گورستانها را جایگاه دیوها و شیاطین میدانستند
البته اگر برای ضد عفونی بود لازم به چنین فلسفه بافی ها و احکامی نبود مثل مسیحیان در نقطه دوری از شهر با احترام به خاک سپرده میشد و همچنین از محیط پیرامون انها نیز دور بود !
خوبست که در اینباره اجکام مربوطه را نقل نماییم و خوانندگان محترم خود به قضاوت بنشیند :
« جای کسی که مرده را به تنهایی به دخمه برد : خشکترین زمین که از ان چارپایان ، ستوران، اتش و برسم و مرد مقدس نگذردد ، ان زمین بایید سی گام ازاتش، سی گام از اب ، سی گام از برسم ، سی گام از مردان مقدس دور باشد. در ان زمین محوطه ای محصور و جداکنند و ان مرد گناهکار را در ان حصار با خوراک و پوشاک اندک نگه دارند . سخت ترین و پست ترین خورکها را به او دهند و بدترین پوشاکها را به او پوشند تا ان هنگام که پیر یا کهن سال شود یا سترون گردد. انگاه که چنین شد باید فردی متدین و دلیر و کاردان ان گناهکار را به بلندی برده از پهنا پوست کله او را ببرد و لاشه خواران که مخلوق عزیز سفند مینو هستند بگذارد »
و جالب است اگر مرده ای را تنها به دخمه نبرند یعنی چنیدین نفر ان مرده را به دخمه را ببرند بقول جناب شولیزده این بیماری کمتر گسترش می یابد از اینرو مجازات کمتری دارد و راه پاکی برای انان باز است یعنی راه پاکی برای چند نفر باز است ولی برای یک نفر خیر چنانکه امده
« افرادی که مرده ای رابه دخمه برده اند ناپاکند باید در همانجا به فاصله چند گام دورتر از مرده بنشینند تا مزدا پرستان برایشان شاش بیاورند که سرو تن خود را بشویند . شاش های پاک کننده عبارتند از : شاش چارپایان کوچک و شاش ستوران و شاش زنی که خیتودت کرده باشد و شاش مردی که خیتودت کرده باشد » وندیداد 2
و جالبتر انکه اگر کسی غسل کردن را خوب بلد نباشد نیز باعت شیوع بیماری های واگیر دار میشود ! برای همین سزای چنین کسی "سربریدن" است :
« کسی که بدون ازمودگی و اگاهی ، دیگران را برشنوم (= غسل ) دهد ، مزدا پرستان(مغان) نخست باید دو دست او را ببندند سپس همه بدن اورا ، از تن او پوشاک در اورند، انگاه از پهنه کله او را ببرند و جسد او را برای لاشه خواران عزیز سپنت مینو واگذارند » وندیداد 3/
ایشان در توجیه نابود کردن پوشاک مرده مینویسند : « زیرا رطوبت تن مرده بدان رسیده و این لباس و بستر معمولا به چیزهایی چون خون رطوبت ... الوده شده است»
بنگرید
« اگر پارچه ای روی مرده اندازد هرچند که ناچیز باشد که فقط پایی را بپوشاند ان گناهکار سزاوار 400 تازیانه اسب رانی و 400 تازیانه چرمین است » فرگرد8
پس چرا صدها سال است این توصیه های علمی منسوخ گشته است؟
اقای شولیزده دروندیداد به عید مغ کشان نیز اشارتی رفته . کاش براین موضع هم شرحی میدادید!